شࢪوعِ ࢪمانِ هیجاني و عاشقانہ ِیِ قبلہگاھِ تو در آنکاسـ♬ـت🌱✨ .
ژانر : عاشقانہ ، مذهبي ، دࢪام ، دانشجويي .
بھ قلمِ جادويي ِ : بانو اٮـــما .
خلاصہ ࢪمان : آلاء دختر مذهبي و سـر بہ زیري که در دانشگاه امام صادق(ع) مشغولِ تحصیل در رشته ی حقوق شده و در این مسیر سخت گام برمیداره اما با پسری مرموز در این دانشگاه آشنا میشه🤫 .☕️ ֶָ.
| : 𓏲🐋 ๋࣭ ࣪ ˖✩࿐࿔… | | : 𓏲🐋 ๋࣭ ࣪ ˖✩࿐࿔… |
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟏 ؛🤎☕
روز اول دانشگاه بود.
دانشگاهی که با کلی زحمت و تلاش قبول شده بودم،و البته رشتهای که عاشقش بودم؛ حقوق.
جلوی درِ دانشگاه ایستاده بودم و برای چندمین بار بند کیفم رو مرتب کردم.
نمیدونم چرا انقدر استرس داشتم.
شاید چون برای اولین بار قرار بود وارد جایی بشم که هیچکس منو نمیشناخت و از برخورد بقیه با خودم میترسیدم ..
چادرم رو کمی مرتب کردم و زیر لب ذکری گفتم و وارد دانشگاه شدم .
همون اول کاری صدای قهقهه خیلیا بلند شده بود ، توهین و مسخره کردناشون و از همین اول شروع کرده بودن . .
بی توجه از کنارشون رد شدم و با عجله وارد ِ دانشگاه شدم ، رفتم سر کلاس و آروم نشستم ..
کسی داخل کلاس نبود .. سرمو روی میز گذاشتم ُ و آروم چشمامو بستم ..
یکهو در کلاس محکم بهم کوبیده شد ُ و عده ای از دانشجو ها وارد ِ کلاس شدن .
بین این همه دانشجو ، فقط من ُ و یک دختر خانوم ِ دیگه چادری بودیم ، که اونم کنار من نشست ُ کمی باهم آشنا شدیم .
دختر ِ خوبی بنظر میرسید و اخلاق ِ خوب ُ و کمی عجیبی داشت . .
بعد از کمی حرف زدن ُ و آشنایی باهاش ، استاد وارد ِ کلاس شد .
همه به احترامِشون بلند شدیم که صدایی از تهِ کلاس شنیده شد .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐 ؛🤎☕
باز هم همان اتفاقی بود که از او بیزار بودم ،
تمسخر ، تمسخر و تمسخر ..
از شدت عصبانیت رنگِ صورتم به سرخی میزد و دستانم مشت شده بود .
تبسم آرام دستانم را گرفت و زیر ِ لب گفت :
- آروم باش ، چیزی نیست .
نفسِ عمیقی کشیدم ُ و آرام نشستم .
استاد شروع به حضورُ و غیاب کرد .
به اسمِ من که رسید ، مکثی کرد ُ و آرام سرش را بالا برد ُ و نگاهم کرد .
و پس از آن آرام اسمم را خواند ..
- آلاء شریفی .
خواستم حضورم را اعلام کنم که گفت :
- بیرون باشین کارِتون دارم .
متعجب نگاهی به تبسم انداختم و سرم را به منظورِ ' یعنی چه کاری میتونه داشته باشه' تکان دادم .
که گویا او هم بیخبر بود . .
با کمی استرس و اضطراب بلند شدم که باز هم صدای پچپچ ها بلند شد ، که اینبار استاد عصبی رویِ میز کوبید ُ و بلند گفت :
- بسه دیگه ، تمومش کنید
کلاس یکدفعه ساکت شد ُ و همهمه ها خوابید .
سپس نگاهی به من کرد ُ و گفت :
- چرا هنوز ایستادید؟ بفرمایید دیگه .
آرام آرام بیرون رفتم ُ و بعد از من استاد از کلاس خارج شد و لبخند ِ آرامش بخشی به رویم پاشید ..
ترسم را کنار گذاشتم ُ و پرسیدم :
- چیشده که من رو صدا زدین استاد ؟