𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт20
درو باز کرد اومد کنارم
شروین:
ببخشید
نیلا:
چرا تو؟
شروین:
سرت داد زدم..
نیلا:
احساس یه اسباب بازی دارم. انگار باهام بازی کردن بعدم انداختنم دور
ولی... اریا گفت بعدش..
شروین پرید وسط حرفم
شروین:
بعدش مهم نیست!! اون اولش که بازیت داده مهمه.
یکم گذشت حرفی نزدیم که شروین بلند شد
شروین:
من برم بخوابم. توعم بخواب دیگهـ
نیلا:
باشه... ممنون
از اتاق رفت بیرون
کلی با خودم کلنجار رفتم ولی خوابم نبرد
بلند شدم لباسامو جمع کردم وسایلی که میخواستم
بعدشم مشغول کتاب خوندن شدم که کم کم خوابم برد
یک روز بعد>
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم
ارش بود
+سلام، بله؟
_آماده ای؟ یه ربع دیگه میایم
+خودم ماشین داشــ
_با بچه ها باهم میریم
+اها اوکی
گوشی رو قطع کردم سریع لباسامو پوشیدم موهامو مرتب کردمو از اتاق رفتم بیرون
شروین نشسته بود.
نیلا:
زود بیدار شدی؟
شروین:
اره، کجا میری؟
نیلا:
نگفتم مگه؟ میرم شمال، حامیم اونجا کنسرت داره
شروین:
اوکی زنگم بزن اگه کاری داشتی
نیلا:
باششه
یه چیزی خوردم شروینو بغل کردمو رفتم توی خیابون
یکم نگذشت که اومدن
دوبار بوق زد رفتم سوار شدم
ماشین بزرگی بود
منو یه خانوم دیگه عقب نشسته بودیم و... رهام ارش و حامی هم جلو نمیتونم اینجا بمونم اونم در حضور اون
به زور سلام کردم
که حامی جواب نداد
اصلا چرا بهش میگم حامی؟ مرتیکه ی ازخودراضی!
با گوشی خودمو سرگرم کردم تا برسیم خانومی که بغلم بود شروع کرد به حرف زدن
+من هستیم
_منم نیلا م خوشبختم
یه سوال. حامیتون همیشه انقدر از خودراضی و پروعه؟
حامی:
دارم میشنوم
نیلا:
خب گوشاتو بگیر.
هستی:
نه والا
سری تکون دادم بعدشم رفتم به مانیا پیام بدم دیدم نگاه رهام به منه.
نیلا:
چیه؟
رهام:
م مانیاست؟
نیلا:
به تو ربطی نداره
ارش:
اون عقب جنگ جهانیه؟
هستی:
من که توش دخالتی ندارم
حامی:
هرجا که بری جنگ و دعوا هم هست.
از جلو نگاهی به من کرد
منم چشمامو نازک کردمـ
یکم تو اون حالت موندیم. خیره بهم
ارش:
خیل خب حالا
دستشو بین ما تکون داد
نگاهمو ازش گرفتم دوباره حواسمو به گوشی جمع کردم
ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت²⁰تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт21
+مانیا خوبی؟
_اهوم چطور؟
+من دارم میرم سمت شمال گفتم بدونی
_عهه؟ با اریا؟
یاد اریا افتادم همون جوری خشکم زد.
الان چیکار میکنه؟
چرا هنوزم بهش فکر میکنم وقتی اونجوری منو بازی داده؟!
گوشی از دستم افتاد
هستی:
خوبی؟
نیلا:
آ.. آره
هستی:
خوب نیستی معلومه.. چیشده؟
نیلا:
نمیتونم توضیح بدم..
هستی:
هروقت دوست داشتی من میشنومت
سری تکون دادم
به مانیا پیام دادم
_نه گفتم که مدیر برنامه شدم؟ یارو شمال کنسرت داره برای همین
+باشه خوش بگذره مراقب خودت باشیی
گوشی رو خاموش کردم سرمو تکیه دادم به صندلی چشمام گرم شد و چرتم برد
ـچند ساعت بعد_
چشامو باز کردم ماشین یه جا وایساده بود
رهام:
چه عجب چشماتو باز کردی
نیلا:
کجاییم؟
ارش:
شمال، وایسادیم که ناهار بخوریم
نیلا:
اها اوکی
ارش:
شما... همو میشناسین؟
به منو رهام اشاره کرد
نیلا:
اصلا دوس ندارم بشناسمش ولی اره قبلا باهم یه اکیپ بودیم
آرش:
آها
از ماشین اومدم بیرون هستی و حامی وایساده بودم رفتم پیش هستی
هستی:
بهتری؟
حامی:
مگه چش بود؟
نیلا:
به تو ارتباطی نداره
به هستی نگاه کردم
آره بهترم
حامی زیرلب یه چیزایی میگفت
حامی:
انگار نه انگار تو مدیر برنامه ی منی
نیلا:
مجبور بودم.
حامی:
هیچکی مجبورت نکرد خودت قبول کردی
نیلا:
الان مشکلت چیه؟
حامی:
هیچی!
نیلا:
باشه
شونه ای بالا انداختم و رفتم توی
رستوران
Haamim:
فکر میکنه کیه؟ اون مدیر برنامه ی منه حق نداره اینطوری رفتار کنه ولی کارش خیلی خوب بود سریع اسپانسر و جور کرد بهونه ای ندارم که اخراجش کنم.
تازه..
صدای ارش افکارمو قطع کرد
ارش:
انقدر باهم بحث نکنین
حامی:
اون لجبازه
ارش:
توهم همین تور
حامی:
کاری نمیشه کرد
رفتم پیش بقیه بچه ها نشستم
Nila:
غذا رو اوردن خوردیم
داشتیم بلند میشدم بریم که گوشم زنگ خورد شروینن بود
+الو؟
_سلام
+سلااام کاری داشتی؟
_رسیدین؟ کجایی؟
+اره رسیدیم الان از رستوران در اومدیم
_خوبههه حواست به خودت باشه
+چرا یه جوری رفتار میکنی انگار بچممم؟
_چون هنوز بچه ای
+عههه
_کاری نداری بچه؟
+نه برو خدافض
گوشی رو قطع کردم
دیدم هستی و حامیم نگاهم میکنن
حامی:
خدا صبر بده به دوست پسرت
نیلا:
دوست پسرم نبود! داداشمه
دیگه حرفی نزد رفت
با هستی سوار ماشین شدیم
سعی میکردم به رهام اهمیتی ندم
ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت