eitaa logo
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
72 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
194 ویدیو
2 فایل
-درسواحل اسرارآمیز جزیره ایرلند، عمارتی با دیوار های خاکستری و شیروانی های سیاه رنگ خفته است... عمارت فاوْل در تسخیر ریدل، جایی که حتی او هم نمی داند کیست... برایم نآمه بنویــــس←https://eitaa.com/Tom_Iduna/3977 -فقط خواهران🌚✨ @witch_writer←چنل اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش یکی یه پست فور بزنه ازم حداقل از هشتاد پایین تر نیایم
یه باسیلیسک میخام... فلوریا
هدایت شده از نیل ☙
روح دختر کوچولو بهم گفت: اما اگه حدست اشتباه باشه چی؟ اگه لی‌لاک توی کالسکه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟ اون فقط یه دختربچست.. تندی سرم رو چرخوندم، چطور صداشو شنیدم؟ روح دختر کوچولو راست می‌گفت، لی‌لاک هم مثل من فقط یه بچست... با این تفاوت که لی‌لاک یه پدر داره که نجاتش داده، اما من از اول پدر نداشتم. اصلا مگه میشه کسی از اول بابا نداشته باشه؟ این دیگه چه وضعیه! فکر کنم لی‌لاک هم از اول مامان نداشته، مثل من. تازه من گربه هم ندارم. یهو یاد تنهاییم افتادم. چقدر بد... می‌تونستم ساعت ها گریه کنم ، اما نمیخواستم خانوم کتابدار دوباره بیاد وراجی کنه. مثلا بگه: وای عزیزم چرا گریه میکنی؟ منم بگم وای خانوم کتابدار وراج ، من دلم میخواست مامان و بابا داشته باشم یا حداقل یه گربه! یه گربه‌ی خاکستری! الانم منتظرم شخصیت کتابی مورد علاقم بیاد دنبالم تا منو به دنیای خودش ببره اونم بگه اوه عزیزم چطوری باهاش حرف زدی منم بگم اوق عزیزم از طریق راه ارتباطی مخفی‌ای که بین دنیای خودم و دنیای لی‌لاک ایجاد کردم اونم بهم بخنده و بگه میخوای برات آب بیارم ؟ منم درحالی که دارم گریه میکنم آبو سر بکشم و بگم شما که فکر نمی‌کنید من دیوونه باشم؟ اونم بگه نه عزیزم معلومه که نه! بعدش هم منو ببره یتیم خونه یا تیمارستان! بعدش هم همه بهم میگن سارای دیوونه و هیچوقت نمیتونم لی‌لاک رو ببینم. روح آقای فرایت بهم گفت نه اینکه همین الانم شانس زیادی برای دیدنش داری! آروم صدا زدم: آقای فرایت؟؟؟ بعد با خودم فکر کردم البته که اون یه روح خبیث بود و دلش میخواست دختر بچه هارو اذیت کنه... اما درست می‌گفت، الانم معلوم نیست ببینمش یا نه روح دختر کوچولو هم راست می‌گفت، معلوم نبود باید برم نجاتش بدم یا اینجا قایم بشم و منتظر دوازده شب بمونم...
هدایت شده از نیل ☙
به این فکر کردم که لی‌لاک از کجا نشونه هاشو پیدا می‌کرد؟ از کامپیوتر باباش. جایی که اولین نشونه رو گرفته بود. دوباره هیکل رو مخ خانوم کتابدار رو دیدم که داشت سمتم میومد، تندی دوئیدم و از کتابفروشی بیرون زدم. نباید زمانو از دست میدادم، دو بار با مشت روی ساعتم کوبیدم که همیشه بد موقع خراب می‌شد! دستمو روی جیبم کشیدم ، پس کلیدم کجاست؟ اگه جاش گذاشته باشم... وای نه... مثل دفعه قبل مجبور میشم از دیوار نصفه‌ی باغ برم بالا و همسایه ها تحویلم بدن به پلیس و با بدبختی از دستشون فرار کنم... روح دختر کوچولو گفت: سارا به نظرت چرا باید یه خانواده خونه به این قشنگی رو ول کنن و برن؟ -خب شاید میخوان برن به یه خونه‌ی بهتر! -خونه‌ قشنگتر از این چه شکلی میشه؟ -من چمیدونم! الان فقط میخوام به لی‌لاک برسم! جونش در خطره -اما تو که مطمئن نیستی! -بالاخره باید بفهمیم. لی‌لاک بدقول نیست دختر کوچولو، مگه نه؟ -سارا اسم من میلی‌‍ه، منو میلی صدا کن. صدبار بهت گفتم! -باشه میلی، اما به هرحال یه دختر کوچولویی -بله سارا مثل تو، تو که دوست نداری بهت بگم دختر کوچولو، مگه نه؟ جلوی در که رسیدم دیدم کلید رو روی در بزرگ آهنی جا گذاشتم، شانس آوردم کسی بَرِش نداشته. درو باز کردم و وارد شدم ، پله ها تند و تند تا طبقه منفی سه پایین رفتم، گلدونا رو از جلوی در کنار کشیدم. نقش و نگار این در همیشه منو محو خودش می‌کنه ، اما حالا نه. دستمال رو از گردنم باز کردم و دستگیره رو چرخوندم. محکم چشمامو بستم. -لی‌لاک؟؟ -جادوگر نذاشت کالسکه رو نگه داره -لی‌لاک تو کجایی؟ چرا نیومدی؟ -به حرفم گوش کن جادوگر کالسکه رو دُز ... -لی‌لاک؟ نمیدونم چند دقیقه همینطور توی دنیای میانی اسمش رو صدا زدم، اما دیگه اونجا نبود. دستگیره رو ول کردم، دوباره دستمال رو دور گردنم بستم و این بار با دست خالی درو باز کردم، وارد انبار که شدم کتابهای لی‌لاک اسکالی رو برداشتم و با خودم به کتابفروشی بردم. روح دختر کوچولو راست می‌گفت، انگار جون لی‌لاک در خطره...
هدایت شده از نیل ☙
شاید میخواسته بهم بگه جادوگر کالسکه رو دزدید. -معلومه که میخواسته همینو بگه! تو چقدر باهوشی سارا -آقای فرایت بس کن! -هرطور مایلی. -میلی، باید برگردیم کتابخونه؟ میلی جوابم رو نداد... حالا تنها شده بودم... حالا اون جلد چهارمی که همیشه میخواستم بخونم رو باید خودم میساختم. تک و تنها... امیدوار بودم خانوم سزاری کمکم کنه، هرچی نباشه اون خالق لی‌لاک اسکالی بوده؛ اما تنها اطلاعاتی که فعلا ازش دارم اینه که اون توی یه جنگل تک و تنها زندگی میکنه، تقریباً شبیه من.
بچه ها تدی واسه چالش رمان نوشته✨😭✨✨✨
ولی فردا احتمالا منم ادامه بدم
امام رضا ریاضی دست بوس خودته😂 دیگه روم نمیشه به امام زمان رو بزنم حقیقتا فلوریا