eitaa logo
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
76 دنبال‌کننده
978 عکس
156 ویدیو
1 فایل
-درسواحل اسرارآمیز جزیره ایرلند، عمارتی با دیوار های خاکستری و شیروانی های سیاه رنگ خفته است... عمارت فاوْل در تسخیر ریدل، جایی که حتی او هم نمی داند کیست... برایم نآمه بنویــــس←https://eitaa.com/Tom_Iduna/3977 -فقط خواهران🌚✨ @witch_writer←چنل اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه آدونا یه بیلاخ بزار ••••••••••••••••• _خب چرا؟
چالش نویسندگی: نوشته اول: سلام به آدونای عزیز.)موضوع ۱ دوست عزیزم،نمیدونی از اینکه به من نامه دادی چقدر خوشحال شدم، چون این روزها خیلی به کسی کهبونم باهاش راجب مشکلاتم حرف بزنم نیاز دارم!! باورت نمیشه که دیروز قرار بود دوباره آمبریج به مدرسه برای کنترل بیاد. همه ی دانش آموزا رفتن دم در، اصلا نتونست بیاد تو، خدارو شکر فقط!! وقتی که اخم کرد و رفت بهترین صحنه بود. حتی فکر کردن به این که دوباره آمبریج بیاد خیلی سخته... حالا برگردیم به عقب.. تازه هفته ی پیش یکی از هافلپافی ها به زور میخواست بیاد تو برج ریونکلاو... اما هوشش به معما نرسید... خلاصه دارم میگذرونم... فعلا.... برام نامه بنویس!!
چالش نویسندگی: نوشته دوم:« آسانسور دوازده طبقه دختری خسته و پژمرده در اطراف شهر و در خانه ای نقلی می زیست. او تنها و بی کس بود و فقط دوستی داشت که سال ها از خویش احوالی نپرسیده بود.حتی پدر و مادرش هم به خاطر شرایط کار و بار مجبور بودند از شهر خارج شوند و به شهر دیگر کوچ کنند.این دلایل جزئی ای برای تنها بودن دختر بود و او دلیل های دیگری را هم برای زندگی تک نفره داشت.وی تنها ۱۵ سالش بود و نامش آلاله بود. آلاله علاقه زیادی به مسائل ماورائی دارد و این مدتی که بدون پدر و مادرش گذرانده احضار های زیادی را انجام داده است،اما دریغ از یک نشانه وجود ارواح.با این حال دختر احضار جن و ارواح را کنار گذاشت و یک روز نزدیکی های غروب تا فکر کند و برنامه ای بچیند.تلویزیون روبه روی او روشن بود و کانال،شبکه خبر را نشان می داد.خبرنگار اخبار را به گوش مردم می رساند:《مالک این ساختمان به دلیل اتفاق های چند روز اخیر تصمیم گرفته است آسانسور را تحلیل کند و از زبون او اگر اتفاق ناخوشایند دیگری رخ دهد مجبور می شود هتل را تعطیل کند.》 دختر با شنیدن این خبر از افکارش خارج شد و نگاهش را روی صفحه تلویزیون قفل کرد.او تصاویری از آسانسور آن هتل را دید که خبرنگار درباره اش حرف زد.او همچنین کنجکاو شد قبل از بسته شدن هتل پا در ساختمان بگذارد.دختر خیلی زود دست به کار شد،خود را آماده از خانه خارج کرد و جلوی خیابان با دست دراز منتظر ایستاد تا یک ماشین تاکسی از راه برسد.دوسه دقیقه بعد تاکسی ای کنار دختر نگه داشت و او سوار شد.مقصد خود را هتل دواند اعلام کرد و وقتی رسید سیاهی آسمان به چشم می خورد.بعد از دادن انعام به راننده از تاکسی پیاده شد و دست در جیب به سمت ورودی هتل حرکت کرد.ساختان را منظم ساخته بودند و هیچ به هم ریختگی ای مشاهده نمی شد.سطح ساختمان و بالاتر تابلوی بزرگی با کلمات برجسته و نورانی که رویش "هتل ***اند" را درست عین قطعات پازل چیده بودند،می توان دید.پنجره ها تک به تک مشخص بودند که بعضی خاموش بود و بعضی ها روشن.آدم ها
کاش بیشتر شرکت کرده بودید... اونطوری رای گیری میشد و بهترین نوشته توی چنل اصلی قرار میگرفت✨😔
توی چالش دوم که هفته بعد میزارم حتما شرکت کنید
+وای آدونا عاشق این ویدیو های معجون سازی ایم که میزاری کاش مثلا برا اون معجونی که ساخته میشه تو ویدیو اسم میزاشتی و به صورت رندوم براش طرز تهیه مینوشتی و ویژگی هاشو میگفتی اینجوری خیلی خفنه •••••••••••••••••••••••••••• _وای ایده ی جالبیه✨سعی مو میکنم:))) ~
_~ولی بعضی نویسنده ها زیادی فوق العادن.. . . . _آرتمیس فاول را برای پسربچه ی درونم نوشتم. اُاین کالفر|`