سهشنبهها یکجور دیگریاند.
از آخرینبارها میترسم. میترسم یه روز عادی با آدما حرف بزنم و فردا بفهمم آخرینبار بود. میترسم از
میرم سمت کشو و اون تیکه پارچهای که عطرت روش مونده رو آروم باز میکنم. مراقبم که عطرت از لاش سُر نخوره. چهار ماه گذشته، رد عطرت داره کمکم از دستم میره. تمام هوای درون اتاق رو میکشم تو ریههام، تا شاید یه جرعه از تو به مشامم برسه. چرا اینقدر از من دور شدی؟ دیگه نمیتونم ببینمت. فاصله تبدیلت کرده به یه لکهی سیاه، میونِ یه جادهی دراز. فاصله گرمی آغوشت رو از دستهام گرفت. فاصله تو رو برای من بدل کرد به یه تیکه پارچه، با یه عطرِ کمرونق، و مُشتی خاطرات مبهم. تو خیلی دوری...
مدال بهترین آدمها هم میرسه به اون دسته آدمهایی که بیدلیل به اطرافیانشون ذوق و محبت هدیه میدن.
علم چجوری پیشرفت کرده وقتی هنوز نمیتونیم عطر روزهای آخر رو جاودانه کنیم؟