eitaa logo
𝐓𝐫𝐞𝐧𝐝𝐢𝐧𝐠𝐕𝐢𝐛𝐞
395 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
928 ویدیو
42 فایل
𝐿𝒾𝓋𝑒 𝒻𝑜𝓇 𝓉𝒽𝑒 𝒶𝓂✨ باد دریاچه‌ی زنگ زده ༒ کشتی های غرق شده༒ گیتار های کوک نشده༒ اسلحه های پر شده༒ راز های کشف نشده و نقاشی های رها شده #تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی ½ کتابخـونـه ܥ‌‌ِܩوܝ̇ߺیܝ̇ 🪴⇣ کُپیِ کُنَم؟! نَه زیبآ فورِ کِه قَشنگتَرِه 🍒.
مشاهده در ایتا
دانلود
‹نـــوشته‌ٔ‌شـمارهٔ⁵› سلام.. ‹به‌نام‌خدای‌من› برود،بغض‌کنی،خردشوی،دم نزنی!. که‌دلت‌تشنه‌ی‌یک‌لحظه‌نگاهش‌‌باشد.:) ... کتابم را باز می‌کنم و قهوه‌ام را برمی‌دارم، کمی می‌نوشم که چهره‌ام از تلخی‌اش درهم می‌شود. منصرف می‌شوم و قهوه‌ را زمین می‌گذارم. خیره به منظره‌ی روبه‌رو، نفس عمیقی می‌کشم. شب زیبایی شهر را دوچندان کرده.:) کتاب را روی میز قرار می‌دهم، بلند می‌شوم و دستانم را روی لبه‌ی بالکن می‌گذارم. نمی‌دانم فکری که میان اتاق‌ تاریک ذهنم دست‌وپا می‌زند درست است یا نه اما مغزم با بی‌رحمی سر قلبم داد می‌زند و اصرار می‌کند که درست است.. او مرد!. من او را کشتم!. قهقهه‌هایم را آزاد می‌کنم و همزمان مروارید های چشمانم سرازیر می‌شوند. ... ‹فلش‌بک› خیره‌ام به جلو.. بدون مقصد..! کجا می‌روم؟. اطرافم را تنها خاک احاطه کرده.. دستان خونی‌ام را مقابل چشمانم می‌گیرم و نگاه‌شان می‌کنم.. من کشتم‌ش؟!. سرم را ناشیانه تکان می‌دهم و زمزمه می‌کنم:. _نه نه من... من کاری نکردم اون.. اون کلتو از من گرفت و تو سر خودش شلیک کرد.. من نکردم!. قفسه‌ی سینه‌ام بالا و پایین می‌شود، حال خودم را نمیفهمم!. من که مقصر نبوده‌ام.. اما حرف آخرش قلبم را فشرد، له‌ش کرد و با پیروزی به جنازه‌ی قلبم نگریست.. خاطرات در ذهنم پلی می‌شود:. +داداش!. مکث می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد:. +حالا که ازم متنفری.. نفس عمیقی می‌کشد، سرش را بلند می‌کند و نگاهش را به چشمانم می‌دهد:. +منم میمیرم که جلو چشات نباشم..!:) و صدای شلیک گلوله‌‌ای، در سرم طنین شد!.... ‹اکنون› دستانم را روی سرم می‌گذارم و می‌فشارم.. میترسم!. زیر لب می‌گویم:. _چرا؟. صدایم بلند می‌شود:. _چرا اینکارو کردی؟. صدایم تحلیل می‌رود و رو به آسمان می‌کنم:. _داداشی؟!.:)‌.. چرا فکر کردی ازت متنفرم؟. لعنتی تو پاره‌ی تنم بودی!. تو همه‌ی زندگیم بودی!. الانم هستی!‌. نگاهم مصمم می‌شود:. _الان میام پیشت!. خود را روی لبه بالکن می‌کشانم و می‌ایستم، دستانم را به طرفین بدنم می‌گیرم، آرامم.. آرام‌تر از نبض یک مرده!. خود را رها می‌کنم و آخرین نفسم را عمیق می‌کشم.:) ارســال:نــاشناس✍🏻
آمـــــــــــــوزش امـــــــروز ⇣⇣⇣⇣⇣⇣
🔷پـــایان‌بنــدی... یکی از مشکلات اکثر نویسنده‌ها پایان‌بندی داستان‌شونه اللخصوص داستان‌های بلند! از جمله خودم:((😁🤦🏻‍♀ ✍🏻𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢
🔷پـــایان‌بنــدی... حالا هدف‌م از این آموزش که گفتم چی بود:)) تمرین امروز برای اینکه دست‌مون توی نوشتن پایان داستان کوتاه سفت بشه!✍🏻 ‹این ایده‌ی‌اولیه رو در نظر بگیرید👇🏻› "کشتی‌گیری برای شرکت در مسابقات انتخابی تیم ملی، از اتوبوس تیم جا می‌ماند. در نتیجه، خودش با اتوبوس دیگری، به محل برگزاری مسابقات می‌رساند! در میانه راه، پلیس برای گشتن وسایل مسافران، به اتوبوس وارد می‌شود. کشتی‌گیر ساک ورزشی‌اش را برای برداشتن بطری آب معدنی باز می‌کند. بسته‌ای مواد مخدر در آن می‌بیند..." یکی از پایان‌های محتمل برای این داستان اینکه:‹کشتی‌گیر پیش‌قدم می‌شه و خودش ماجرا رو به پلیس خبر می‌ده› این پایان‌بندی در همون نگاه اول؛ به ذهن خیلی از ما خطور می‌کنه!👀🤌🏻 آیا می‌تونید چند نوع پایان‌بندی دیگه برای این داستان در نظر بگیرید؟! آیا می‌تونید پایان‌های نامحتمل و غافلگیرکننده پیشنهاد کنید؟!پایان‌هایی که در نگاه اول به ذهن هر کسی نمی‌رسه:))😍🫴🏻 تــذکر:‹هدف‌اصلی از این تمرین، تلاش برای اندیشیدن متفاوت و گسترش دایره تخیله› هیچ اشکالی نداره اگه نتونید این تمرین رو حل کنید؛ترجیحاً به چشم بازی شادی‌آور و کنجکاوی‌برانگیز بهش نگاه کنید:((😉✍🏻 طـریق‌ارسـال: @akademiwerkadu https://daigo.ir/secret/91739917779 منتظر نوشته‌های قشنگ‌تون هستم:((😍✍🏻 ✍🏻𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚𝐝𝐢
پــــــــــــــــــــــــــــــــایان فــــــــــــــعالیات😂🎀
باورم نمیشه ۲۴۱پیام توی ناشناس رو جواب دادم خسته نباشید
😂ده......... نمیدونم یکی باید به خودم بگه
علیک اسلام 😳
🫡سلام هیچوقت کویر نی😂🥸
⇣⇣⇣⇣⇣⇣⇣⇣⇣