#نـظرات_شما
- موضوع نویسندگی: پول بهتر است یا ثروت؟ به نام خدا پول. باتشکر از همراهی شما قلب سفیدمم قرمز کنید.
+ 🤭خدا بگم چیکارتون نکنه
#𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳
‹نـــوشتهٔشـمارهٔ¹›
روی پل افتاده بود میخواستم برم کنارش اما نمیتونستم،هر قدمی که بر می داشتم خاطراتم زنده میشد نمیتوانم نه نمیتوانم اما...چشمم بهش خورد خوابیده جوری خوابیده بود که انگار هیچ وقت قرار نیست بیدارشه.
نتونستم دست رو دست بزارم به سمت او دویدم در حال دویدن اشک ها روی گونه هام بازی میکردند آسمان هم با هم یکی شد قطرات باران یکی دیگه پس از دیگری روی زمین میریخت.هرچه میدویدم به او نمیرسیدم که اسمش را فریاد زدم:«لی لی» وقتی بهش رسیدم چشماش نیمه بود فریاد زدم:«من اینجام چشماتو نبند»نمیدونستم چیکار کنم دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:«آرون...قول بده هرجوری که شد...زنده بمونی ....حتی اگه زندگی سخت بود....باشه؟»
اشک ها در چشمانم میرقصیدند سرم را تکان دادم و گفتم:«باشه»خواستم ادامه بدم که دستان یخ و بی جونش افتادند گریه هایم شدید تر شد و فریاد زدم«نه...لی لی»
نگاه بهم میکرد نگاهی که نمیخوام دوباره این نگاه رو ببینم که با صدایی لرزان گفت:«دوست دارم» و چشماش بسته شد من و رها کرد گریه هایم بیشتر شد فریاد هایم بلند تر.
‹نـــوشتهٔشـمارهٔ²›
دست دخترکش را گرفت و از خانه خارج شد
چقدر سخت بود برایش که از لحظه خروج از خانه متلک ها و کنایه ها را بشنود و تحمل کند
سر به زیر انداخت و رفت
مثل همیشه میخواست پناه ببرد به حاج بابایش که سالها بود مهمان خاک شده بود
حاج بابا که بود همه چیز خوب بود
همه چیز برایش روبه راه بود
تک دختر بود و نازدانه
نازش خریدار داشت
روزی که علی پا به خانه شان گذاشت به عنوان خواستگار یادش نمیرود که پدرش گفت:تا الان دخترمو نمیگم لای پر قو ولی خوب بزرگ کردم،به تو میسپرمش چون میدونم از پسش بر میای
آن روز علی محکم گفت چشم و پای چشم و قولی که به حاج بابا داد ماند
ولی الان دختر حاج بابا دلتنگ بود
دلتنگ علی که ۵سالس میشد که نیست
گفته بودند بین اُسرا است و این یعنی آغاز ماجرای انتظار
نگاهش افتاد به دختر کوچولویش که میدویید و خوشحال بود
امروز شور و شعف خاصی داشت دخترکش
به مزار حاج بابا که رسید گلهای داوودی را روی سنگ قبرش چید:بابا دلم تنگه برای علی،پس چرا نمیاد؟
دستی به سنگ قبر کشید:ببین لیلی داره بزرگ میشه و سایه پدر بالای سرش نیست؟
صدایی از پشت سرش شنید:شرمنده ام خانوم
متعجب شد
ایستاد
نه او بلکه زمان
صدا نزدیکتر شد و مقابلش نشست
پوتین های خاکی مشکی رنگش را دید و دلش لرزید
نگاهش بالا آمد
بالا و بالاتر تا به چهره آن شخص رسید
خودش بود
علی اش آمده بود.
پس از پنج سال دوری...پس از پنج سال رنج و درد آمده بود
‹نـــوشتهٔشـمارهٔ³›
با بغض سرمو تکون دادم
باید آروم میبودم؟!معلومه نه
تا رسیدن به مسیر سرمو به شیشه ی سرد و بی روح
اتوبوس تکیه دادم
توی افکارم داشتم سیر میکردم که با صدای ی مرد میانسال به خودم اومدم
+خانوم نمی خواید پیاده شید ایستگاه آخره
زنگ رو با دو دلی فشردم
یه آقایی که از وجناتش مشخص بود سرایداره اونجاس
ازم خواست که داخل بشم
اولین قدمو که برداشتم
خاطرات جلوم رژه رفتن
از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم،برادرم که از همسر اول پدرم بود مجبورم کرد برای کار کردن
به خانه های خانواده ی اشرافی برم برای تمیز و کاری و کارگری کردن
تا بتونم شکم اونو سیر کنم و پولی دستمون رو بگیره
ولی این لیاقت من نبود
توی همین فکر ها بودم که توجهم به صدایی که از بغل دستم پشت اون درخت های سیب که تازه شکوفه زدن بودن جلب شد
این عمارت انقدری بزرگ بود که متوجه حضور من نشن
سعی کردم یکم بهشون نزدیک بشم و گوشامو تیز کنم
اما با چیزی که دیدم حس کردم از طبقه ی دهم ساختمون افتادم پایین
‹نـــوشتهٔشـمارهٔ⁴›
صدای خندهایمان تا آنسر خیابان میرفت: پس خوشت اومده؟ بادا بادا مبارک بادا.
لب گزید: زشته دختر! همه فهمیدن، بچه خوبیه،خودش گفته منو داداش تو معرفی کرده.
_داداش من؟ اسم این داداشمون چیه؟ +سپهر.
_سپهر؟ عه همین آقا سپهر خودمون.
