eitaa logo
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
163 دنبال‌کننده
45 عکس
9 ویدیو
0 فایل
𝙉𝙤v͎𝘦𝘭.𝙐𝘯𝘳𝘦𝙥𝙚𝘢𝘵𝘢𝘣𝘭𝘦.𝘮𝘰𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴💙𖧧 رمآن‌لحظات‌بی‌تکرار🌬️. لحظاتی‌که‌هیچوقت‌قرار‌نیست‌تکرار‌بشه "عضو جمعیت نویسندگان"📖 𝘒𝘰𝘥:📝𝟬𝟮𝟵" 𝘮𝘪: @Pv_yasil>
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 شروین: خیل خب، کار چطور پیش رفت؟ نیلا: خوب بود شروین: خوبه حالا بیا بغلم ببینم لبخندی زدمو رفتم توی بغلش شروین: باز خوبه فهمیدی همش حق با منه نگاهی بهش کردم نیلا: یه جوری رفتار نکن انگار هیچ اشتباهی نداشتی چشمامو ریز کردم شروین: کی من اشتباه کردم تو یه بارش رو بگو مغرور نگاهم کرد نیلا: خیلی زیاده نمیدونم کدومش رو بگم شروین: خیل خوب بابا اه نمیشه شوخی هم کردد از بغلش اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد برش داشتم +الو؟ _سلام آرش بود +سلام _خواستم خبرتون بدم دوروز دیگه شمال کنسرته اماده باشین باید بریم برنامه. اسپانسر هم لطفا زودتر رسیدگی کنین +باشه، نیازی نیست انقد رسمی حرف بزنی😂 _فقط خولستم ادبی باشه😂 +پس می بینمتون فعلا گوشی رو قطع کردم شروین: کی بود نیلا: ارش،دوست حامی شروین: اها اوکی کمی بعد> خوابیده بودیم فیلم میدیدم که شروین بلند شد شروین: من میرم ولی زود میام نیلا: کجاا؟ شروین: همینجام یه ده دقیقه دیگه برمیگردم نیلا: اوکی شروین: میخوای بیای بام؟ نیلا: نه.. میمونم خونه شروین: باشه کار داشتی زنگ بزن چندساعت بعد> ادامه ی فیلم رو میدیدم صدای در اومد از چشمی دیدم اریاست درو قفل کردم محکم تر زد ادامه پآرت بعدی..
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 نیلا: بهت گفتم نیا! اریا: منم گفتم میخوام توضیح بدم! درو باز کردم نیلا: بگو! اریا: همه ی اینا درسته ولی.. من واقعا دوست دارم.. شاید بخشی ازش یه بازی بوده باشه اما همش نبوده! برای همین سخت بود بهت بگم نیلا: هیچکدومش برام مهم نیست. این که چقدرش واقعی بوده یا چقدرش الکی. به هر حال منو بازی دادی.. هیچوقت نمیبخشمت... اریا: میبخشی! دارم میگم هنوز دوست دارم میفهمی؟ نیلا: نه، دیگه نمیتونم تو صورتت نگاه کنم چه برسه باورت کنم! صورتمو محکم گرفت کشید بالا اریا: الان تو صورتم نگاه کن! دروغی میبینی؟ نیلا: وقتی.. اولش که همه چی دروغ بود چیزی ندیدم الان چجوری ببینم؟! دستشو کشید کنار اریا: من ولت نمیکنم نیلا هرچقدر میخوای این چیزارو به خودت بگو. نیلا: چرا میکنی. من فراموشت میکنم توهم ولم میکنی آریا: هیچوقت(داد) توهم هنوز منو دوست داری! به خودت دروغ نگو (داد) نیلا: شاید تو نباید به خودت دروغ بگی، آریا تمومه میفهمی؟ نمیخوام ببینمت! اریا: هیچوت اینطوری نمیشه هیچوقت ولت نمیکنم. دیدم شروین داره از از اسانسور میاد برو کنار اریا: چرا؟ یه تره از موهامو گرفت دور انگشتش پیچوند نیلا: گفتم نمیخوام دیگه بهم دست بزنی! سعی کردم هلش بدم که محکم تر گرفتم شروین اومد تو اریا رو هل داد شروین: چه قلطی میکنی؟ گورتو از اینجا گم کن! مگه نه خودم پرتت میکنم بیرون اریا رفت بیرون اریا: با این بازیا منو از خودت دور نمیکنی شروین محکم درو بست با غیض برگشت سمتم شروین: چرا زنگم نزدی؟ نیلا: فرصت نکردم شروین: یعنی چی؟ داشت روت دست بلند میکرد نیلا: بسه خودمو کنترل کردم مه گریه نکنم رفتم توی اتاق روی تخت نشستم یکم گذشت که شروین اومد پشت در شروین: بیام تو؟ نیلا: بیا.. ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت¹⁹تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻‍♀🦢> اگــه‌نظــری‌داشــتــین‌میشـنوم𖧧: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنوده‌ی‌حرفای‌قشنگت
مث همیشه عالی 🩷 𖧧 بوصص💞😭
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 درو باز کرد اومد کنارم شروین: ببخشید نیلا: چرا تو؟ شروین: سرت داد زدم.. نیلا: احساس یه اسباب بازی دارم. انگار باهام بازی کردن بعدم انداختنم دور ولی... اریا گفت بعدش.. شروین پرید وسط حرفم شروین: بعدش مهم نیست!! اون اولش که بازیت داده مهمه. یکم گذشت حرفی نزدیم که شروین بلند شد شروین: من برم بخوابم. توعم بخواب دیگهـ نیلا: باشه... ممنون از اتاق رفت بیرون کلی با خودم کلنجار رفتم ولی خوابم نبرد بلند شدم لباسامو جمع کردم وسایلی که میخواستم بعدشم مشغول کتاب خوندن شدم که کم کم خوابم برد یک روز بعد> با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ارش بود +سلام، بله؟ _آماده ای؟ یه ربع دیگه میایم +خودم ماشین داشــ _با بچه ها باهم میریم +اها اوکی گوشی رو قطع کردم سریع لباسامو پوشیدم موهامو مرتب کردمو از اتاق رفتم بیرون شروین نشسته بود. نیلا: زود بیدار شدی؟ شروین: اره، کجا میری؟ نیلا: نگفتم مگه؟ میرم شمال، حامیم اونجا کنسرت داره شروین: اوکی زنگم بزن اگه کاری داشتی نیلا: باششه یه چیزی خوردم شروینو بغل کردمو رفتم توی خیابون یکم نگذشت که اومدن دوبار بوق زد رفتم سوار شدم ماشین بزرگی بود منو یه خانوم دیگه عقب نشسته بودیم و... رهام ارش و حامی هم جلو نمیتونم اینجا بمونم اونم در حضور اون به زور سلام کردم که حامی جواب نداد اصلا چرا بهش میگم حامی؟ مرتیکه ی ازخودراضی! با گوشی خودمو سرگرم کردم تا برسیم خانومی که بغلم بود شروع کرد به حرف زدن +من هستیم _منم نیلا م خوشبختم یه سوال. حامیتون همیشه انقدر از خودراضی و پروعه؟ حامی: دارم میشنوم نیلا: خب گوشاتو بگیر. هستی: نه والا سری تکون دادم بعدشم رفتم به مانیا پیام بدم دیدم نگاه رهام به منه. نیلا: چیه؟ رهام: م مانیاست؟ نیلا: به تو ربطی نداره ارش: اون عقب جنگ جهانیه؟ هستی: من که توش دخالتی ندارم حامی: هرجا که بری جنگ و دعوا هم هست. از جلو نگاهی به من کرد منم چشمامو نازک کردمـ یکم تو اون حالت موندیم. خیره بهم ارش: خیل خب حالا دستشو بین ما تکون داد نگاهمو ازش گرفتم دوباره حواسمو به گوشی جمع کردم ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت²⁰تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻‍♀🦢> اگــه‌نظــری‌داشــتــین‌میشـنوم𖧧: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنوده‌ی‌حرفای‌قشنگت
