🥀: لطفااااا زیاد پارت بدههههه. چندروزه کم پارت میدییییی لطفا زیاد پارت بده منتظریممممم. کارت عالیه موفق باشی فقط لطفا زیاد پارت بدهههه
🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸
D.k: چشمم،اره موافقم چند روزه کم پارت میدم ولی دارم چند تا پارت آماده میکنم که باهم بدم بهتون
مرسییییی،خیلی خوشحالم کردی🤍✨
ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۶ | پروندهی رها
رادمهر پوشه را روی میز گذاشت.
روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود:
RAHA KIAN
رها برای یک لحظه به اسم خیره شد.
فقط یک لحظه.
بعد نگاهش را بالا آورد.
رادمهر:
«تو رها کیان رو میشناسی؟»
رها با خونسردی گفت:
«نه.»
رادمهر لبخند زد.
**«مطمئنی؟»
«اگه میشناختم، چرا باید اینجا بشینم و دربارهش حرف بزنم؟»
رادمهر پوشه را باز کرد.
عکسهای قدیمی، گزارشها و چند برگه روی میز پخش شد.
رها سعی کرد نگاهش را روی هیچکدام ثابت نکند.
رادمهر گفت:
«دختر عجیبیه.»
رها شانه بالا انداخت.
«آدمهای عجیب زیادن.»
رادمهر یکی از عکسها را برداشت.
«این یکی رو ببین.»
عکس کودکی رها بود.
رها قلبش برای یک لحظه تندتر زد.
اما چهرهاش هیچ تغییری نکرد.
رادمهر با دقت نگاهش کرد.
«هیچ واکنشی نداری؟»
رها عکس را نگاه کرد.
«باید داشته باشم؟»
رادمهر عکس را روی میز گذاشت.
«این دختر الان بیستوسه سالشه.»
رها آرام گفت:
«خب؟»
**«پدر واقعیش کامرانه.»
رها کمی ابرو بالا انداخت.
«کامرانی که پدر من نیست.»
رادمهر مکث کرد.
«من نگفتم پدر توئه.»
رها لبخند خیلی کوتاهی زد.
«ولی طوری حرف میزنی انگار منتظری من چیزی رو لو بدم.»
رادمهر چند ثانیه ساکت ماند.
آراد از آن طرف اتاق همچنان نگاهش میکرد.
رادمهر ناگهان پوشه را بست.
«خوبه.»
رها پرسید:
«چی خوبه؟»
«اینکه هنوز خونسردی.»
رها جواب داد:
«من برای معامله اومدم، نه بازجویی.»
رادمهر لبخند زد.
«پس بریم سر معامله.»
رادمهر یک برگه جلوی رها گذاشت.
«دفتر کامران رو میخوام.»
رها به برگه نگاه کرد.
«منم در ازاش یه چیز میخوام.»
**«چی؟»
رها مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«آراد و باران.»
رادمهر خندید.
**«فکر میکنی ارزششون به اندازهی دفتره؟»
رها بدون مکث گفت:
«برای من نه.»
آراد نگاهش را پایین انداخت.
رادمهر متوجه این حرکت شد.
چند ثانیه به آراد نگاه کرد و دوباره برگشت سمت رها.
«پس آراد برات مهمه.»
رها خونسرد گفت:
«گفتم برای معامله لازمشون دارم.»
«دروغ میگی.»
رها جواب نداد.
رادمهر از پشت میز بلند شد.
آرام دور میز چرخید و روبهروی رها ایستاد.
«میدونی مشکل تو چیه، مهسا؟»
رها نگاهش کرد.
**«چی؟»
«زیادی کنترلشدهای.»
رها لبخند زد.
«این مشکل نیست.»
رادمهر خم شد و پوشهی رها را برداشت.
«برای کسی که سه سال گم شده، اطلاعاتت زیادی کامله.»
رها چیزی نگفت.
رادمهر یک برگه را بیرون کشید.
«تاریخ تولدت.»
