تمنای وفاداری، مرا هرگز نبود از تو ،
ولی ای بیوفا، از بیوفا هم انتظاری هست..:)
خدا به یسریا قیافه مظلوم داده تا شما فکر کنید میتونید اذیتشون کنید ، بعد سوپرایز میشید 💅🏼 .
◜
نمونه اش خودِ من^^👩🏻🦱🎀
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟖 ؛🤎☕ تبسم چند لحظه ساکت موند. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش بالا و پایین می
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟗 ؛🤎☕
یک حیاط قدیمی. چند زن که آرام کنار هم نشسته بودن. صدای گریهی یک بچه. و مردی که کنار درِ مسجد ایستاده بود.
بعد صدایی شنیدم:
- قول بده این راز، بین خودمون بمونه.
پلک زدم.
تصویر ناپدید شد.
تبسم با نگرانی گفت:
- آلاء؟
آروم جواب دادم:
- یه لحظه. یه چیزی یادم اومد.
- چی ؟
نگاهش کردم.
- نمیدونم.
اما دروغ میگفتم.
چون برای اولین بار، یک کلمه توی ذهنم واضح مونده بود:
- نذر
تبسم ابروهاشو بالا انداخت.
- نذر؟
سرم رو تکون دادم.
- نمیدونم چرا ولی حس میکنم این کلمه یه جایی به زندگی من وصله.
تبسم چیزی نگفت.
فقط دستم رو گرفت و گفت:
- پس باید بفهمیم چرا مهدیار اسم تو رو کنار اون مسجد آورده.
نگاهش کردم
- از کجا شروع کنیم؟
لبخند خیلی کوتاهی زد.
- از جایی که همهچیز شروع شده .☕️ ֶָ
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟗 ؛🤎☕ یک حیاط قدیمی. چند زن که آرام کنار هم نشسته بودن. صدای گریهی یک بچه.
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟏𝟎 ؛
میترسیدم ، اما کنجکاو بودم راجع به گذشته ای که از او بی خبر بودم و ممکن بود نقش ِ مهمی در آیندهام داشته باشد . .
وارد مسجد شدیم ، خاطرات جلوی ِ چشمانم تداعی شد .
خاطرات کودکی ، که تصاویر مبهمی بیش نبودند اما .. بازهم برای ِ شروع کافی بودند .
به درب قدیمی ِ پشت مسجد نگاهی میکنم ، انگار که یکراز در او نهفته شده . .
صدای شادی و قهقهه کودکان را به یاد میآورم و اما یک صدا ..
- مهدیار .. مراقب باش ، اونجا نریا . .
و بعد صدای ِ یک زن که میگفت :
- ناهار سرد شد ، چرا نمیاین ؟
و بعد سکوت ُ و سکوت ُ و سکوت .
نگاهی به تبسم میاندازم و دستانم را مشت میکنم . .
خاطرات آزارم میدادند .
نمیفهمیدم که چرا فراموش شدهاند و آنها را مبهم به یاد میآورم .
◜