چِنان از تعلقات خستهام که دیگر ، نه دل به ماندن بستهام ، نه ترس از رفتن دارم . .
میخواستم تیکهای از مه باشم و تا پشت پنجرهی اتاقش بروم و همان که پنجره را باز کرد به اتاقش ، میان کتابهایش ، بین جیبهای کُتش و حتی ؛ به درون سمت چپ سینهاش نفوذ کنم .