آه تابستون عزیز و نازنیم. نُه ماه دیگه چشم انتظار بازگشت دوبارهت میمونم.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
کاش عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس ولی عشق تو خود بیداری و تجسم لحظه به لحظهی وجوده.
متأسفانه عشق چیزی جز سراب نیست. عشق هالهایست از علاقهای ناحقیقی و رویایی دیر و دور. میبافیمش که خوشحال زندگی کنیم؛ بیخبر از اینکه تشت رسواییش یه روزی بد صدا میکنه.
به من نگو عاشقتم، چون مطمئن میشم که دوستم نداری. حتی به من نگو دوستت دارم، که باورم نمیشه.
به هر حال مطمئنم همهمون روی "این آمدن، این رفتنم؛ رنج و عذابی بود و بس" اتفاق نظر داریم. آمد و رفتمون به این دنیا اصلاً.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
- تو که توی همهچیز دستی بر آتش داری؛ دستت نمیسوزه؟ =)
- اگه فردوسی نبود، من و تو الان با هم عربی صحبت میکردیم.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
-
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!