هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
توی دریاچه ی خونی که ساخته بود دراز کشیده بود.حالا دیگه نه خانواده ای داشت نه دوستی نه آشنایی .
دستایی که ده ها نفرو خفه کرده بود حالا خود او را صدا میزد. پس به ندای قلبش گوش کرد و تفنگش رو توی دهانش گذاشت.
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید توی دریاچه ی خونی که ساخته بود دراز کشیده بود.حالا دیگه نه خانواده ای داشت نه دوستی نه
خیلی خفن بود و بنظرم تا قهرمان داستان، میتونه ویلن باشه و همچنان شخصیت اصلی
خیلی قشنگ بود
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید کنار پنجره سیگار میکشید خسته بود ، انقدر خسته بود که یادش رفت بعد آخرین پک ، سیگارو بند
قشنگ بود ولی شنیده بودم قبلا
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
من مینوشتم
دیگر او حال راه رفتن نداشت
وقتی جنگ تمام شد احساس خوبی پیدا کرد ولی نتوانست ان را بروز دهد
روی زمین افتاد و نفس های اخرش را کشید
و جان داد.
اری او رفت
رفت پیش دوستانش
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید من مینوشتم دیگر او حال راه رفتن نداشت وقتی جنگ تمام شد احساس خوبی پیدا کرد ولی نتوانست
افریننن این خیلی حس پایان خوبی میده، و ادمو مشتاق میکنه کل کتابو بخونه
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
"آخر این همه دوندگی کردم تا به یک پایان خوش برسم. در حالی که مرگ انسان ها پایان تلخی شبیه همدیگر است. مرگ." در همان حالی که لبخند میزد چاقو را از سرش در آورد به قطره قطره خونی که برروی زمین می چکید خیره نکاه کرد.
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید "آخر این همه دوندگی کردم تا به یک پایان خوش برسم. در حالی که مرگ انسان ها پایان تلخی ش
یاد توجی افتادم. به به ماشالا
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
دیگه نمیتونست خانواده اش رو ببینه چون توی باتلاق گیر کرده بود باتلاقی به نام ‹باتلاق مرگ.....) 😞
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
دیگر توان ادامه دادن صفحات داستان خود را نداشت
خسته تر ان بود که به نقش بازی کردن در زندگی خود ادامه دهد پس به آن پایان داد
#دایگو