هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
انگار نه انگار کسی که روبه رویم نشسته است دشمن خونی من است.. نمیتوانم چشمانم را از روی لب هایش بردارم.. چطور ممکن است .. این واقعا منم که با چند دروغ ساده به این روز افتادم؟.. مطمعنم که همه ی اینها برای گمراه شدن منه ولی چرا نمیخوام باورش کنم؟..
دست از فکر کردن برداشت، ناخداگاه لبانش را با لبان او همسان کرد ؛ احساس درد میکرد ولی اهمیتی نمیداد، احساس میکرد چیزی دارد تمام خون بدنش را میمکد ، چشمانش تار شد و افتاد
با همان حال و روز لبخند او را دید :( از مرگ لذت ببر )
در خود میپیچید و خون های داخل بدنش امان حرف زدن نمیدادند.
اب دهانش را قورت داد، به سختی دستش را عصا کرد و سعی کرد بنشیند
( واقع.. واقعا لذتبخشه.. تو فوق..العاده ای )
نفس عمیقی کشید و با لبخندی کوچک دارفانی را وداع گفت.
#دایگو