هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
حال آفریده ای در این مکان آرمیده کسی که ظلمت را نابود ساخت و خود را اسیر تاریکی کرد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
میشونی؟!
اینج اصدای بی تفاوتی همه جا را پر کرده است،
اینجا اوج احساس در اوج خواستن جان میدهد ؛
میمیرد.
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
وی انقدر از جوکی که خودش ساخته بود، خندید که عاقبت جان به به جان آفرین تسلیم کرد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
خاطرات شیرین و تلخی که با اون داشت رو مرور کرد
به خنده هایش فکر کرد ولی وقتی نمیتوانست اون رو داشته باشه انگیزه برای ادامه دادن نداشت پس خودش رو پرت کرد پایین
با خودش زمزمه کرد امیدوارم در دنیای دیگر مال هم باشیم
و سیاهی...
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
نوشیدنی را مزه مزه کرد. به دخترش خیره شد. روی تخت افتاده بود و تکان نمی خورد. نفس نمیکشید. پوستش سرد و سفید بود. اما همچنان آن لبخند زیبا برروی لبهایش بود. اما دخترش مانند خودش خسته بود. خسته از نقش بازی کردن پس تصمیم گرفت نقشش را در این دنیا تمام کند. لیوان را آرام بر زمین انداخت. به شیشه های شکسته خیره شد و آرام برروی آنها دراز کشید تا بتواند ذره ای... شاید ذره ای استراحت کند.
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
خودش هم نمیدانست پایانش اینگونه باشد ، مانند داستانهایِ شاهِ پریون دست در دست معشوقهٔ قلبش به راهِ خوشبختی قدم بگذارند اما ، دستِ معشوقه او دست دیگری را بغل گرفته و مرگ . . دلداده او ، او را بغل گرفته .
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
دیگر وقت، وقت بستن کتابش، کتابی ک کل زندگی اش درونش بود، رسیده بود و دیگر وقت چال کردن خودش.... 😞
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
درست وقتی چهره ی درهمی به خود گرفت خاطراتش در سرش مرور شدند، افرادی که لبخند زنان از او تشکر میکردند، حس غروری که بعد از کمک به هم نوعانش داشت، لبخندی زد و گفت : من پشیمونی ای ندارم.
قطعا این یک مرگ به درد بخور بود.
راستش از وقتی که نانامی تو قلمروی ماهیتو بود الهام گرفتم👽
#دایگو