سهشنبهها یکجور دیگریاند.
میرم سمت کشو و اون تیکه پارچهای که عطرت روش مونده رو آروم باز میکنم. مراقبم که عطرت از لاش سُر ن
غرق شدم میون کاغذهای شکنندهی خاطرات. یکییکی، پشت سر هم ورق میخورن. نمیتونم درست ببینمشون. به روی خودت نیار که چشمهام سرخه. کاش هیچوقت اینجوری نمیشد.
بیشتر از اینکه دلتنگِ آدمهای رفته بشم، دلتنگِ خاطرههای رفته میشم.
آدم میره. میره دنبال زندگیش. میره دنبال بدبختیهاش و شاید چند سال دیگه فقط در حد یه تصویر تار ازت یاد کنه. اما خاطره میمونه؛ خاطره تو زمان یخ میزنه مثل مُرده توی سرخونه. میمونه و سالها بعد، مثل یه تیکهی گمشده از یه پازل یهو درگیرت میکنه. آدم مثل رود میمونه، خاطره مثل درخت.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
دبیر ادبیات میگفت لحظهی نوشتن رو غنیمت بدار؛ چون دیگه حس اون لحظهت برنمیگرده. دبیر ادبیات درست م
کلمهها درونم غلیان میکنن و نمیتونم نادیدهشون بگیرم. افکارم رو روی کاغذ بالا میارم.