eitaa logo
𝐓𝐫𝐞𝐧𝐝𝐢𝐧𝐠𝐕𝐢𝐛𝐞
396 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
928 ویدیو
42 فایل
𝐿𝒾𝓋𝑒 𝒻𝑜𝓇 𝓉𝒽𝑒 𝒶𝓂✨ باد دریاچه‌ی زنگ زده ༒ کشتی های غرق شده༒ گیتار های کوک نشده༒ اسلحه های پر شده༒ راز های کشف نشده و نقاشی های رها شده #تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی ½ کتابخـونـه ܥ‌‌ِܩوܝ̇ߺیܝ̇ 🪴⇣ کُپیِ کُنَم؟! نَه زیبآ فورِ کِه قَشنگتَرِه 🍒.
مشاهده در ایتا
دانلود
- مثالت در مورد راننده‌های کامیون کلیشه مطلقه و کلیشه رو به خورد مخاطب دادن از یه نویسنده مثل تو انتظار نمیره + جااااااااااااااان؟؟🤯🤣 واااااااااای باورم نمیشه بااااااورم نمیشه! موضوع مون چی بود؟؟؟؟ تیپ شخصیتی! من چی توضیح دادم؟؟اصلا چی گفتم؟؟ موافقید من یک بار برای همیشه کلیشه رو توضیح بدم خلاص شم؟؟ یه بار دیگه یه نفر جلوم اسم کلیشه رو بیاره یه بلایی سر خودم میارم😂 کلیشه‌نویسی به معنای استفاده از الگوها، ایده‌ها یا عبارات تکراری و پیش‌پاافتاده در نوشتاره که به دلیل تکرار زیاد، تازگی و جذابیت خودش رو از دست داده‌! این نوع نوشتار معمولاً به دلیل عدم خلاقیت یا تلاش برای ایجاد تنوع در داستان یا متن، به کار می‌ره! به عنوان مثال:{استفاده از شخصیت‌های کلیشه‌ای مانند "قهرمان همیشه پیروز" یا "دختر معصوم در خطر" می‌تونه به کلیشه‌نویسی منجر بشه. این نوع نوشتار ممکنه باعث بشه که داستان یا متن احساس تازگی و جذابیت نداشته باشع و خواننده رو خسته کنه! برای جلوگیری از کلیشه‌نویسی، نویسندگان می‌تونن به دنبال ایده‌های جدید، شخصیت‌های پیچیده و داستان‌های غیرمنتظره باشند که خواننده رو به چالش بکشن و توجهش رو جلب کنند! ‹تمــــام هیچی دیگه جزء اینا معنای کلیشه نمیده› #𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
- یه سوال راجب کلیشه داشتم ببخشینااا😂 + نفس عمیق من آرومم بفرمایید😁🔪 #𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
- موضوع نویسندگی: پول بهتر است یا ثروت؟ به نام خدا پول. باتشکر از همراهی شما قلب سفیدمم قرمز کنید. + 🤭خدا بگم چیکارتون نکنه #𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
|به‌نام‌یکتاترین‌بی‌همتا...🖤✨
‹نـــوشته‌ٔ‌شـمارهٔ¹› روی پل افتاده بود میخواستم برم کنارش اما نمیتونستم،هر قدمی که بر می داشتم خاطراتم زنده میشد نمیتوانم نه نمیتوانم اما...چشمم بهش خورد خوابیده جوری خوابیده بود که انگار هیچ وقت قرار نیست بیدارشه. نتونستم دست رو دست بزارم به سمت او دویدم در حال دویدن اشک ها روی گونه هام بازی میکردند آسمان هم با هم یکی شد قطرات باران یکی دیگه پس از دیگری روی زمین می‌ریخت.هرچه میدویدم به او نمیرسیدم که اسمش را فریاد زدم:«لی لی» وقتی بهش رسیدم چشماش نیمه بود فریاد زدم:«من اینجام چشماتو نبند»نمیدونستم چیکار کنم دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:«آرون...قول بده هرجوری که شد...زنده بمونی ....حتی اگه زندگی سخت بود....باشه؟» اشک ها در چشمانم می‌رقصیدند سرم را تکان دادم و گفتم:«باشه»خواستم ادامه بدم که دستان یخ و بی جونش افتادند گریه هایم شدید تر شد و فریاد زدم«نه...لی لی» نگاه بهم میکرد نگاهی که نمیخوام دوباره این نگاه رو ببینم که با صدایی لرزان گفت:«دوست دارم» و چشماش بسته شد من و رها کرد گریه هایم بیشتر شد فریاد هایم بلند تر.
