𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт86💙
تا صدای شروین اومد احساس کردم هزار کیلو سبک تر شدم
گوشی رو از حامی گرفتم
+ تو چرا جواب نمیدییی؟(گریه)
_چرا گریه میکنیی دیونهه؟ ببخشید گوشیم خاموش بود
+هوفف
حامی؛
دیدی گفتم.
نیلا:
خوب من از کجا میدونسم
_صدای حامیبود
+اره اره
_اها کاری داشتی؟
+نه میخواستم حالتو بپرسم
یکم باهم حرف زدیم و بعد قطع کردم نگاهمو به حامی دوختم که اون نگاهشو دزدید
حامی:
من باید برم یکم کار دارم
نیلا:
اوکی
حامی:
بلندشو باهم بریم
نیلا:
نمیخواد برو کاراتو انجام بده منم یکم خونه رو تمیز میکنم
بلند شد
حامی:
نخیر باید بیای
نیلا:
نمیخوامم
حامی:
منم نمیرم
نیلا:
خیل خبب بلند میشممم
بلند شدم
لباسامو عوض کردم ارایش هم کردمو زدیم بیرون
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт87💙
چندساعت بعد>
کار حامی تموم شد داشتیم برمیگشتیم
حامی:
بریم بستنی بخوریم؟
نیلا:
بریمم
رفتیم یه بستنی فروشی بستنی رو گرفتیم
راه میرفتیمو می خوردیم
نگاهم به یه زن خورد
به ما زل زده بود
نیلا:
حامی این زنه رو میشناسی؟
تا رفتم نشونش بدم دیدم نیست
حامی:
کی؟
نیلا:
الان اینجا بود!
حامی:
حالا چطور؟
نیلا:
یه جوری بهمون نگاه میکرد
حامی:
شاید اشتباه دیدی
نیلا:
مطمئنم دیدمش
حامی:
خب نگاه میکرده دیگه
نیلا:
هوم
ظرف بستنی رو انداختیم دور دوباره داشتیم پیاده میرفتیم سمت ماشین
حامی دستمو گرفت
نگاهی بهم کرد
هنوز عادت نکرده بودم به این حامی جدید
ولی حداقل کنارش ارامش داشتم
لبخندی زدم
رسیدیم به ماشینو سوارشدیم، راه افتادیم سمت خونه ی من
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت