هدایت شده از فور نی
0288b2d580435968d63b24f2c1004c74.jpg
حجم:
61.8K
همسآىه نیآزمندم زیبآرو
قوآنین؟ دآخل پی میگم
آمآرم 900 هس
آمارت باید بالآی 100 زیبآرو
پآیه ای بیا پی @rOk_o6
ᩘຼꨶ᮫ِ.🍮 Oᩘຼꨶ᮫ِ.TAKUᩘຼꨶ᮫ِ. چالش تمام حالا بفور
من که اینترنت به زور دارم_
منم دو دقیقه پیش تمام شد الان به بابام وصلم 😂
ᩘຼꨶ᮫ِ.🍮 Oᩘຼꨶ᮫ِ.TAKUᩘຼꨶ᮫ِ. چالش تمام حالا بفور
منم دو دقیقه پیش تمام شد الان به بابام وصلم 😂
من رکورد زدم ۶ گیگ اینترنت توی ۱۹ ساعت 😂🤣
بچه ها میخوام رمانی که دارم می نویسم رو براتون بزارم لطفا بخونیدش داستان خیلی جالبی داره
https://eitaa.com/Toshi0
شماره پارت : ۱
نویسنده : آدریانا رادمان ( مالک روشیا )
نام اثر : #زندگی_در_وندرسون
________________________________☆
تق تق * صدای در زدن
خدمتکار : خانم برادرتون گفتن که برای صبحانه بهشون ملحق شید
چی داری شوخی میکنی؟
آخه اون عوضی ، اَه امکان نداره اون فقط وقتی میگه باهاشون صبحانه بخورم که یه کاری باهام داشته باشه .
توشی *با لحنی شاد* : چی؟! برادر منو به صبحانه ی خانوادگی دعوت کرده باورم نمیشه خیلی خوشحالم .
بهشون بگو زودی میام
خدمتکار : چشم ، بانو .
اصلا دلم نمیخواد بینمشون ولی چاره ای ندارم .
چون به ملاقات خانوادم میرم یه لباسه قرمز با دامن بلند و گل گشاد که رُبان و پاپیون های قرمز داشت پوشیدم ، یه باد بزن قرمز و دست کش های قرمز هم با لباسم ست کردم و برای اتمام کار هم گردنبندی که اون پسفترت بهم داده بود رو انداختم .
توشی : خب برم ببینم چی از جونم میخوان .
در سالن غذا خوری *
نگهبان : دومین بانوی خاندان دوک اوکوتوریِ شرور ، توشی اوکوتوری وارد میشود
تعظیم کردن * توشی : در این صبح زیبا و دوست داشتنی من ، توشی اوکوتوری سلام رسمی خودم رو به خانواده ی عزیزم تقدیم میکنم . * با یه لبخندِ دلنشین * * بالا بردن سَر *صبح بخیر .
با لحنی سرد * پدر : آها ، صبح بخیر .
پدر من یکی از چهار دوک سرزمین وندرسون هستش ؛ معروف به دوک شرور شمال . اون مو های آبی تیره و چشم های قرمز داره . آدم قد بلندیه .
اون رسما یه پدر افتضاحه . ولی باهوشه و قدرت مبارزه هم داره فقط از سیاست سر در نمیاره ؛ به همین دلیل هم قلمرو دوک فقط بخاطر اون بیشعور سر پا مونده .
اسم کامل پدر میشه :
《کَنای اوکوتوری》
با لحنی شاد و کمی تهدید گر* برادر بزرگ تر : دیر کردی ، خواهر .
برادر بزرگ ترم یه پسفترت واقعی ولی مردم این رو نمیدونن و فکر میکنن اون معرکه ، قدرتمند و باهوشه .
اصلا !
( یه عوضی که فقط تونسته با تهدید کردن آدما و اخاذی ازشون کار خودش رو پیش ببره )
این اولین چیزیه که وقتی اسمش رو می شنوم به ذهنم میرسه آخه حتی از خانوادش برای پیشرفت خودشص استفاده میکنه.
موی سفید و چشم قرمز ویژگی های ضاهریشه .
اسم کاملش میشه :
《کای اوکوتوری》
با یه قیافه ی ناراحت* توشی : وای برادر خیلی منتظرتون گذاشتم ؟ اگه اینطوره واقعا عذر میخوام!
با بیخیالی* خواهر بزرگ تر : آه ، نه خیلی وقت نیست که منتظریم .
خواهر بزرگ ترم ، یه دختر که یجورایی افتخارِ عمارت اوکوتوری به حساب میره .
یه دختر دوست داشتنی که توی قلمروِ دوک یه عالمه طرفدار داره نه ، اون تو کل امپراطوری طرفدار های زیادی داره ، خب بخاطر اون از قلمرو های دیگه کلی کمک مالی دریافت کردیم .
مو های اون سفیده و بلند ؛ چشم های قرمز داره. در کل چشم های کل اعضای خانواده قرمزه .
اسم کاملش هم اینه :
《تارا اوکوتوری》
با شادی و هیجان* توشی : واقعا؟! خیلی خوبه!
تپ * صدای نشستن رو صندلی
با نگرانی* توشی : کاروکو هنوز نیومده ؟
ایشالا که نیاد .
با لبخند و رک* کای : دعوتش نکردم!
تارا : با اینکه برخلاف تو رنگ موی خانودمون رو به ارث برده ولی خیلی بی عرضست اون حتی از تو بزرگ تره و مهرتاش هم فوقالعادَس ولی واقعا بی کفایته .
با لحنی معذب* توشی: آم ، خب ، چی بگم والا . . .
مجبور بودی رنگ مو هام رو بکوبی تو صورتم ؟
خب راستم میگه رنگ موی کاروکو و پدر آبی تیرست مال کای و تارا هم سفیده ولی ، از طرفی موهای من سبز و آبیه!
توی عمارت اوکوتوری همه به قوانین قدرتمند ترین فرد احترام میزارن و ازش فرمان میبرن ، به غیر از پدرم ؛ چون اون در حال حاضر دوک اوکوتوری هستش و هرکدوم از فرزند هاش که عرضه ی بیشتری داشته باشه میتونه دوک یا دوشس بعدی باشه .
پدر : کای و تارا شما نباید در مورد برادر کوجیکتون اینطوری صحبت کنید
با عصبانیت* کای : ولی اون واقعا یه آدم بی عرضست.
تارا : راست میگه پدر
پدر : هرچقدر هم بی مصرف باشه باز برادرتونه و شما نباید . . .
باز شروع شد دعوا های مسخرشون.
با فریاد* توشی : نمیشه این دعوا های احمقانَرو تمومش کنین ! ! !
*با اخم ، تعجب ، تهدید* کای : تو چی گفتی؟
وای نه گند زدم اون حرف از دهنم پرید.
*لکنت،ترس،اِضطراب* توشی : م _من . . . خب . . . من منظو__
با فریاد * کای : دختره ی گستاخ !
بام *صدای شکستن شیشه
صدای چی بود ؟
چرا سرم گیج میره ؟
چشمام هم تار می بینه . . .
پدر : توشی حالت__ کای تو . . .
و دیگه چیزی نشنیدم . . .
صدای بلند * توشی : خودشههه!!
پایان پارت اول
https://eitaa.com/Toshi0
شماره ی پارت : ۲
نویسنده : آدریانا رادمان ( مالک روشیا )
نام اثر : #زندگی_در_وندرسون
________________________________☆
تعجب *خدمتکار : بانوی من شما بیدار شدید؟!
یه خدمتکار دیگه : یکی به دوک خبر بده!
یه خدمتکار دیگه : بانو حتما تشنشونه یکی براشون آب بیاره!
یه خدمتکار دیگه : من به دوک میگم .
اینا دقیقا چه مرگشونه؟
من بر اثر ضربه ی اون بی شعور هوشیاریم رو از دست دادم و زمانی که بیهوش بودم همه چیز رو به خاطر آوردم.
