eitaa logo
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
76 دنبال‌کننده
978 عکس
156 ویدیو
1 فایل
-درسواحل اسرارآمیز جزیره ایرلند، عمارتی با دیوار های خاکستری و شیروانی های سیاه رنگ خفته است... عمارت فاوْل در تسخیر ریدل، جایی که حتی او هم نمی داند کیست... برایم نآمه بنویــــس←https://eitaa.com/Tom_Iduna/3977 -فقط خواهران🌚✨ @witch_writer←چنل اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
+درود..درود آدونای عزیزم به اطلاعات می رسونم که همین فردا داستانم به دستت می رسه آدرس خونم رو هم تو همین نامه می نویسم: داخل جنگل ممنوعه از مسیر گل های وحشی بگذر،کمی جلوتر راه پله ای چوبی میبینی که ازش قدم بردار،همین مسیر رو در پیش بگیر تا برسی به یه رودخونه،از سنگ هایی که برای عبور از رودخونه چیده شده پا بردار،مستقیم برو تا به دو درخت فرتوت که جوون می زنن و بسیار هم بلند هستن برسی،از میان اونها کلبه من مشخص هست جام موقته ولی فعلا اینجا زندگی می کنم. .@.... منتظرت می مونم🎀 ریانا مالفوی_ •••••••••••••••••••••••••••• _ریانای عزیز بسیار مفتخرم شما رو ملاقات کنم.:) متشکرم که برام نامه می نویسی... شاید به زودی من رو ببینی، منتظرم بمون...خودم رو مخفیانه می رسونم. ~درست در لحظه ای که گمان نمی کنی... آدونا آدلر(M)
+با این چنل میتونی به هاگوارتز و رویاهات سفر کنی. وایب،وایب خوبی میدل.حس و حالش متفاوته. اگه سعی کنی داخل این چنل غرق شی قطعا به این حس و حال دست پیدا میکنی. •••••••••••••••••••••• _بممرتزکطکزنژنم ای جان چه قشنگ گفتی🥲✨
+هری پاتر فیلم نیست یه سبک زندگیه🪄🪄✨✨ ••••••••••••••••••••••• _:) ✨
+عه آدونااا من که داستان آسانسور دوازده طبقه رو ارسال کردم ••••••••••••••••••••••• _بله دیدم خیلی قشنگ بود✨ فقط متاسفانه شما و یک نفر دیگه فرستادن✨
+اگه بخوام بدون گوشی اونم دو سال برم هاگوارتز،خب شاید آتیشش بزنم بعد برم •••••••••••••••••••••••••••• _آفرین✨ منم همینطور🤝
+درود بانو آدونا. نگرانتم چرا نامه نمی نویسی؟ داستانم به دستت رسید؟ به هر حال منتظر نامه تو در آینده هستم. _ریانا مالفوی •••••••••••••••••••••••••• _درود ریانا؛ سرم بسیار شلوغه... داستان شما بود؟ واقعا به جرئت میگم قلم بسیار روان و خوبی دارید... در اسرع وقت خودم را می رسونم:)) آدونا آدلر
صَندوقچْه ی پُسْتی آدونــــــاْ جادوگَر نِویسَنْده←https://harfeto.timefriend.net/17187956827181 نامه هاتون رو با جغد برام بفرستید:) ✨🦉
_حرف از سایه زدی .. من یه داستان رو شروع کردم از سال قبل فکر کنم و اسمش رو "سایه" گذاشتم ژانرش ترسناکه تو چی؟ داستانی رو شروع نکردی؟ ••••••••••••••••••••••••••• _آفرین دوست دارم بخونمش:) ✨ من یه داستان شروع کردم. از این رمانای قبلیه ایه... به نظرم داره جالب میشه.. تجربه جدیدی برای منه✨
اگه آدونا یه بیلاخ بزار ••••••••••••••••• _خب چرا؟
چالش نویسندگی: نوشته اول: سلام به آدونای عزیز.)موضوع ۱ دوست عزیزم،نمیدونی از اینکه به من نامه دادی چقدر خوشحال شدم، چون این روزها خیلی به کسی کهبونم باهاش راجب مشکلاتم حرف بزنم نیاز دارم!! باورت نمیشه که دیروز قرار بود دوباره آمبریج به مدرسه برای کنترل بیاد. همه ی دانش آموزا رفتن دم در، اصلا نتونست بیاد تو، خدارو شکر فقط!! وقتی که اخم کرد و رفت بهترین صحنه بود. حتی فکر کردن به این که دوباره آمبریج بیاد خیلی سخته... حالا برگردیم به عقب.. تازه هفته ی پیش یکی از هافلپافی ها به زور میخواست بیاد تو برج ریونکلاو... اما هوشش به معما نرسید... خلاصه دارم میگذرونم... فعلا.... برام نامه بنویس!!
چالش نویسندگی: نوشته دوم:« آسانسور دوازده طبقه دختری خسته و پژمرده در اطراف شهر و در خانه ای نقلی می زیست. او تنها و بی کس بود و فقط دوستی داشت که سال ها از خویش احوالی نپرسیده بود.حتی پدر و مادرش هم به خاطر شرایط کار و بار مجبور بودند از شهر خارج شوند و به شهر دیگر کوچ کنند.این دلایل جزئی ای برای تنها بودن دختر بود و او دلیل های دیگری را هم برای زندگی تک نفره داشت.وی تنها ۱۵ سالش بود و نامش آلاله بود. آلاله علاقه زیادی به مسائل ماورائی دارد و این مدتی که بدون پدر و مادرش گذرانده احضار های زیادی را انجام داده است،اما دریغ از یک نشانه وجود ارواح.با این حال دختر احضار جن و ارواح را کنار گذاشت و یک روز نزدیکی های غروب تا فکر کند و برنامه ای بچیند.تلویزیون روبه روی او روشن بود و کانال،شبکه خبر را نشان می داد.خبرنگار اخبار را به گوش مردم می رساند:《مالک این ساختمان به دلیل اتفاق های چند روز اخیر تصمیم گرفته است آسانسور را تحلیل کند و از زبون او اگر اتفاق ناخوشایند دیگری رخ دهد مجبور می شود هتل را تعطیل کند.》 دختر با شنیدن این خبر از افکارش خارج شد و نگاهش را روی صفحه تلویزیون قفل کرد.او تصاویری از آسانسور آن هتل را دید که خبرنگار درباره اش حرف زد.او همچنین کنجکاو شد قبل از بسته شدن هتل پا در ساختمان بگذارد.دختر خیلی زود دست به کار شد،خود را آماده از خانه خارج کرد و جلوی خیابان با دست دراز منتظر ایستاد تا یک ماشین تاکسی از راه برسد.دوسه دقیقه بعد تاکسی ای کنار دختر نگه داشت و او سوار شد.مقصد خود را هتل دواند اعلام کرد و وقتی رسید سیاهی آسمان به چشم می خورد.بعد از دادن انعام به راننده از تاکسی پیاده شد و دست در جیب به سمت ورودی هتل حرکت کرد.ساختان را منظم ساخته بودند و هیچ به هم ریختگی ای مشاهده نمی شد.سطح ساختمان و بالاتر تابلوی بزرگی با کلمات برجسته و نورانی که رویش "هتل ***اند" را درست عین قطعات پازل چیده بودند،می توان دید.پنجره ها تک به تک مشخص بودند که بعضی خاموش بود و بعضی ها روشن.آدم ها
کاش بیشتر شرکت کرده بودید... اونطوری رای گیری میشد و بهترین نوشته توی چنل اصلی قرار میگرفت✨😔