𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт22
کمی بعد>
رسیدم به ویلایی که میگفتن، خیلی بزرگ بود
پیاده شدیم رفتیم تو با هستی رفتیم طبقه بالاش دوتا اتاق انتخاب کردیم
هستی:
خب امروز تمرین نداریم استراحت که کردی کاراتو بکن دوتایی بریم خرید
نیلا:
اوکیی
رفتیم توی اتاق
کیفمو انداختم روی تخت خودمم روش نشستم
چندساعت بعد>
همه جا ساکت بود بلند شدم رفتم حمام و برگشتم
موهامو مرتب کردم یه ارایش کوچولو هم کردمو لباسامو پوشیدیم یه پیراهن ساحلی بود
چه خوشگل شدمم
از اتاق رفتم بیرون که حامی هم از اتاق بغلی در اومد
نیلا:
وایسا.. این اتاقه توعه؟
با دست اتاقو نشون دادم
حامی:
و اونم اتاق توعه
اتاقمو نشون داد
حامی:
خودم نمیخواستم بیام اینجا جای دیگه نبود تازه اگه میدونستم بغله توعه اصلا نمیومدم
نیلا:
الانم دیر نشده اتاقتو عوض کن
نگاهی به سر تا پام کرد
چشم غره ای رفتم
در اتاق هستی رو زدم اومد بیرون
نگاهی به ما کرد
هستی:
بزار حدس بزنم. بازم بحث میکردین؟
نیلا:
این که حدس نمیخواست 😂
هستی:
از دست شما
دیگه بهش نگاه نکردم رفتیم پایین بعدم از خونه رفتیم بیرون
هستی:
پیاده بریم دریا نزدیکه؟ یه پاساژم اینجا ها بود بعدش میریم اونجا
نیلا:
اره خوبه
پیاده راه میرفتم و حرف میزدیم که به گوشیم مسیج اومد
خط ناشناس بود
زنگ میزنم بردار فقط میخوام حرف بزنم. اریام
چقدر میتونه پرو باشه؟!!
گوشی زنگ خورد نمیخواستم بردارم
ولی..
کنجکاو شدم که چی میخواد بگه پس برداشتم
نیلا:(روبه هستی)
یلحظه ببخشید
+بله؟
_نیلا کجایی؟
+باید جوابتو بدم؟ فکر نکنم باهم ارتباطی داشته باشیم که بخوای بپرسی کجام یا چیکار میکنم
_رهام پیشته؟! اره؟ شمالی؟
+اره. چیه مگه؟
_از اونجا میری یا خودم میام میبرمت
+برای کار اومدم تفریح که نیست! بعدم من همه چیو میدونم دیگه نیازی نیست از رهام بترسی.
_باشه انتخاب خودت بود
+هیچ قلطیـــ
گوشی رو قطع کرد
هستی:
همه چی مرتبه؟
نیلا:
نه
گوشی رو گذاشتم توی کیفم
هستی:
اگه چیزی شدهـــ
نیلا:
(تعریف میکنه)
دومین کسی هستی که این ماجرا رو میشنوه.. حتی به دوست صمیمیم هم نگفتم..
هستی:
بین خودمون میمونه، الان میخوای چیکار کنی؟
نیلا:
هیچی، چیکار باید کنم مگه؟
هستی:
خب. نمیدونم
نیلا:
ولش کن بیا بریم
به اون گفتم ولش کن ولی خودم کل راه رو بهش فکر میکردم
کمی بعد>
توی پاساژ بودیم یکمی خرید کردیمو برگشتیم ویلا پسرا داشت بازی میکردن
هستی دستمو گرفت باهم نشستیم پیششون
نیلا:
میخواستم برم بالا (آروم)
هستی:
یکم بچه هارو بشناس
نیلا:
باآاشه
نگاهی به دور میز کردم که روی رهام ثابت موند بهم زل زده بود
با بی اهمیتی سرمو چرخوندم اونور که یهو بلند شد
ادآمه پآرت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт23
رهام:
من میرم
ارش:
کجا؟ تازه شام سفارش دادیمـ
رهام:
یکم هوا بخورم میام
نگاهش دوباره رو من نشست
ارشم نگاهی بهمون کرد
چه مرگـ.ـشه؟
رهام رفت بیرون همه بهم نگاه میکردن
ارش:
چیزی بهش گفتی؟
نیلا:
من؟!
ارش:
اره
نیلا:
نه من چیزی نگفتم
حامی با نیشخند نگاهم میکرد
منم بلند شدم
رفتم سمت اتاقم هستی هم پشت سرم اومد
هستی:
چی شد یهو؟
نیلا:
چمیدونم رهام بلند شد رفت چرا برای من گارد گرفتن؟
هستی:
منظوری نداشتن ارش فقط میخواست بفهمه چیشد
نیلا:
اوکی منم.. اعصابم خورده ببخشید
هستی:
نه بابا درک میکنم
اومد پیشم نشست
کاری داشتی صدام کن
نیلا:
باشه
لبخندی زدم اونم رفت بیرون
گوشیمو برداشتم به شماره ناشناس نگاه میکردم..
به شروین بگم؟
بگم که چی بشه فقط نگران میشه بعدم رهام کاریم نداره فقط میخواست حقیقت رو بفهمم... پس چرا الان اینطوری کرد؟
سعی کردم خودمو مشغول کنم
چند ساعت بعد>
ساعت دو شب بود هنوز خوابم نبرده
یه چیزی انداختم روی شونه هامو رفتم بیرون بقیه تو اتاقاشون بودن کسی بیرون نبود
از اونجایی که هیچی نخورده بودم خیلی گشنم بود رفتم سراغ یخچال کلیی خوراکی توش بود
یه شیر کاکائو برداشتمو رفتم توی حیاط
یه تاب بزرگ گوشه بود روش نشستم
غرق فکرام بودم که صدای خش خش اومد
+خوابت نمیبره؟
نیلا:
عالی شد.
حامی:
میدونم خیلی خوشحالی که اینجام
نیلا:
ازخودراضیـ.
اومد روی تاب نشست
حامی:
خب، مثل تو لجباز نیستم
نیلا:
لجبازی من بخاطر رفتار خودته.
حامی:
رفتار من چشه؟!
نیلا:
مغرور، رو مخ، ازخودراضی،
حامی:
چه جالب منم همه ی این نظر هارو راجبت دارم.
نیلا:
نظرت اصلا مهم نیستـ
بوی عطرش... خیلیــ ارامش بخش بود.
حامی:
چیه؟
نیلا:
چی چیه؟
حامی:
یه جوری نگاه میکنی
نگاهمو ازش دزدیدم
نیلا:
چرا...بیداری؟
حامی:
خودت چرا بیداری؟
نیلا:
نمیشه باهات حرفم زد
از روی تاب بلند شدم
رفتم سمت ویلا حامی هم پشتم میومد
رفت توی اتاق،
من هنوز پشت در بودم احساس کردم یکی پشتمه روبمو اونور کردم
رهام بود.
ادآمه پآرت بعدی
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 #parт23 رهام: من میرم ارش: کجا؟ تازه شام سفارش دادیمـ رهام:
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 #parт23 رهام: من میرم ارش: کجا؟ تازه شام سفارش دادیمـ رهام:
خودم این پارتو خیلی دوسمیدارم💔🙏🏻ــ