من یه کارگردان فیلم بودم و دنیایی که الان توش هستم دنیای فیلمی بود که فردی به اسم آیوکو نویسندش بود . داستان جالبی نداشت قابل پیشبینی و آبکی هم بود .
یه روز که در طبقه ی ۱۵ یه مجتمع تجاری در حال کارگردانی بودم یه فر که حتی چهرشم ندیدم من رو از پشت هول داد و از پنجره پرت شدم پایین و مردم .
بعد که توی این دنیا تناسخ پیدا کردم همه چیز یادم بود ، ولی ، من راه بی دردسر رو انتخاب کردم و تصمیم گرفتم بی سر و صدا زندگی کنم آخرش هم که مردم ؛ ولی ، بعدش زمان به عقب برگشت اما اینبار خاطره ی زندگی قبلیم رو نداشتم!
زمزمه* توشی : آه، خیلی پیچیده شد .
خدمتکار : بانوی من ، دوک به دیدنتون اومده.
توشی : بگو بیاد داخل .
قریچ* صدای باز شدن دَر
با کمی تنگرانی* پدر : دخترم حالت خوبه ؟
خوب؟ نه! من خوب نیستم حتی بدم نیستم من حالم افتضاحه ولی این نه برای تو مهمه نه برای اون عوضیا پس دیگه برای چی می پرسی؟ تضاحر به یه پدر خوب بودن چه کمکی بهت میکنه؟
با لبخند * توشی : من خوبم ، پدر . بابت نگرانیتون ممنونم ولی اصلا نیازی نیست که خودتون رو ناراحت کنید .
پدر : اوه ، خب مراقب خودت باش ؛ و به کای میگم بیاد و ازت عذر خواهی کنه.
تب* صدای بسته شدن دَر
با مهربونی و خستگی* توشی: لیانا * برام کاغذ و قلم بیار .
* : لیانا اسم خدمتکار شخصیشه
لیانا: چشم بانو الان میارم.
خب بزار ببینم تا جایی که یادم میاد داستان فیلم اینطوری بود که ، مادر پدر شخصیت اصلا یعنی کاتسوکی پیمان بسته شده بین دنیای انسان ها و سرزمین وندرسون رو میشکنن و پادشاه خاندان اوکوتوری رو مسئول تنبیه کردن اونا و پس گرفتن کتاب آرِستِن ( اسم یه گیریمور باستانی هستش ) کرد ؛ خاندان اوکوتوری توشی رو برای پیدا کردن کتاب و آوردن کاتسوکی به وندرسون فرستاد ، توشی هم خانواده ی کاتسوکی رو کشت البته به غیر از خواهرش بعد وارد دبیرستانی شد که کاتسوکی توی اون درس میخوند و با کاتسوکی دوست شد ، مدتی بعد اون شروع به اذیت کردن کاتسوکی کرد و افرادی که تمام مدت کنار کاتسوکی موندن و کمکش کردن معشوقش کاتسونا و خواهرش کانی بودند .
که توشی خواهرش رو کشت و معشوقش رو دزدید و به وندرسون برد تا کای بتونه کاتسوکی رو گول بزنه ولی کاتسوکی با کمکه استادش یعنی ویگر وندرسون رو نابود کرد و کاتسونا رو پس گرفت زمانی که به خونه برگشت هم دید تمام خانوادش زنده شدن و داستان با خوبی و خوشی به پایان رسید.
این واقعا یه داستان مسخره بود!
توشی هم فقط نقش یه طعمه و واسطه رو داشت ولی بازم تمام کاراکتر ها ازش متنفر شدن آخرش هم که مُرد.
خوبه که اگر بمیرم زمان به عقب بر میگرده .
خب ، من دفعه ی قبلی که مردم یه زندگی بی سر و صدا رو انتخاب کردم ولی اون زمان هنوز خام و ساده لوح بودم .
اما الان کاملا مطمئنم که باید چیکار کنم . . .
☆《من تبدیل به دوشس بعدی میشم!》☆
پایان پارت ۲
میخوام براتون چند تا پروف معرکه بفرستم کیوتام 😍