هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
درست وقتی چهره ی درهمی به خود گرفت خاطراتش در سرش مرور شدند، افرادی که لبخند زنان از او تشکر میکردند، حس غروری که بعد از کمک به هم نوعانش داشت، لبخندی زد و گفت : من پشیمونی ای ندارم.
قطعا این یک مرگ به درد بخور بود.
راستش از وقتی که نانامی تو قلمروی ماهیتو بود الهام گرفتم👽
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
آیا این پایان دنیاس؟آیا حیوانات غول اسا تمام نسل انسان ها را خورده اند؟آیا زنده ماندن من دیگر فایده ای دارد؟ آیا میتوانم از آن سخره بپرم و به این تنهایی بی انتها پایان دهم؟بهتر است امتحان کنم
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید آیا این پایان دنیاس؟آیا حیوانات غول اسا تمام نسل انسان ها را خورده اند؟آیا زنده ماندن
غلط املایی داشتی سید ولی اوکیه
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
و این تنها راه نجات بود پساشک هایش را پاک کرد و مرگ را در آغوش کشید .پنجه های تیزش به درون قلب او راه یافتند و آن را از حرکت وا داشتند پس لبخندی زد و نفسش را بیرون داد وقت رفتن بود کتاب زندگیش به آخر رسیده بود
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
دیگر نمیتوانم.
در دنیایی که پر از درد و زمر است و انسان هایی که زجرت میدهند چه بیشتر عذاب کشیدن؟
چرا در دنیایی که بقیه مانند تکه ای اضافه پرتت میکنند، خودتان خودتان را پرت نکنید؟ آن هم از ساختمان بلندی... مانند تکه ای اضافه. میخواهم موقعی که پایین می آیم دست هایم را باز کنم و از آن لذت ببرم. شاید که بتوانم حس آزادی را برای لحظه ای احساس کنم.
پایان برای همه... یک گونه است. تقلا چرا؟
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
چاقو را با دو دست لرزانش به سمت قلب کسی که رو به رویش ایساتده بود هدف گرفته بود.
شاید هیچ وقت قصد نداشت چاقو را جلوتر ببرد
اما آن فرد فقط لبخندی زد ، دست های لرزان دخترک را گرفت و قدمی جلوتر رفت.
اکنون درحالی که دخترک به بدن بی جان او زل زده ، او هنوز به خاطر لمس دستان دختر لبخند میزند.
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
ایندفعه دلقک پیر داستان مردی قصه گو را برای کودک تعریف کرد که توسط به واقعیت پیوستن نوشته های غمبار خود به قتل میرسد پسر بچه با نفرت از پدربزرگ خود خداحافظی کرد بی خبر از آنکه نوشته های کتاب تمام شده و حال او باید به این کتاب نفرین شده پایان دهد...
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید خودش هم نمیدانست پایانش اینگونه باشد ، مانند داستانهایِ شاهِ پریون دست در دست معشوقه
چقدر غمگین بود، دوستان به جدایی و اینا فک نکنین اذیت میشین
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
به خانه سوخته خیره شد، خانه ای که روزی زیباترین روز های زندگی اش را در آن گذارند.. چشمانش از میان دود نمیدیدند اما مطمئن بود جایی میان الوار و خاشاک جسد عزیزترینش وجود داشت، سوخته. نفس لرزانی کشید.. حداقل دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. آرام از روی زمین تکه ای شیشه برداشت.. برایش سوال بود، شاید بخشی از پنجره قدیمی که شب ها با کمک آن به عزیزترینش خیره میشد بود، شاید هم تکه ای از مجسمه های شفاف که در جای جای خانه دیده میشد.خانه عزیزترینش، خانه ای که او هیچ وقت در آن جای نداشت. آرام شیشه را بر روی گردنش گذاشت، داغ بود و دستش را حتی با وجود دستکش میسوزاند. اما اهمیتی نداشت.. او عزیزترینش را از دست همهی فااکت بر روی زمین نجات داد، پس، باید لیاقت کنار او بودن را داشته باشد.حتی اگر شده جایی دیگ
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
برای آخرین بار به صحنه رفت. جوک گفت. همه خندیدند و نگاهش کردند. لبخند زد. "اینک آقایون و خانم ها! میخواهم جالب ترین اتفاق را بگویم. انشان ها همدیگر را زجر میدهند، له میکنند و حتی می کشند اما در آخر همه همدیگر را در نهایت دوست میدارند. زمانی که بدن های آنها سرد شده است..." در میان تعجب مردم صدای گلوله ای آمد. چند نفر جیغ زدن و افراد نزدیک صحنه به خونی که از صحنه میریخت بر روی پایشان نگاه کردند. او در همان حال با لبخند از آخرین جوک بی مزه اش در میان دریاچه ی خون خودش دراز کشیده بود... لذت برد که این پایانی مانند بقیه بود. فقط کمی متفاوت تر...
#دایگو