هدایت شده از Letters from "iran"*
راستی خلاصه داستانم اینطوریه که
یه پسر محمد بنیامین نامِ خرخون بود
که یه روز وقتی شاد و شنگول کارنامهشو گرفته بود و داشت نمره های بیستشو میدید رسید به درس دینی
و اینجوری بود که
وادافا_ یعنی نعوذ بالله، این چه نمرهایهههطنپی من که اینهمه درس خونده بودمم یعنی که چهه
هدایت شده از Letters from "iran"*
و رفت بالا سر معلم دینی شون(اون موقع دهه هفتاد بود. سوپر اپلیکیشن شاد وجود نداشته) و معلم دینیه که آدم کرم و تعصبیهی بود میگه که
انقد سر زنگ نماز دلقک بازی در میاوری نمرهتو ندادم حالا بشین جبران کن
و بنیامین ایطوریه که چیییی چیییی
هدایت شده از Letters from "iran"*
خلاثهه
جونم واسهدون بگه معلمه مجبورش کرد این یه هفته هرروز بیاد مسجد سر کوچه و هرنمازشو اونجا بخونه(محمد بنیامینم از اینا بوده که نمیدونه نماز صبح چند رکعته)
هدایت شده از Letters from "iran"*
ولی
ممدبنیامین بعد اون یه هفته هم میاد مسجد_
چرا؟ نکنه عشق خدا رو درک کردهه؟ نکنه آرامش نماز و صفای مسجدو دوست داشته؟
هدایت شده از Letters from "iran"*
نخیرر
بنیامینخان از دختر معلم دینیه خوشش اومده بوده، و چون هرروز که میرفته مسجد میتونسته دخترهرم ببینه دیگه هرروز میرفته مسج_