+درود بانو آدونا. نگرانتم چرا نامه نمی نویسی؟ داستانم به دستت رسید؟ به هر حال منتظر نامه تو در آینده هستم. _ریانا مالفوی
••••••••••••••••••••••••••
_درود ریانا؛ سرم بسیار شلوغه...
داستان شما بود؟ واقعا به جرئت میگم قلم بسیار روان و خوبی دارید...
در اسرع وقت خودم را می رسونم:))
آدونا آدلر
صَندوقچْه ی پُسْتی آدونــــــاْ جادوگَر نِویسَنْده←https://harfeto.timefriend.net/17187956827181
نامه هاتون رو با جغد برام بفرستید:) ✨🦉
_حرف از سایه زدی .. من یه داستان رو شروع کردم از سال قبل فکر کنم و اسمش رو "سایه" گذاشتم ژانرش ترسناکه تو چی؟ داستانی رو شروع نکردی؟
•••••••••••••••••••••••••••
_آفرین دوست دارم بخونمش:) ✨
من یه داستان شروع کردم. از این رمانای قبلیه ایه... به نظرم داره جالب میشه.. تجربه جدیدی برای منه✨
چالش نویسندگی: نوشته اول:
سلام به آدونای عزیز.)موضوع ۱ دوست عزیزم،نمیدونی از اینکه به من نامه دادی چقدر خوشحال شدم، چون این روزها خیلی به کسی کهبونم باهاش راجب مشکلاتم حرف بزنم نیاز دارم!! باورت نمیشه که دیروز قرار بود دوباره آمبریج به مدرسه برای کنترل بیاد. همه ی دانش آموزا رفتن دم در، اصلا نتونست بیاد تو، خدارو شکر فقط!! وقتی که اخم کرد و رفت بهترین صحنه بود. حتی فکر کردن به این که دوباره آمبریج بیاد خیلی سخته... حالا برگردیم به عقب.. تازه هفته ی پیش یکی از هافلپافی ها به زور میخواست بیاد تو برج ریونکلاو... اما هوشش به معما نرسید... خلاصه دارم میگذرونم... فعلا.... برام نامه بنویس!!
چالش نویسندگی: نوشته دوم:«
آسانسور دوازده طبقه دختری خسته و پژمرده در اطراف شهر و در خانه ای نقلی می زیست. او تنها و بی کس بود و فقط دوستی داشت که سال ها از خویش احوالی نپرسیده بود.حتی پدر و مادرش هم به خاطر شرایط کار و بار مجبور بودند از شهر خارج شوند و به شهر دیگر کوچ کنند.این دلایل جزئی ای برای تنها بودن دختر بود و او دلیل های دیگری را هم برای زندگی تک نفره داشت.وی تنها ۱۵ سالش بود و نامش آلاله بود. آلاله علاقه زیادی به مسائل ماورائی دارد و این مدتی که بدون پدر و مادرش گذرانده احضار های زیادی را انجام داده است،اما دریغ از یک نشانه وجود ارواح.با این حال دختر احضار جن و ارواح را کنار گذاشت و یک روز نزدیکی های غروب تا فکر کند و برنامه ای بچیند.تلویزیون روبه روی او روشن بود و کانال،شبکه خبر را نشان می داد.خبرنگار اخبار را به گوش مردم می رساند:《مالک این ساختمان به دلیل اتفاق های چند روز اخیر تصمیم گرفته است آسانسور را تحلیل کند و از زبون او اگر اتفاق ناخوشایند دیگری رخ دهد مجبور می شود هتل را تعطیل کند.》 دختر با شنیدن این خبر از افکارش خارج شد و نگاهش را روی صفحه تلویزیون قفل کرد.او تصاویری از آسانسور آن هتل را دید که خبرنگار درباره اش حرف زد.او همچنین کنجکاو شد قبل از بسته شدن هتل پا در ساختمان بگذارد.دختر خیلی زود دست به کار شد،خود را آماده از خانه خارج کرد و جلوی خیابان با دست دراز منتظر ایستاد تا یک ماشین تاکسی از راه برسد.دوسه دقیقه بعد تاکسی ای کنار دختر نگه داشت و او سوار شد.مقصد خود را هتل دواند اعلام کرد و وقتی رسید سیاهی آسمان به چشم می خورد.بعد از دادن انعام به راننده از تاکسی پیاده شد و دست در جیب به سمت ورودی هتل حرکت کرد.ساختان را منظم ساخته بودند و هیچ به هم ریختگی ای مشاهده نمی شد.سطح ساختمان و بالاتر تابلوی بزرگی با کلمات برجسته و نورانی که رویش "هتل ***اند" را درست عین قطعات پازل چیده بودند،می توان دید.پنجره ها تک به تک مشخص بودند که بعضی خاموش بود و بعضی ها روشن.آدم ها
کاش بیشتر شرکت کرده بودید... اونطوری رای گیری میشد و بهترین نوشته توی چنل اصلی قرار میگرفت✨😔
+وای آدونا عاشق این ویدیو های معجون سازی ایم که میزاری کاش مثلا برا اون معجونی که ساخته میشه تو ویدیو اسم میزاشتی و به صورت رندوم براش طرز تهیه مینوشتی و ویژگی هاشو میگفتی اینجوری خیلی خفنه
••••••••••••••••••••••••••••
_وای ایده ی جالبیه✨سعی مو میکنم:))) ~
هدایت شده از نیکتوفیلیا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
کیا آرتمیس فاول خوندن؟
https://harfeto.timefriend.net/17187956827181