هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
خودشو توی یه محفظه شیشهای توی همون تابوت کذایی دید. حقیقتا ترسیده بود و راستش قل خوردن بلد نبود. پس زور زد و قل خورد بیرون
"وای... نه..."
یه پرنده، شاهین شاید؟، رو توی لونش دید. اون پرنده بهش خیره شده بود. مثل شکارچی ای که به شکارش با ولع نگا میکنه.
"عام.... سلام پرنده کوچولو...؟ وای نه-"
افتاد دنبالش و تعقیب و گریز شروع شد.
این قل خورد. اون دنبالش پرواز کرد. "نه نه نه نه قصد بدی ندارم من-"
یهو حس کرد هوا داره سرد میشه که-
"پت شاپ، عزیزم. داری چیکار میکنی با مجسمه دیو ساما؟"
یه پیرزن وارد اتاق شد و خشکش زد.
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
"من مردم. دوباره. مثلنی"
بی گناهی مظلوم جاناتان اون پیرزن رو به خنده انداخت. شاهین، پت شاپ، هم داشت هنوز با خشم نگاه میکرد.
"اسم من انیا عه." پیرزن با لبخندی کوچیک گفت. "چی عزیز ترین مجسمه دیو ساما رو زنده کرده؟"
جاناتان خشکش زد. 'دیو ساما؟' چرا یه جوری حرف میزنه انگار هنوز...
"مگه دیو... هنوز زندس؟"
"ظاهرا از شما هم در حال حاضر زنده تره."
جاناتان تا اینو شنید قل خورد. ترسیده بود و سعی داشت هامونشو فعال کنه که یهو...!
"انیا داری با کی حر-"
دیو بود.
با یه ستاره آشنا روی شونه چپش.
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
دیو... میلرزید. چشمای کهرباییش گرد شده بودن.
نه از ترس. از... دلتنگی. از ناراحتی ای که صد سال مخفی کرده بود.
"جوجو....؟ چطور...؟"
یهو بدنش با هامون برق زد. انگار هر تلاش جاناتان برای فعال کردن هامونش روی بدنش، که الان مال دیو بود، تاثیر میذاشت. دیو کم کم داشت ذوب میشد.
"داری چیکار- عایییی!! انیا! یه کار کننن!!"
انیا هر کاری میکرد نمیشد جلوی اراده قدرتمند و قدیمی جاناتان رو بگیره. اون کله رو میلرزوند، تکون میداد، حتی خواست بکوبتش به دیوار که دیو از دستش کشیدش و سفت بغلش کرد. همون لحظه پاهاش دیگه زور نداشتن و سر خورد تو حالت نشسته.
درست مثل همون زمان صد سال پیش روی کشتی در حال سوختن.
"چرا...؟ چرا برگشتی، جوجو؟ چرا میخوای من دوباره به یاد بیارم؟"
جاناتان که همش سعی میکرد با وول خوردن از دستش فرار کنه گفت: "دیو! تو از همون اولین لحظه که دیدمت خودت واقعیتو نشون دادی! به سگم لگد زدی، وسط دعوای دست خالی چاقو کشیدی، سگم، دنی قشنگم، رو انداختی تو کوره، پدر خودتو کشتی، پدر منم کشتی، بعد اومدی ماه عسل منو ارینا رو خراب کردی! چرا انتظار داری هنوز حس برادرانه ای نسبت بهت داشته باشم؟"
دیو... آهی کشید.
اون غرور همیشگی رو نداشت، که باعث تعجب شدید انیا و پت شاپ شده بود.
"نمیدونم، جوجو. واقعا... نمیدونم."
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#lol
دیو براندو هیچ وقت زندگی خوبی نداشت.
از همون بچگی که توی فقیر ترین محله لندن شمالی بزرگ شده بود.
از همون موقع که مادرش با وعده تو خالی "بهشت" بهش دستور میداد.
اون هیچ وقت آدم بدی نبود.
فقط میدونست که دنیا جای خوبی نیست و برای زنده موندن، تو باید از اون بدتر باشی.
الانم نمیدونست به سر دوباره زنده شده برادر ناتنیش چی بگه.
همش دور و ورو نگا میکرد. دنبال بهانه ای بود که در بره.
"من... " صداش میلرزید.
یهو بلند شد. جاناتان هم با خودش برد.
"نمیتونم بهت بگم. اما میتونم نشونت بدم."
انگشتشو برد زیر آفتابی که از پنجره به سختی میومد. سوخت.
"تو. الان منی. من بدن تو رو گرفتم. میدونی چرا؟"
اخم جاناتان آروم شد... "چرا؟"
"چون تو عالی ترین کسی بودی که میخواستم به هر نحوی پیشم بمونی...."
سکوت مطلق و محض....
"آخی. این حرف قشنگی بود، دیو."
دیو یهو از روی واکنش از پنجره پرتش کرد بیرون. بعدش پشیمون شد ولی یادش اومد که یه خونآشامه.
"هرکس اون نزدیک هست! آره تو، هول هورس!! اون کله رو بگیر تا نخورده زمین!!!".
در همون لحظه، جاناتان داشت حال میکرد.
"دارم پرواز میکنممممم!!! نهههههه دارم میخورم زمین کمکککک!!!!!"
تا یکی اونو گرفت.