eitaa logo
آنـڪاسـ♬ت
298 دنبال‌کننده
219 عکس
8 ویدیو
0 فایل
آنکاست (Uncast) (یعنی چیزی که بازگو نشده، خیلی خاصه!)୨ৎ✨️🪴 ناشناس📌 https://punz.ir/message/0AzBDeT کپی ؟ فور کن خوشگله🔗🪄
مشاهده در ایتا
دانلود
تمنای وفاداری، مرا هرگز نبود از تو ، ولی ای بی‌‌وفا، از بی‌‌وفا هم انتظاری هست..:)
00:01
خدا به یسریا قیافه مظلوم داده تا شما فکر کنید میتونید اذیتشون کنید ، بعد سوپرایز میشید 💅🏼 . ◜ نمونه اش خودِ من^^👩🏻‍🦱🎀
قفل های لازم واسه قلب ، تا هر آدمی رو به دلت راه ندی!✅🙄◜↳ ֶָ
300 happy 🦢🎀
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہ‌گاه‌_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟖 ؛🤎☕ تبسم چند لحظه ساکت موند. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش بالا و پایین می
؛🤎☕ 𝟗 ؛🤎☕ یک حیاط قدیمی. چند زن که آرام کنار هم نشسته بودن. صدای گریه‌ی یک بچه. و مردی که کنار درِ مسجد ایستاده بود. بعد صدایی شنیدم: - قول بده این راز، بین خودمون بمونه. پلک زدم. تصویر ناپدید شد. تبسم با نگرانی گفت: - آلاء؟ آروم جواب دادم: - یه لحظه. یه چیزی یادم اومد. - چی ؟ نگاهش کردم. - نمی‌دونم. اما دروغ می‌گفتم. چون برای اولین بار، یک کلمه توی ذهنم واضح مونده بود: - نذر تبسم ابروهاشو بالا انداخت. - نذر؟ سرم رو تکون دادم. - نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کنم این کلمه یه جایی به زندگی من وصله. تبسم چیزی نگفت. فقط دستم رو گرفت و گفت: - پس باید بفهمیم چرا مهدیار اسم تو رو کنار اون مسجد آورده. نگاهش کردم - از کجا شروع کنیم؟ لبخند خیلی کوتاهی زد. - از جایی که همه‌چیز شروع شده .☕️ ֶָ
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہ‌گاه‌_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟗 ؛🤎☕ یک حیاط قدیمی. چند زن که آرام کنار هم نشسته بودن. صدای گریه‌ی یک بچه.
؛🤎☕ 𝟏𝟎 ؛ میترسیدم ، اما کنجکاو بودم راجع ‌به گذشته ای که از او بی خبر بودم و ممکن بود نقش ِ مهمی در آینده‌ام داشته باشد . . وارد مسجد شدیم ، خاطرات جلوی ِ چشمانم تداعی شد . خاطرات کودکی ، که تصاویر مبهمی بیش نبودند اما .. بازهم برای ِ شروع کافی بودند . به درب قدیمی ِ پشت مسجد نگاهی می‌کنم ، انگار که یک‌راز در او نهفته شده . . صدای شادی و قهقهه کودکان را به یاد می‌آورم و اما یک صدا .. - مهدیار .. مراقب باش ، اونجا نریا . . و بعد صدای ِ یک زن که می‌گفت : - ناهار سرد شد ، چرا نمیاین ؟ و بعد سکوت ُ و سکوت ُ و سکوت . نگاهی به تبسم می‌اندازم و دستانم را مشت می‌کنم . . خاطرات آزارم میدادند . نمیفهمیدم که چرا فراموش شده‌اند و آن‌ها را مبهم به یاد می‌آورم . ◜