𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт87💙
چندساعت بعد>
کار حامی تموم شد داشتیم برمیگشتیم
حامی:
بریم بستنی بخوریم؟
نیلا:
بریمم
رفتیم یه بستنی فروشی بستنی رو گرفتیم
راه میرفتیمو می خوردیم
نگاهم به یه زن خورد
به ما زل زده بود
نیلا:
حامی این زنه رو میشناسی؟
تا رفتم نشونش بدم دیدم نیست
حامی:
کی؟
نیلا:
الان اینجا بود!
حامی:
حالا چطور؟
نیلا:
یه جوری بهمون نگاه میکرد
حامی:
شاید اشتباه دیدی
نیلا:
مطمئنم دیدمش
حامی:
خب نگاه میکرده دیگه
نیلا:
هوم
ظرف بستنی رو انداختیم دور دوباره داشتیم پیاده میرفتیم سمت ماشین
حامی دستمو گرفت
نگاهی بهم کرد
هنوز عادت نکرده بودم به این حامی جدید
ولی حداقل کنارش ارامش داشتم
لبخندی زدم
رسیدیم به ماشینو سوارشدیم، راه افتادیم سمت خونه ی من
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт88💙
کمی بعد>
پیاده شدم
نیلا:
مرسییی
حامی:
فدات
نیلا:
خدافضض
دست تکون داد، رفتم توی خونه
سه ماه بعد>
از خواب بیدار شدم
سه ماه بود که هیچ دردسری نداشتیم
هیچ خبری از محمدی نبود و اوضاع آروم بود
بعد سه ماه کارای کنسرت برای ترکیه اوکی شده بود امروز پروازمون بود
مانیا بهم زنگ زد جواب بدادم
+الووو؟
_چیکار میکنیی؟
+دارم کارامو میکنم دگهه
_از صدات معلومه که خواب بودی
+آره خب الان بلند شم کارام بکنمم
_با حامی میای؟
+اوهوم
_اوکی منو هستی هم باهم میایم تو برو با حامی جونتت
+مانیااا😂
_برو برو به کارات برسس
+خدافضض
قطع کردم
بلند شدم دوش گرفتم
یه چند دست لباس برداشتم و گذاشتم توی کیفم
موهامو خشک کردم ارایشمم کردمو لباسامو پوشیدم
گوشیمو برداشتم زنگ زدم به حامی
که جواب نداد
رفتم نشستم تا خودش زنگ بزنه
کمی بعد>
گثشیم زنگ خورد
خودش بود
+سلامم، آماده ای؟
_چرا جواب ندادی؟
+ببخشید گوشیم پیشم نبود
_کجا بودد؟!
+ببخشید دیگه
_آره من آمادم
+دارم میایم دنبالت
_اوم
گوشی رو قطع کردم یکم گذشت که صدای بوق ماشینش اومد کیفمو برداشتمو رفتم پایین
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт89💙
نشستم توی ماشینو درو بستم
حامی:
سلاممم
نیلا:
سلام.
نگاهم به بیرون بود
حامی: هنوز ناراحتیی؟ بخدا حواسم نبود
نیلا:
خیلخبب
یه دسته گل رز گرفت جلوم
نیلا:
براچیی؟
حامی:
از دلت دربیارم دیگهه
گلو گرفتمم
حامی:
حالا آشتی؟
نیلا:
مرسییی خیلی نازهه
ولی سری بعدی باید جواب بدی عاا
حامی:
چشمم
راه افتادیم سمت فرودگاه
کمی بعد>
توی هواپیما نشسته بودیم
پیش مانیا و هستی بودم
هستی:
باشه ولی من هنوز باور نمیکنم تو و حامی باهم خوب شدین
مانیا:
خدایی
نیلا:
دیگه دیگه
مانیا:
راسی تو خوبی؟ قبلنا از هواپیما میترسیدی
نیلا:
فکر کنم ترسم ریخته
ملنیا:
حالت بد شد بگو
نیلا:
چیکار میتونی بکنی؟ 😂
مانیا:
نمیدونم ولی به هر حال
نیلا:
باشهه
ترکیه>
بالاخره هواپیما نشست
خب مثل اینکه ترسم نریخته بود
مانیا هستیو بیدار کردم
ادآمه پارت بعدی..