‹نـــوشته‌ٔ‌شـمارهٔ²› دست دخترکش را گرفت و از خانه خارج شد چقدر سخت بود برایش که از لحظه خروج از خانه متلک ها و کنایه ها را بشنود و تحمل کند سر به زیر انداخت و رفت مثل همیشه میخواست پناه ببرد به حاج بابایش که سالها بود مهمان خاک شده بود حاج بابا که بود همه چیز خوب بود همه چیز برایش روبه راه بود تک دختر بود و نازدانه نازش خریدار داشت روزی که علی پا به خانه شان گذاشت به عنوان خواستگار یادش نمیرود که پدرش گفت:تا الان دخترمو نمیگم لای پر قو ولی خوب بزرگ کردم،به تو میسپرمش چون میدونم از پسش بر میای آن روز علی محکم گفت چشم و پای چشم و قولی که به حاج بابا داد ماند ولی الان دختر حاج بابا دلتنگ بود دلتنگ علی که ۵سالس میشد که نیست گفته بودند بین اُسرا است و این یعنی آغاز ماجرای انتظار نگاهش افتاد به دختر کوچولویش که میدویید و خوشحال بود امروز شور و شعف خاصی داشت دخترکش به مزار حاج بابا که رسید گلهای داوودی را روی سنگ قبرش چید:بابا دلم تنگه برای علی،پس چرا نمیاد؟ دستی به سنگ قبر کشید:ببین لیلی داره بزرگ میشه و سایه پدر بالای سرش نیست؟ صدایی از پشت سرش شنید:شرمنده ام خانوم متعجب شد ایستاد نه او بلکه زمان صدا نزدیکتر شد و مقابلش نشست پوتین های خاکی مشکی رنگش را دید و دلش لرزید نگاهش بالا آمد بالا و بالاتر تا به چهره آن شخص رسید خودش بود علی اش آمده بود. پس از پنج سال دوری...پس از پنج سال رنج و درد آمده بود
‹نـــوشته‌ٔ‌شـمارهٔ³› با بغض سرمو تکون دادم باید آروم میبودم؟!معلومه نه تا رسیدن به مسیر سرمو به شیشه ی سرد و بی روح اتوبوس تکیه دادم توی افکارم داشتم سیر میکردم که با صدای ی مرد میانسال به خودم اومدم +خانوم نمی خواید پیاده شید ایستگاه آخره زنگ رو با دو دلی فشردم یه آقایی که از وجناتش مشخص بود سرایداره اونجاس ازم خواست که داخل بشم اولین قدمو که برداشتم خاطرات جلوم رژه رفتن از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم،برادرم که از همسر اول پدرم بود مجبورم کرد برای کار کردن به خانه های خانواده ی اشرافی برم برای تمیز و کاری و کارگری کردن تا بتونم شکم اونو سیر کنم و پولی دستمون رو بگیره ولی این لیاقت من نبود توی همین فکر ها بودم که توجهم به صدایی که از بغل دستم پشت اون درخت های سیب که تازه شکوفه زدن بودن جلب شد این عمارت انقدری بزرگ بود که متوجه حضور من نشن سعی کردم یکم بهشون نزدیک بشم و گوشامو تیز کنم اما با چیزی که دیدم حس کردم از طبقه ی دهم ساختمون افتادم پایین