هدایت شده از ویلوبی'
من #شیرین، دختر رعیتزادهای زیبا بودم. و ناف بریدهی پسر عموم، از همون بچگی همه میگفتند عروس پسرعمومم؛ و همین حرفا باعث شده بود که نه یک دل بلکه صددل عاشق پسر عموم بشم عشقی که تمام دنیام شده بود.
روز عقد، درست وقتی فکر میکردم به آرزوم رسیدم، یدفعه داریوش خان، پسر نصراللهخان، با افرادش به خونمون حمله کردن. اونا دنبال برادرم بودن که گناه بزرگی کرده بود ولی وقتی چشمش به من افتاد، بهجای انتقام، تصمیمی گرفت که همهی آرزوهامو نابود کرد اون رو پدرم کرد و گفت......😱
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2000553361C7fff6762ae
604.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من در حال ترک خونه برای انجام کاری که وقتی حالم خوب بود برنامهریزیش کردم.
@TwitterEy