عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
https://eitaa.com/tom_riddlex/188 کی گفته ازش میترسم؟ من فقط براش احترام قائلم چون ازم بزرگتره...
لرد سیاه؟
یه خودخواه
این بهتره
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
لرد سیاه؟ یه خودخواه این بهتره فلوریا
یه خودخواه قدرتمند
همین باعث شده فکر کنید که خیلی ترسناکه
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
شاید یسری اصیل اینجا نشسته باشن دختر فلوریا
چند تا گرینفندوری جوگیرن، چیزی نیست
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
گریندل؟! فلوریا
نههه، من گفتم گریندل؟ 👀
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
لرد سیاه؟ یه خودخواه این بهتره فلوریا
حققققق😂پسره خودخواه خودشیفته
سیزدهم دسامبر 𝟏𝟗𝟗𝟎:
هاگوارتز برایم جالب است، به خصوص این که برادرم تام مسئول نظارت بر تمام اسلیترینی ها رو دارد و من در اینجا کمتر احساس تنهایی یا به عبارتی گم شده در میآن انسان های جدید را تجربه می کنم...
همچنان در کتابخانه قدم میزنم، تنها قلمرو در حال حاضر من، قفسه های بلند و تا سقف افراشته که لبریز از کتاب اند.
کتاب هایی با طیف رنگ های قهوه ای و سبز که به صورت در هم ریخته ای کنار هم چیده شده اند.
به نگاهم اجازه می دهم که روی عطف آن ها گشت بزند، عطف هایی که حالا تقریبا پاره و پوسیده اند...
نگاهم روی یک کتآب سبز با عنوان تسلط ذهن یا جادو طلاکوب شده را شکار می کند. دستم روی جلد چرمی اش می خزد و آرام آن رو بیرون میکشم، کتاب در دستم است، کتابی کمیاب که گوشه قفسه پیدایش کردم، دنیا را یافتم.
-به نظرم تو بهش نیازی نداری...
در یک چشم بهم زدن کتاب را از دستم می قاپد. نگاهم روی او می نشیند، یک پسر قد بلند با موهای بلوند و چشمان نافذ اقیانوسی... زبان بدنش هم، قطعااعتماد به نفس و نفوذ را ارائه می دهد.
می گویم: پس بده...
ابروهایش بالا می پرند...
-چرا باید به حرفت گوش کنم؟
لبم را گاز میگیرم، این پسر روشنایی فردا را نخواهد دید. می گویم: باشه ، مال تو، امیدوارم بتونی چیزی ازش یاد بگیری...
لبخند کمرنگی روی صورتش جان می گیرد، آرام می گوید: تو به چه جراُتی با من بحث می کنی؟ هوم؟
نگاهم نافذتر میشود
-یه دلیل بیار که چرا باید برای بحث کردن با تو باید جسارت به خرج بدم...
لب هایش آرام تکان میخورد...
-مالفوی...
-چی؟
سرش را کمی خم می کند. این هم بازی جدید است؟ تخریب شخصیتی با قد؟ بعد حالت چهره اش تغییر می کند.انگار که توفان موج غرور را روی صورتش بریزد...
با لحنی محکم و شاهانه می گوید: دراکو مالفوی، اربابت...
می خندم... ـ
-مالفوی؟ همش همین؟
- تو به زودی متوجه میشی که باید به ولیعهد احترام بزاری؟
-واقعا؟ باشه منم ریدل هستم، آدونا ریدل...
نگاهش تغییر کرده، درواقع دارد مستقیم به موهایم نگاه می کند.
-تقلبیه؟!
-چی؟
-موهات...
-چرا باید...
چشمانش را ریز می کندـ
-داری ادای مالفوی ها رو در میاری؟ بهتره رنگ رو از موهات پاکش کنی وگرنه
-موهای خودمههه
نفسش را محکم بیرون میدهد و دوباره مستقیما نگاه مرگبارش را نثارم میکند.
-پس خواهر تام ریدل هستی، باشه فهمیدم.
بی توجه به او کتاب دیگری را از قفسه بر میدارم، کتابی با عنوان طلسمک های دفاعی...
-جالبه ریدل تو داری مثل ریونکلاوی ها همش کتاب میخونی، امیدوارم چشمات در بیان...
و کتابی را که در دست دارد محکم به کتابم می کوبد
-بدرود ریدل!
._@witch_writer ✧°
https://eitaa.com/tom_riddlex/199
هِی من رو این قضیه سمور حساسماااا