#نـظرات_شما
- مثالت در مورد رانندههای کامیون کلیشه مطلقه و کلیشه رو به خورد مخاطب دادن از یه نویسنده مثل تو انتظار نمیره
+ جااااااااااااااان؟؟🤯🤣
واااااااااای باورم نمیشه بااااااورم نمیشه!
موضوع مون چی بود؟؟؟؟
تیپ شخصیتی!
من چی توضیح دادم؟؟اصلا چی گفتم؟؟
موافقید من یک بار برای همیشه کلیشه رو توضیح بدم خلاص شم؟؟
یه بار دیگه یه نفر جلوم اسم کلیشه رو بیاره یه بلایی سر خودم میارم😂
کلیشهنویسی به معنای استفاده از الگوها، ایدهها یا عبارات تکراری و پیشپاافتاده در نوشتاره که به دلیل تکرار زیاد، تازگی و جذابیت خودش رو از دست داده!
این نوع نوشتار معمولاً به دلیل عدم خلاقیت یا تلاش برای ایجاد تنوع در داستان یا متن، به کار میره!
به عنوان مثال:{استفاده از شخصیتهای کلیشهای مانند "قهرمان همیشه پیروز" یا "دختر معصوم در خطر" میتونه به کلیشهنویسی منجر بشه. این نوع نوشتار ممکنه باعث بشه که داستان یا متن احساس تازگی و جذابیت نداشته باشع و خواننده رو خسته کنه!
برای جلوگیری از کلیشهنویسی، نویسندگان میتونن به دنبال ایدههای جدید، شخصیتهای پیچیده و داستانهای غیرمنتظره باشند که خواننده رو به چالش بکشن و توجهش رو جلب کنند!
‹تمــــام هیچی دیگه جزء اینا معنای کلیشه نمیده›
#𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
#نـظرات_شما
- یه سوال راجب کلیشه داشتم ببخشینااا😂
+ نفس عمیق من آرومم بفرمایید😁🔪
#𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
#نـظرات_شما
- موضوع نویسندگی: پول بهتر است یا ثروت؟ به نام خدا پول. باتشکر از همراهی شما قلب سفیدمم قرمز کنید.
+ 🤭خدا بگم چیکارتون نکنه
#𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
‹نـــوشتهٔشـمارهٔ¹›
روی پل افتاده بود میخواستم برم کنارش اما نمیتونستم،هر قدمی که بر می داشتم خاطراتم زنده میشد نمیتوانم نه نمیتوانم اما...چشمم بهش خورد خوابیده جوری خوابیده بود که انگار هیچ وقت قرار نیست بیدارشه.
نتونستم دست رو دست بزارم به سمت او دویدم در حال دویدن اشک ها روی گونه هام بازی میکردند آسمان هم با هم یکی شد قطرات باران یکی دیگه پس از دیگری روی زمین میریخت.هرچه میدویدم به او نمیرسیدم که اسمش را فریاد زدم:«لی لی» وقتی بهش رسیدم چشماش نیمه بود فریاد زدم:«من اینجام چشماتو نبند»نمیدونستم چیکار کنم دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:«آرون...قول بده هرجوری که شد...زنده بمونی ....حتی اگه زندگی سخت بود....باشه؟»
اشک ها در چشمانم میرقصیدند سرم را تکان دادم و گفتم:«باشه»خواستم ادامه بدم که دستان یخ و بی جونش افتادند گریه هایم شدید تر شد و فریاد زدم«نه...لی لی»
نگاه بهم میکرد نگاهی که نمیخوام دوباره این نگاه رو ببینم که با صدایی لرزان گفت:«دوست دارم» و چشماش بسته شد من و رها کرد گریه هایم بیشتر شد فریاد هایم بلند تر.