+اهوم!خوشتیپه، خوش اخلاقِ خانواده خوبی داره، تازه مثل اونیکی دماغشم بزرگ نیست.
خنده اش باز بلند شد، مدتها بود زورکی به این سناریو میپرداخت، حالا وقت از چشمش انداختن بود.
_این پسره پسرِ خوبی نیستا، علی هر روز آمار دوست دخترای جدیدشو میده.
+بهم گفته، اما گفته که عوض میشه، بخاطر من.
چرا یکنفر به دادش نمیرسید، نازدانهاش پرپر میشد کنار سپهر. در باز شد
ارســال:نــاشناس✍🏻
‹نـــوشتهٔشـمارهٔ⁵›
سلام..
‹بهنامخدایمن› برود،بغضکنی،خردشوی،دم نزنی!. کهدلتتشنهییکلحظهنگاهشباشد.:) ... کتابم را باز میکنم و قهوهام را برمیدارم، کمی مینوشم که چهرهام از تلخیاش درهم میشود. منصرف میشوم و قهوه را زمین میگذارم. خیره به منظرهی روبهرو، نفس عمیقی میکشم. شب زیبایی شهر را دوچندان کرده.:) کتاب را روی میز قرار میدهم، بلند میشوم و دستانم را روی لبهی بالکن میگذارم. نمیدانم فکری که میان اتاق تاریک ذهنم دستوپا میزند درست است یا نه اما مغزم با بیرحمی سر قلبم داد میزند و اصرار میکند که درست است.. او مرد!. من او را کشتم!. قهقهههایم را آزاد میکنم و همزمان مروارید های چشمانم سرازیر میشوند. ...
‹فلشبک› خیرهام به جلو.. بدون مقصد..! کجا میروم؟. اطرافم را تنها خاک احاطه کرده.. دستان خونیام را مقابل چشمانم میگیرم و نگاهشان میکنم.. من کشتمش؟!. سرم را ناشیانه تکان میدهم و زمزمه میکنم:. _نه نه من... من کاری نکردم اون.. اون کلتو از من گرفت و تو سر خودش شلیک کرد.. من نکردم!. قفسهی سینهام بالا و پایین میشود، حال خودم را نمیفهمم!. من که مقصر نبودهام.. اما حرف آخرش قلبم را فشرد، لهش کرد و با پیروزی به جنازهی قلبم نگریست.. خاطرات در ذهنم پلی میشود:.
+داداش!. مکث میکند و سرش را پایین میاندازد:.
+حالا که ازم متنفری.. نفس عمیقی میکشد، سرش را بلند میکند و نگاهش را به چشمانم میدهد:. +منم میمیرم که جلو چشات نباشم..!:) و صدای شلیک گلولهای، در سرم طنین شد!....
‹اکنون› دستانم را روی سرم میگذارم و میفشارم.. میترسم!. زیر لب میگویم:. _چرا؟. صدایم بلند میشود:. _چرا اینکارو کردی؟. صدایم تحلیل میرود و رو به آسمان میکنم:. _داداشی؟!.:).. چرا فکر کردی ازت متنفرم؟. لعنتی تو پارهی تنم بودی!. تو همهی زندگیم بودی!. الانم هستی!. نگاهم مصمم میشود:. _الان میام پیشت!. خود را روی لبه بالکن میکشانم و میایستم، دستانم را به طرفین بدنم میگیرم، آرامم.. آرامتر از نبض یک مرده!. خود را رها میکنم و آخرین نفسم را عمیق میکشم.:)
ارســال:نــاشناس✍🏻
🔷پـــایانبنــدی...
یکی از مشکلات اکثر نویسندهها پایانبندی داستانشونه اللخصوص داستانهای بلند!
از جمله خودم:((😁🤦🏻♀
✍🏻𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢
#تـــــــمرین_نویسنــدگی
🔷پـــایانبنــدی...
حالا هدفم از این آموزش که گفتم چی بود:))
تمرین امروز برای اینکه دستمون توی نوشتن پایان داستان کوتاه سفت بشه!✍🏻
‹این ایدهیاولیه رو در نظر بگیرید👇🏻›
"کشتیگیری برای شرکت در مسابقات انتخابی تیم ملی، از اتوبوس تیم جا میماند. در نتیجه، خودش با اتوبوس دیگری، به محل برگزاری مسابقات میرساند! در میانه راه، پلیس برای گشتن وسایل مسافران، به اتوبوس وارد میشود. کشتیگیر ساک ورزشیاش را برای برداشتن بطری آب معدنی باز میکند. بستهای مواد مخدر در آن میبیند..."
یکی از پایانهای محتمل برای این داستان اینکه:‹کشتیگیر پیشقدم میشه و خودش ماجرا رو به پلیس خبر میده›
این پایانبندی در همون نگاه اول؛ به ذهن خیلی از ما خطور میکنه!👀🤌🏻
آیا میتونید چند نوع پایانبندی دیگه برای این داستان در نظر بگیرید؟!
آیا میتونید پایانهای نامحتمل و غافلگیرکننده پیشنهاد کنید؟!پایانهایی که در نگاه اول به ذهن هر کسی نمیرسه:))😍🫴🏻
تــذکر:‹هدفاصلی از این تمرین، تلاش برای اندیشیدن متفاوت و گسترش دایره تخیله›
هیچ اشکالی نداره اگه نتونید این تمرین رو حل کنید؛ترجیحاً به چشم بازی شادیآور و کنجکاویبرانگیز بهش نگاه کنید:((😉✍🏻
طـریقارسـال:
@akademiwerkadu
https://daigo.ir/secret/91739917779
منتظر نوشتههای قشنگتون هستم:((😍✍🏻
✍🏻𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