امروز خواهر کوچیکم اومد یه لیوان شیر بهم داد خوردم ، گفت خوب بود ؟ گفتم ممنون بعد داد زد به خواهر بزرگم گفت سالمه خراب نشده آجی بخور .
یکی از عجیب ترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی "چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه " در حالی که هنوز تموم نشده
هیچی به اندازه جملهی "بیا بشین یه دیقه میخوام یه چیزی ازت بپرسم" نمیتونه همه کارای کرده و نکرده رو در عرض سه سوت بیاره جلو چشم