ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۸ | باران🩸
صدای قدمهای رادمهر پشت سرشان نزدیکتر میشد.
آراد جلوتر رفت.
«رها، باران، سریعتر!»
هر سه به راهروی خروجی رسیدند.
در انتهای راهرو، نور بیرون دیده میشد.
رها دست باران را گرفته بود.
«فقط چند قدم دیگه.»
باران نفسنفس زد.
**«فکر کنم این چند قدم سختترین چند قدم زندگیمه.»
رها لبخند کوچیکی زد.
«بعدش میخندیم.»
باران نگاهش کرد.
**«قول؟»
**«قول.»
آراد ناگهان ایستاد.
**«صبر کنید.»
صدای حرکت از سمت راست آمد.
یکی از افراد رادمهر از گوشهی راهرو بیرون آمد.
آراد جلوی آنها ایستاد.
«شما برید.»
رها گفت:
«نه.»
آراد برگشت.
**«رها، برو!»
باران دست رها را کشید.
**«بیا!»
رها و باران چند قدم جلو رفتند.
همان لحظه صدای شلیک بلند شد.
رها برگشت.
مهاجم از انتهای راهرو به سمت او شلیک کرده بود.
باران بدون فکر خودش را جلوی رها انداخت.
صدای شلیک دوباره در راهرو پیچید.
باران روی زمین افتاد.
رها خشکش زد.
**«باران؟!»
باران هنوز هوشیار بود.
رها سریع کنارش نشست.
«باران... باران نگام کن.»
باران با سختی لبخند زد.
**«دیدی؟»
رها با چشمهای پر از اشک گفت:
**«چی؟»
**«گفتم... نمیذارم تنها بری.»
رها سرش را تکان داد.
«تو نباید این کارو میکردی...»
آراد سریع خودش را به آنها رساند.
«باید از اینجا بریم. الان.»
رها گفت:
**«باران نمیتونه راه بره.»
آراد خم شد.
«پس من میبرمش.»
باران با صدای ضعیف گفت:
**«آراد... من سنگینم؟»
آراد جواب داد:
**«الان وقت این سؤالها نیست.»
باران لبخند زد.
«پس خوبه... چون اگه سنگین بودم، سام تا آخر عمر غر میزد.»
رها با وجود اشکهایش خندهی کوتاهی کرد.
**«باران، تو حتی الانم ول نمیکنی؟»
باران آرام گفت:
**«اگه ول کنم... کی قراره شما رو حرص بده؟»
آراد باران را بلند کرد.
«حرف نزن. انرژی نگه دار.»
رها کنارشان حرکت میکرد.
«باران، فقط چند دقیقه دیگه. میرسیم بیرون.»
باران آرام سر تکان داد.
در خروجی باز شد.
سام و نیهان بیرون منتظر بودند.
سام همین که آنها را دید، دوید سمتشان.
اما وقتی باران را دید...
لبخندش ناپدید شد.
«باران؟»
آراد او را پایین گذاشت.
سام سریع کنارش زانو زد.
«باران... من اینجام.»
باران چشمهایش را باز کرد.
«بالاخره اومدی.»
سام با صدایی لرزان گفت:
**«مگه قرار نبود همیشه خودت دردسر درست کنی و من جمعش کنم؟»
باران لبخند خیلی کوچکی زد.
**«این دفعه... خودت باید جمعش کنی.»
سام سرش را پایین انداخت.
اشک از صورتش پایین آمد.
«نه... نه، این یکی رو قبول ندارم.»
دست باران را گرفت.
«من هنوز کلی حرف دارم که باید بهت بزنم.»
باران با صدای ضعیف گفت:
**«مثلاً؟»
سام سعی کرد لبخند بزند.
**«مثلاً اینکه هنوز طلبکارم... بابت اون چایی که هیچوقت برام نخریدی.»
باران خیلی آرام خندید.
**«باشه... میخرم.»
سام با گریه خندید.
**«قول؟»
باران نگاهش کرد.
**«قول.»
سام دستش را محکم گرفت.
**«پس خودت باید بمونی و بخریش.»
رها چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
اشکهایش را پاک کرد.
اما این بار دیگر نتوانست مثل همیشه خودش را قوی نشان بدهد.
«باران...»
باران نگاهش کرد.
**«رها...»
رها کنارش نشست.
**«من اینجام.»
باران لبخند کمرنگی زد.
**«میدونم.»
چشمهایش آرام بسته شد.
سام با ترس گفت:
**«باران؟»
هیچ جوابی نیامد.
**«باران؟!»
آراد سریع گفت:
«آمبولانس رو خبر کنید.»
سام هنوز دست باران را گرفته بود.
«نه... نه، تو هنوز باید اون چایی رو برام بخری...»
صدایش شکست.
رها سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار...
هیچکس نمیدانست چه چیزی باید به سام بگوید.
پایان پارت ۶۸... 🖤