eitaa logo
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
77 دنبال‌کننده
978 عکس
156 ویدیو
1 فایل
-درسواحل اسرارآمیز جزیره ایرلند، عمارتی با دیوار های خاکستری و شیروانی های سیاه رنگ خفته است... عمارت فاوْل در تسخیر ریدل، جایی که حتی او هم نمی داند کیست... برایم نآمه بنویــــس←https://eitaa.com/Tom_Iduna/3977 -فقط خواهران🌚✨ @witch_writer←چنل اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Tom_Iduna/5537 ندیدمش:) قرارم نیست ببینمش اینطوری که داره نمیاد:) "" "" "" "" "" "" "" "" " -اوه...
-https://eitaa.com/Tom_Iduna/5713 از دراکو خوشم اومد از کسی بدم نیومد تئودور و گلرت هم طبیعی متیو رو بیارررر "" "" "" "" "" "" "" "" "" -چه گیری به متیو دادید آخه😂😔
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
Pov: زوایه دید، آدونا ریدل" تمام نگاه ها به من دوخته شده بود. اتفاقی که نباید می افتاد. من دیشب بعد
زاویه دید فلوریا: وقتی ادونا حالش بدشد نگرانیم برای اون بیشتر شد لعنت بهش قرار بود لوپین صداش نکنه حتی بخاطر این موضوع اومدیم ته کلاس ولی جوابگو هم نبود همه کلاس داشتن باهم صحبت میکردن و دراکو و لوپین به همراه ادونا رفتن بیرون ولی دراکو بعد یه دیقه شایدم کمتر اومد تو کلاس حقیقتا بگم نمیدونم چه اتفاقی بینشون افتاده دروغ گفتم چون وقتی وارد کلاس شد اون نگاه عصبی که بهم انداخت کاملا متوجه قضیه شدم ولی خودم چیکار میکردم مطمئن بودم میرفتم از تو اون کمد کوفتی نورافتاب میزد بیرون و من نمیخوام 11 سال پیش برام تکرار بشه پنج دقیقه گذشت و لوپین نیومد یعنی ادونا چه مشکلی براش پیش اومده خودم چجور کلاس رو بپیچونم استرس اول صبح پس بی دلیل نبوده هیچکسیو دیگه نمیتونستم ببینم اگه بخوام میتونم از ذهن لوپین پاک کنم که از من بخواد نیام ولی برای اینکار نیاز دارم به چشم تو چشم شدن باهاش تو کلاس و ریسک بزرگیه که تو کلاس اینکارو بکنم چون ممکنه از طرفی لوپین نگاه نکنه از طرفی اگه هم نگاه کنه بچه ها شک میکنن و همه میفهن من فقط جادوگر نیستم و بعد گذشت ده دقیقه پروفسور لوپین وارد کلاس شد و اسم من رو به عنوان اخرین نفر صدا کرد پروفسور لوپین:فلوریا ریدل؛نوبت توعه به عنوان اخرین نفر فک کنم دستت اومده ورد چیه و باید چیکار کنی؟! درحالی که به سمت پروفسور حرکت میکنم میتونم نگاهای کنجکاو بچه هارو حس کنم که چرا بجای اینکه برم سمت کمد دارم میرم سمت پروفسور فلوریا:پروفسور من بزرگترین ترسم افتابه و نمیتونم امروز اینکار رو انجام بدم پروفسور:افتاب؟ فلوریا:بله من همونطور که اواسط کلاس گفتم به نور افتاب خیلی حساسم و من رو میسوزونه هرماینی:اتیش که نمیگیری فلوریا دراکو:مسخرست این ترس توعه؟تا جایی که یادمه ریدل ها ترسو از آب درنمیومدن ریدل. خیلی دلم میخاست بدنشونو خالی از خ/ون تحویل بدم ولی حیف که باید صبر میکردم فلوریا:پروفسور این یه حساسیت نادره و واقعا نمیتونم اجراش کنم پروفسور لوپین:بیخیال خانم ریدل شاید این یه فرضیس براتون و وقتی رفتید سمت کمد یه چیز دیگه براتون در بیاد فلوریا:نه مطمئنم پروفسور چون من تنها ترسم همینه و ترس مادی هم ندارم پروفسور لوپین:نه خانم ریدل شما باید این ورد رو اجرا کنید خدایا این چرا نمیخاد متوجه بشه نمیتونم فلوریا:پروفسور عرض کردم نمیتونم و اجرا نمیکنم پروفسور لوپین:خانم ریدل یا اجرا میکنید یا مستقیم میفرستمتون پیش پروفسور دامبلدور و اسنیپ فلوریا:نیازی به زحمت نیست پروفسور لوپین خودم میرم درحالی که داشتم از کلاس خارج میشدم از گوشه چشم نگاهی به بچه های کلاس انداختم دراکو کنجکاو بود متئو و تئو نگران بودن ولی نه مثل اون اولای کلاس بلکه دیگه کم کم داشت جاشو به تعجب و همون شیطنت همیشگی میداد هرماینی با چشمای گشاد داشت نگام میکرد اون رون ویزلی هم گیج و منگ داشت نگام میکرد و پچپچه های توی کلاس بلند شد هافلپافی رندوم:این دوتا امروز چشون شده ریونکلاوی رندوم:این دوتا ریدل امروز عجیب شدن نه فلوریا به تئو و