eitaa logo
آنـڪاسـ♬ت
269 دنبال‌کننده
201 عکس
8 ویدیو
0 فایل
آنکاست (Uncast) (یعنی چیزی که بازگو نشده، خیلی خاصه!)୨ৎ✨️🪴 ناشناس📌 https://punz.ir/message/0AzBDeT کپی ؟ فور کن خوشگله🔗🪄
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌ کوچولوها سر غذا تا یه لحظه حواست پرت میشه :
مٸ‌خواست مرموز بۀ نظر بیاد ؛ آخرش فقط جواب ندادن بلد بود .
شࢪوعِ ࢪمانِ هیجاني و عاشقانہ ِی‌ِ قبلہ‌گاھِ تو در آنکاسـ♬ـت🌱✨ . ژانر : عاشقانہ ، مذهبي ، دࢪام ، دانشجويي . بھ قلمِ جادويي ِ : بانو اٮـــما . خلاصہ ࢪمان : آلاء دختر مذهبي و سـر بہ زیري که در دانشگاه امام صادق(ع) مشغولِ تحصیل در رشته ی حقوق شده و در این مسیر سخت گام برمیداره اما با پسری مرموز در این دانشگاه آشنا میشه🤫 .☕️ ֶָ. | : 𓏲🐋 ๋࣭ ࣪ ˖✩࿐࿔… | | : 𓏲🐋 ๋࣭ ࣪ ˖✩࿐࿔… |
زدی رو پیوستن شروع کنم؟🤡💔
؛🤎☕ 𝟏 ؛🤎☕ روز اول دانشگاه بود. دانشگاهی که با کلی زحمت و تلاش قبول شده بودم،و البته رشته‌ای که عاشقش بودم؛ حقوق. جلوی درِ دانشگاه ایستاده بودم و برای چندمین بار بند کیفم رو مرتب کردم. نمی‌دونم چرا انقدر استرس داشتم. شاید چون برای اولین بار قرار بود وارد جایی بشم که هیچ‌کس منو نمی‌شناخت و از برخورد بقیه با خودم میترسیدم .. چادرم رو کمی مرتب کردم و زیر لب ذکری گفتم و وارد دانشگاه شدم . همون اول کاری صدای قهقهه خیلیا بلند شده بود ، توهین و مسخره کردناشون و از همین اول شروع کرده بودن . . بی توجه از کنارشون رد شدم و با عجله وارد ِ دانشگاه شدم ، رفتم سر کلاس و آروم نشستم .. کسی داخل کلاس نبود .. سرمو روی میز گذاشتم ُ و آروم چشمامو بستم .. یکهو در کلاس محکم بهم کوبیده شد ُ و عده ای از دانشجو ها وارد ِ کلاس شدن . بین این همه دانشجو ، فقط من ُ و یک دختر خانوم ِ دیگه چادری بودیم ، که اونم کنار من نشست ُ کمی باهم آشنا شدیم . دختر ِ خوبی بنظر میرسید و اخلاق ِ خوب ُ و کمی عجیبی داشت . . بعد از کمی حرف زدن ُ و آشنایی باهاش ، استاد وارد ِ کلاس شد . همه به احترامِشون بلند شدیم که صدایی از تهِ کلاس شنیده شد .
؛🤎☕ 𝟐 ؛🤎☕ باز هم همان اتفاقی بود که از او بیزار بودم ، تمسخر ، تمسخر و تمسخر .. از شدت عصبانیت رنگِ صورتم به سرخی میزد و دستانم مشت شده بود . تبسم آرام دستانم را گرفت و زیر ِ لب گفت : - آروم باش ، چیزی نیست . نفسِ عمیقی کشیدم ُ و آرام نشستم . استاد شروع به حضورُ و غیاب کرد . به اسمِ من که رسید ، مکثی کرد ُ و آرام سرش را بالا برد ُ و نگاهم کرد . و پس از آن آرام اسمم را خواند .. - آلاء شریفی . خواستم حضورم را اعلام کنم که گفت : - بیرون باشین کارِتون دارم . متعجب نگاهی به تبسم انداختم و سرم را به منظورِ ' یعنی چه کاری میتونه داشته باشه' تکان دادم . که گویا او هم بی‌خبر بود . . با کمی استرس و اضطراب بلند شدم که باز هم صدای پچ‌پچ ها بلند شد ، که این‌بار استاد عصبی رویِ میز کوبید ُ و بلند گفت : - بسه دیگه ، تمومش کنید کلاس یکدفعه ساکت شد ُ و همهمه ها خوابید . سپس نگاهی به من کرد ُ و گفت : - چرا هنوز ایستادید؟ بفرمایید دیگه . آرام آرام بیرون رفتم ُ و بعد از من استاد از کلاس خارج شد و لبخند ِ آرامش بخشی به رویم پاشید .. ترسم را کنار گذاشتم ُ و پرسیدم : - چی‌شده که من رو صدا زدین استاد ؟