نوشته بود:
«آدم گاهی اوقات از دوست داشتن کسی دست برنمیدارد، اما از باور داشتن او چرا.»
کاش میشد؛
صدایت را بوسید
و در فراسوی زمان نگاهت را بویید
کاش میشد؛
در خلسه های گاه و بی گاهِ بهانه ها؛
عشق را با تو ترسیم کرد.
هر تصمیمی میگیری، بگیر.
ولی یا با تمام وجود پاش بمون،
یا کاملا بیخیالش شو!
تردید، آدمو نابود میکنه...
گفتم: «چند دقیقه اینجا بنشین و
به من تکیه بده.
گفت: کارم از تکیه گذشته.
دلم میخواهد توی بغلت بمیرم.»
✍ عباس معروفی