چه شبایی که با بغض و حلقه زدن اشک تو چشمام سر کردم و میدونم که قرار نیست هیچوقت چیزی که دلیلش بوده رو ببخشم.
یهو دیدم که دیگه از دستت عصبانی نیستم، ناراحت نیستم، قهر نیستم، خلاصه یهو حس کردم که من دیگه با تو "هیچ چیز" نیستم.
همه این مدت زندگیم جوری سپری شده که میتونم سالها بدون اینکه هیچ اتفاق ناراحتکننده و غمانگیزی بیوفته، غمگین بمونم.