˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید "آخر این همه دوندگی کردم تا به یک پایان خوش برسم. در حالی که مرگ انسان ها پایان تلخی ش
یاد توجی افتادم. به به ماشالا
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
دیگه نمیتونست خانواده اش رو ببینه چون توی باتلاق گیر کرده بود باتلاقی به نام ‹باتلاق مرگ.....) 😞
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
دیگر توان ادامه دادن صفحات داستان خود را نداشت
خسته تر ان بود که به نقش بازی کردن در زندگی خود ادامه دهد پس به آن پایان داد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
حال آفریده ای در این مکان آرمیده کسی که ظلمت را نابود ساخت و خود را اسیر تاریکی کرد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
میشونی؟!
اینج اصدای بی تفاوتی همه جا را پر کرده است،
اینجا اوج احساس در اوج خواستن جان میدهد ؛
میمیرد.
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
وی انقدر از جوکی که خودش ساخته بود، خندید که عاقبت جان به به جان آفرین تسلیم کرد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
خاطرات شیرین و تلخی که با اون داشت رو مرور کرد
به خنده هایش فکر کرد ولی وقتی نمیتوانست اون رو داشته باشه انگیزه برای ادامه دادن نداشت پس خودش رو پرت کرد پایین
با خودش زمزمه کرد امیدوارم در دنیای دیگر مال هم باشیم
و سیاهی...
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
نوشیدنی را مزه مزه کرد. به دخترش خیره شد. روی تخت افتاده بود و تکان نمی خورد. نفس نمیکشید. پوستش سرد و سفید بود. اما همچنان آن لبخند زیبا برروی لبهایش بود. اما دخترش مانند خودش خسته بود. خسته از نقش بازی کردن پس تصمیم گرفت نقشش را در این دنیا تمام کند. لیوان را آرام بر زمین انداخت. به شیشه های شکسته خیره شد و آرام برروی آنها دراز کشید تا بتواند ذره ای... شاید ذره ای استراحت کند.
#دایگو