https://eitaa.com/tom_riddlex/549
دراکو؟
متوجه نشدم کامل تر توضیح بده😂
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
بیا بنویسیم
جدیدا حسش نیست
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
چالش: دوستان یه چالش توی فضای سناریو: -فرض کنید رفتید کتاب فروشی، بعد دارید کتاب انتخاب می کنید ول
درحال گشت زنی و خرید تو کتاب فروشی معروف M.F بودم
اونجا بر خلاف شهر نچندان بزرگمون؛بزرگ بود.
هربار که میام اینجا برام تازگی داره
یه بهشت حقیقی
و بهترین قسمتش اینجاست که یه کتابخونه داره که وایب قرن ۱۹ میلادی میده
من دوباره وارد بهشت شده بودم اما اینبار متفاوت
چون یه بودجه خیلی زیاد برای خریدن کتاب داشتم و چی خارق العاده تر از این
با ذوق و شوق کتابارو انتخاب میکردم
نزدیک به پنج تا کتاب انتخاب کرده بودم و هنوز کافی نبود
انگار تشنه ای بودم که به مدت ده روز اب نخورده بود و الان به یک چشمه اب خنک رسیده
درحال نگاه کردن به کتاب ها و انتخاب برخی از انها بودم که ناگهان به یه چهره اشنا برخوردم
چهره ای که سالها قبل خواب تصورش میکردم
خوده خودش اینجا بود
من هرشب ارزو میکردم که کاش یه بار دیگه ببینمش و ارزوم براورده شده بود
دست و پام گم کرده بودم نمیدونستم باید برم از اینجا یا بمونم و نگاهش کنم
برم پیشش یا نه
هرچقدر که تو این سالها سعی کرده بودم احساساتم رو نابود کنم نشد بلکه فقط به اعماق ذهنم تبعیدشون کرده بودم جایی که حتی یه تار عنکبوت هم نبود
کم کم سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم
برای حفظ غرور هم که شده بود نباید جلوش ضعف نشون میدادم
ای لعنت به غرور
ولی نمیتونستم بدون اینکه باهاش حرف بزنم برم
تصمیم گرفتم جوری از کنارش رد بشم که ببینتم و فقط یه سلام بهش بدم
راه افتادم سمت N.M
نهایتا فاصله بینمون دومتر بودم ولی راهی که من طی کردم تا بهش برسم انگار دو کیلومتر بود
بالاخره رسیدم بهش و یه سلام نچندان اروم بهش کردم و قدم هامو اهسته کردم
تا اگه کاری داشت بتونم بشنوم
تو ذهنم قیامت به پا شده بود از نشخار فکری
همینطور که با خودم درگیر بودم یهو گفت
فلوریا سلام
صبر کن کارت دارم...
فلوریا