برگه را روی میز گذاشت.
«هفدهم می.»
رها گفت:
**«خب؟»
رادمهر برگهی دیگری بیرون آورد.
«رها کیان هم هفدهم می به دنیا اومده.»
سکوت.
این بار حتی سام که بیرون ساختمان منتظر بود، اگر آنجا بود میفهمید اوضاع چقدر حساس شده.
رادمهر آرام گفت:
«عجیبه، نه؟»
رها چند ثانیه به برگه نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
«هفدهم می روز تولد خیلیهاست.»
رادمهر خیره ماند.
«اما قد، سن، شهر محل تولد و حتی سابقهی کاری تو با اطلاعات رها خیلی نزدیکه.»
رها آهسته گفت:
«اگه انقدر مطمئنی من رها کیانم، چرا هنوز داری ازم سؤال میپرسی؟»
رادمهر ساکت شد.
رها ادامه داد:
«چون خودتم هنوز مطمئن نیستی.»
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد رادمهر لبخند زد.
«درسته.»
پوشه را بست.
«هنوز مطمئن نیستم.»
رها نفسش را آرام بیرون داد.
رادمهر به یکی از افرادش اشاره کرد.
«مهسا رو ببر اتاق کناری.»
رها از جا بلند شد.
اما قبل از اینکه حرکت کند، صدای آراد آمد:
«رادمهر.»
رادمهر برگشت.
آراد:
«اگه بهش دست بزنی، معاملهت با کامران هم به هیچجا نمیرسه.»
رادمهر لبخند زد.
«نگران نباش.»
بعد نگاهش را به رها دوخت.
«فعلاً فقط میخوام بدونم کیه.»
رها همراه نگهبان از اتاق خارج شد.
راهرو خلوت بود.
رها چند قدم جلو رفت.
بعد ناگهان ایستاد.
نگهبان پرسید:
«چی شد؟»
رها برگشت.
«یه چیز جا گذاشتم.»
نگهبان اخم کرد.
**«چی؟»
رها آرام گفت:
«اعتماد رادمهر.»
نگهبان چیزی نفهمید.
رها لبخند کوچکی زد.
«شوخی کردم. کیفم.»
نگهبان لحظهای مکث کرد.
بعد برگشت سمت اتاق.
رها در همان چند ثانیه، نگاه کوتاهی به دوربین بالای راهرو انداخت.
یک دوربین.
بعد یکی دیگر.
و در انتهای راهرو...
یک در فلزی.
رها مسیر را در ذهنش ثبت کرد.
اما وقتی برگشت داخل اتاق، چیزی دید که باعث شد برای اولین بار واقعاً نگران شود.
رادمهر کنار میز ایستاده بود.
و در دستش...
یک عکس قدیمی از رها و نیهان بود.
رادمهر آرام گفت:
«یه عکس دیگه هم پیدا کردم.»
رها ایستاد.
رادمهر عکس را بالا آورد.
«این بار بهتر نگاه کن.»
رها به عکس خیره شد.
خودش بود.
کنار نیهان.
سالها قبل.
رادمهر یک قدم جلو آمد.
«حالا فقط یه سؤال دارم.»
مکث کرد.
«مهسا نادری...»
عکس را روی میز گذاشت.
«تو دقیقاً کی هستی؟»
رها چیزی نگفت.
چند ثانیه گذشت.
رادمهر دستش را به سمت گوشی روی میز برد.
«چون اگه جواب اشتباهی بدی...»
نگاهش به سمت اتاقی رفت که آراد و باران داخلش بودند.
«اول میرم سراغ اون دوتا.»
رها برای اولین بار فهمید که دیگر فقط یک نقش را بازی نمیکند.
یک اشتباه کوچک میتوانست هم هویتش را لو بدهد، هم آراد و باران را به خطر بیندازد.
رادمهر منتظر جواب ماند.
و رها...
هنوز هیچ جوابی نداده بود.
پایان پارت ۶۶... 🔥