متئو محل گذاشت نه ادونا به دراکو گریفیندوری رندوم:حقیقتا از این دوتا ریدل ترس دارم چرا ادونا باید حالش بد بشه مگه افتاب چشه که فلوریا ازش میترسه چرا باید تو افتاب بسوزه این دوتا خیلی عجیب و ترسناکن دیگه ادامه حرفاشونو نشنیدم چون رفتم بیرون ولی کماکان میتونستم بشنوم اه گندش بزنن من میتونستم حتی ذهن لوپین هم بخونم چرا اینکارو نکردم ولی کار از کار گذشته بود و الان باید دنبال ادونا باشم ولی ندیدمش همه هم یا کلاس داشتن یا تو خوابگاهشون بودن فک کنم بازم باید از شنوایی قویم استفاده کنم تا بتونم پیداش کنم اها فک کنم صداشو شنیدم دارم میام ولی خیلی دوری از جایی که هستم ادونا! ._@witch_writer ✧°
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
زاویه دید فلوریا: وقتی ادونا حالش بدشد نگرانیم برای اون بیشتر شد لعنت بهش قرار بود لوپین صداش نکنه
زاویه دید آدونا ریدل: " دراکو خشمگین، و بیش از حد نگران بود. چشمان بلوری رنگش رو به من قفل شده بود. مثل یک برادر نگران، چیزی که تامی هیچوقت به من نداده بود... -آدی، چت شد؟ سر کلاس... راستش من اون رو دیدم... عرق دیگری روی پیشانی ام غلتید. -تو... چـ... چی رو دیدی درا؟ آه کشید... -همون آدمی که توی اون گردباد بود، دیدمش، شرط می بندم، می شناسیش... -نه نمی شناسم... پوزخند مغرورانه ای روی صورتش جان گرفت. -آدی، تو رو جدت، چطور می تونی این چیزا رو از من پنهون کنی؟ -مسخره ام میکنی خب.. چشمانش را در حدقه چرخاند. -آخه،من کی مسخره ات کردم ریدل؟ با آنکه تصمیم نداشتم، ولی خندیدم. نه هیچوقت... درا چنین کاری نکرده... در کلاس شتابان باز شد. پرفسور لوپین به سمتم دوید، چشمان آبی اش غرق در ترس و بهت بود. -آدونا خوبی، من قصد نداشتم... گفتم: میدونم دراکو دستش را در جیبش کرد و با نگاهی سنگین به لوپین نگاه کرد. -تو خیر سرت پرفسوری، به قول خودت میخوای به همه کمک کنی نه اینکه شکنجه روحی روانی شون بدی مرد... ک... لوپین پشت چشمی و نازک کرد و گفت: جناب مالفوی لطفا برگردید کلاس، من باید خانم ریدل رو تا دفتر پرفسور دامبلدور همراهی کنم. اخم های دراکو در هم فرو رفتند. با چشم به دراکو تشر رفتم. تو رو خدا برو درا، الان وقتش نیست. دراکو آب دهانش را قورت داد و سیبک گلویش آهسته تکانی خورد، بعد هم که انگار تمام کنایه هایش را قورت داده باشد، با خلقی تنگ کراواتش را میزان کرد و به کلاس برگشت. لوپین گفت: خانم ریدل، شکلات میخوای؟ تقریبا به حالت بی حسی به او زل زده بودم. -متشکرم پرفسور، شما برگردید سر کلاس، من خودم میرم پیش آلبوس... نه چیز پرفسور دامبلدور... چشمان لوپین با تردید جمع شدند. -بسیار خب، پس بعدا باید یه صحبتی داشته باشیم. -البته و میروم. در راهرو های طویل و پر پیچ و خم تاریک هاگوارتز قدم میزنم. کف زمین می درخشد و نور شمع های در هوا را منعکس می کند. این خیسی فقط می تواند یک معنی داشته باشد. وای! به طور ناگهانی به یک شخص محکم برخورد میکنم. عقب میروم، یا خدا... -آدونا... آه می کشم... -وای تام، سکته کردم. چهره ی سردش جدی و خشک است. -تو به من برخورد کردی آدونا، این نابخشودنیه... لبم را گاز می گیرم. -حالم خوب نبود، بعدا می تونی مجازاتم کنی تام... -نگفتم که مجازاتت میکنم، چرا از کلاس فرار کردی؟ -فرار نکردم. چشمانش را به رویم تاب می دهد. قصد دارد تمام زبان بدنم را تحلیل کند. -چیزی از من پنهان نمی مونه آدونا، می دونستی... -می دونم. -دیگه اینکار رو تکرار نکن، دیگه به من اینجوری برخورد نکن... -باشه سرش را کمی خم میکند. لعنت بهش، همه چیز را تحت کنترل دارد. -شب، توی اتاق خدمه مخفی هاگوارتز، میام اونجا... با تعجب نگاهش میکنم. حالت چهره اش تغییری نمی کند. در نهایت می گویم: باشه، میام اونجا... ._@witch_writer ✧°
هدایت شده از 𝒩𝑒𝑣𝑒𝑟 ℒ𝑎𝑛𝑑
10/10 اژدها
https://eitaa.com/tom_riddlex/449 وای، واسه همینه که ازش خوشم میاد و نمی تونم متنفر باشم😂
https://eitaa.com/tom_riddlex/452 وای هنوز دارم میخندم سرش، اون چی بود😂