eitaa logo
سه‌شنبه‌ها یک‌جور دیگری‌اند.
82 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
- آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛ یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان! برای واگویه‌ی دلتنگی‌ها: [https://daigo.ir/secret/foresthouse]
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش هیچ "کاش"ای وجود نداشت.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
جشن مهرگان و شش روز جشن و پایکوبی؟ چه بر سر ملت شاد ما گذشت که ایران انقدر غمگین شد.
"چی شد که این‌جوری شد؟"
هدایت شده از وهم دیگه سبز نیست
آرام پای بگذار، که در هر خیابان دوستی،عزیزی دفن شده است.
من خیلی تلاش می‌کنم دوست خوبی باشم، اما انگار هیچ‌وقت قرار نیست موفق شم. در نهایت اونی که پی‌ویش بی‌جواب می‌مونه منم، اونی توی جمع نادیده‌ گرفته می‌شه منم، اونی نسبت به بقیه‌ی دوست‌ها اهمیت کم‌تری دریافت می‌کنه منم؛ و فقط منم که اون وسط اضافیه.
و دیگه مهم هم نیست. حقیقتیه که پذیرفتمش. گاهی بابتش حسرت می‌خورم، اما بعد چند ثانیه دوباره عادی می‌شه. انگار زندگی داره داره تمام سعیش رو می‌کنه که بهم بگه باید مثل رود جاری بود و رفت. گذشتن و رفتنِ پیوسته، پیوسته، پیوسته...
امیدوارم حرف‌زدنِ خودم با خودم، از دور زیاد کار عجیبی به نظر نیاد.
گاهی دلم برای گذشته تنگ می‌شه و یادم می‌ره آدمی زاده‌ی مسیره.
هدایت شده از گورستانِ ایستاده
یکی دیگه هم رفت. این بار دیگه حتی یادم نیست کی فهمیدم تموم شده. عجیب نیست؟ آدم یه مدت برای موندن یه نفر هزار جور فکر می‌کنه، بعد یه روز می‌بینه رفتنش فقط یه جای خالی معمولیه، مثل صندلی‌ای که مدت‌هاست کسی روش ننشسته. من هیچ‌وقت خوب بلد نبودم کسی رو نگه دارم. وقتی هم کسی می‌خواست بره، راه رو باز می‌کردم. نه چون برام مهم نبود؛ اتفاقا شاید چون زیادی مهم بود و می‌دونستم کسی که بخواد بمونه رو لازم نیست با زور نگهش داشت. دیگه حتی ناراحت هم نمی‌شم وقتی یکی می‌ره. از اول می‌دونم آخرش همین می‌شه. آدم‌ها میان، یه مدت صدای خونه رو عوض می‌کنن و بعد می‌رن و همه‌چیز دوباره برمی‌گرده سر جای قبلیش. و من می‌مونم، با همون اتاق، همون آهنگ مبهم و همون صداهای تو سرم که هیچ‌وقت تصمیم به رفتن ندارن. شاید برای همینه که نبودن آدم‌ها دیگه ترسناک نیست؛ بالاخره همیشه یه چیزی توی سرم هست که باهام بمونه. مهم نیست چند نفر دیگه برن، من بلدم چطور با نبودنشون زندگی کنم. ″و ما، میانِ آنچه می‌رود و آنچه هیچ‌وقت رهایمان نمی‌کند، اینجا ایستاده‌ایم.″
من متوجه شدم که ما، آدم‌ها رو بر اساس چیزی که واقعاً هستن قضاوت نمی‌کنیم؛ که بر اساس تصور ذهنی خودمون از اون‌ها قضاوتشون می‌کنیم.
سه‌شنبه‌ها یک‌جور دیگری‌اند.
از آخرین‌بارها می‌ترسم. می‌ترسم یه روز عادی با آدما حرف بزنم و فردا بفهمم آخرین‌بار بود. می‌ترسم از
می‌رم‌ سمت کشو و اون تیکه پارچه‌ای که عطرت روش مونده رو آروم باز می‌کنم. مراقبم که عطرت از لاش سُر نخوره‌. چهار ماه گذشته، رد عطرت داره کم‌کم از دستم می‌ره. تمام هوای درون اتاق رو می‌کشم تو ریه‌هام، تا شاید یه جرعه از تو به مشامم برسه. چرا این‌قدر از من دور شدی؟ دیگه نمی‌تونم ببینمت. فاصله تبدیلت کرده به یه لکه‌ی سیاه، میونِ یه جاده‌ی دراز. فاصله گرمی آغوشت رو از دست‌هام گرفت. فاصله تو رو برای من بدل کرد به یه تیکه پارچه، با یه عطرِ کم‌رونق، و مُشتی خاطرات مبهم. تو خیلی دوری...
آقا یه کلاس ادبیات ما رو نجات داد.