طولانی بود دیگه دوتا ندادممم😂💞
عالیییی عالیییی😭 𖧧 بوصصصصص😭✨
خیلی باحال بود 🙂 𖧧 قربونتتت💞
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 +مانیا خوبی؟ _اهوم چطور؟ +من دارم میرم سمت شمال گفتم بدونی _عهه؟ با اریا؟ یاد اریا افتادم همون جوری خشکم زد. الان چیکار میکنه؟ چرا هنوزم بهش فکر میکنم وقتی اونجوری منو بازی داده؟! گوشی از دستم افتاد هستی: خوبی؟ نیلا: آ.. آره هستی: خوب نیستی معلومه.. چیشده؟ نیلا: نمیتونم توضیح بدم.. هستی: هروقت دوست داشتی من میشنومت سری تکون دادم به مانیا پیام دادم _نه گفتم که مدیر برنامه شدم؟ یارو شمال کنسرت داره برای همین +باشه خوش بگذره مراقب خودت باشیی گوشی رو خاموش کردم سرمو تکیه دادم به صندلی چشمام گرم شد و چرتم برد ـچند ساعت بعد_ چشامو باز کردم ماشین یه جا وایساده بود رهام: چه عجب چشماتو باز کردی نیلا: کجاییم؟ ارش: شمال، وایسادیم که ناهار بخوریم نیلا: اها اوکی ارش: شما... همو میشناسین؟ به منو رهام اشاره کرد نیلا: اصلا دوس ندارم بشناسمش ولی اره قبلا باهم یه اکیپ بودیم آرش: آها از ماشین اومدم بیرون هستی و حامی وایساده بودم رفتم پیش هستی هستی: بهتری؟ حامی: مگه چش بود؟ نیلا: به تو ارتباطی نداره به هستی نگاه کردم آره بهترم حامی زیرلب یه چیزایی میگفت حامی: انگار نه انگار تو مدیر برنامه ی منی نیلا: مجبور بودم. حامی: هیچکی مجبورت نکرد خودت قبول کردی نیلا: الان مشکلت چیه؟ حامی: هیچی! نیلا: باشه شونه ای بالا انداختم و رفتم توی رستوران Haamim: فکر میکنه کیه؟ اون مدیر برنامه ی منه حق نداره اینطوری رفتار کنه ولی کارش خیلی خوب بود سریع اسپانسر و جور کرد بهونه ای ندارم که اخراجش کنم. تازه.. صدای ارش افکارمو قطع کرد ارش: انقدر باهم بحث نکنین حامی: اون لجبازه ارش: توهم همین تور حامی: کاری نمیشه کرد رفتم پیش بقیه بچه ها نشستم Nila: غذا رو اوردن خوردیم داشتیم بلند میشدم بریم که گوشم زنگ خورد شروینن بود +الو؟ _سلام +سلااام کاری داشتی؟ _رسیدین؟ کجایی؟ +اره رسیدیم الان از رستوران در اومدیم _خوبههه حواست به خودت باشه +چرا یه جوری رفتار میکنی انگار بچممم؟ _چون هنوز بچه ای +عههه _کاری نداری بچه؟ +نه برو خدافض گوشی رو قطع کردم دیدم هستی و حامیم نگاهم میکنن حامی: خدا صبر بده به دوست پسرت نیلا: دوست پسرم نبود! داداشمه دیگه حرفی نزد رفت با هستی سوار ماشین شدیم سعی میکردم به رهام اهمیتی ندم ادامه پآرت بعدی..