eitaa logo
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
162 دنبال‌کننده
43 عکس
9 ویدیو
0 فایل
𝙉𝙤v͎𝘦𝘭.𝙐𝘯𝘳𝘦𝙥𝙚𝘢𝘵𝘢𝘣𝘭𝘦.𝘮𝘰𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴💙𖧧 رمآن‌لحظات‌بی‌تکرار🌬️. لحظاتی‌که‌هیچوقت‌قرار‌نیست‌تکرار‌بشه "عضو جمعیت نویسندگان"📖 𝘒𝘰𝘥:📝𝟬𝟮𝟵" 𝘮𝘪: @Pv_yasil>
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 شروین: نمیای بریم؟ نیلا: سرگیجه دارم باز شروین: چرا الان میگی؟ نیلا: چون الان بدتر شد شروین: وایسا برم قرص هاتو بیارم عقبه سری تکون دادم رفت قرص هارو اورد خوردم یکم وایساد شروین: بهتری؟ نیلا: زیاد نه ولی داره کم میشه میتونم راه برم بریم شروین: عجله نداریم که وایسا خوبشی میرم نیلا: خوبم بیا بریمم دستمو گرفت رفتیم تو، نگاهم به حامی خورد دستمو کشیدم شروین: وا دیوونهـ شروین رفت نشست صندلی خالی دیگه نبود.. فقط کنار حامی رفتم نشستم. بازم.. بوی عطرش سر گیجم داشت بهتر میشد ولی عرق میکردم این اشغال چی به خورد من داده بود؟ دستم عرق کرده بود روی پام میکشیدم که حامی توجه ش بهم جلب شد نگاهشو رو خودم حس میکردم یهو دستشو گذاشت رو دستم یاد بیمارستان افتادم نگاهمون بهم بود حامی: خوبی؟ نیلا: آره.. آره آرش: خب یه چی سفارش بدیم دیگه حامی دستشو برداشت غذارو سفارش دادن ولی من نخوردم.. شاید بازم توشــ حامی: نمیخوری؟ نیلا: نه نمیتونم حامی: نمیشه که.. نیلا: سیرم شونشو انداخت بالا حامی: حال خودت بد میشه . نیلا: اوم حامی: خب بخور دیگه نیلا: نمیخواممممممم آرش: باز چی شده؟! نیلا: هیچیی Haamim: اصلا حواسم نبودچیکار میکنم چرا دستشو گرفتم؟خب ..حالش بد بود ولی وقتی دستشو گرفتم ... شروین: الو حامی کجایی ؟ حامی: ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت ‌تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻‍♀🎀> اگــه‌نظــری‌داشــتــین‌میشـنوم𖧧: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنوده‌ی‌حرفای‌قشنگت
سلام من تازه با کانالت اشنا شدم و رمانت رو دنبال میکنم . خیلی قلمت 🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐واقعا رمان قشنگی مینویسی بوص به کلت🤍✨️ 𖧧 عیی وایییی فداتتت😭💞
واییییییییییی خیلی قشنگه رمانت 🛐🤍✨️ 𖧧 مرسییییی🎀
بچها تم چنل خوبهه؟ احساس میکنم خوشتون نیومده
یکی دیگه بده لطفا حالم خیلی بده همش گریه میکنم فقط پارت تو حالم رو خوب میکنه یکی دیگه بده لطفا میگن اگه کار یکی رو راه بندازی کار تو پیش میره حال کسی رو خوب کنی حال خودت خوب میشه لطفا با دوتا پارت حالم رو خوب کن 𖧧 باشهههه بخدا اینارم نمیگفتی میدادم فداتشمم
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 حامی: ه ها؟خب بریم؟ هستی اومد با نیلا بلند شدن برن غذارو حساب کردیمو با ارشو شروین رفتیم پیششون ارش رفت توی ماشین خودشون ماهم سوار شدیم که راه بیفتیم شروین و نیلا هنوز سوار نشده بودن خواستم نگاهشون نکنم ولی نتونستم داشتن حرف میزدن پشت ماشین بودن و از آینه پیدا بودن دیدم داره گریه میکنه.. شروین دستشو گرفت بعدم بغلش کرد خب اونا دوستن... دوست خیلی صمیمی. هستی اومد جلو هستی: دوست نیستن مگه نه؟ حامی: به ما چه هستی: ولی چرا باید بگه دوستیم؟ حامی: شاید واقعا دوس‌ــ هستی: نه قطعااا حامی: چمیدونم دوتاشون اومدن ساکت شدیم . چندساعت بعد> Nila: اثرات سم دیگه داشت کلا میرفت نمیدونم چرا انقدر سکوت بود هرکی سرش تو گوشی خودش بود حامی هم داشت رانندگی میکرد نوتیف اومد روی گوشیم نوتیف اومد روی گوشیم مانیا؛ +سلاممم کجایی؟ _داریم برمیگردیم + اها، رسیدی خبرم بده _ میگم خبری از اریا نیست؟ +نه چطور؟ اصلا براچی میپرسی مگه نگفتی اسمشم نیار؟! _ چرا چرا + خبری نیست دیگه جوابی ندادم سرمو اوردم بالا دیدم شروین داره نگاهم میکنه نیلا: چیه؟ شروین: کی بود؟ حامی: بزار من به جات بگم، به تو چه نیلا: مرسی 😂 شروین: نیلااا نیلا: مانیا شروین: اها ادآمه پارت بعدی..
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧 حامی: خب. یعنی با شروین لجبازی نمیکنی؟ نیلا: چون شروین اخلاق بدی نداره حامی: توهم گیر دادی یه اخلاق من اصلا اخلاق من چه ربطی به تو داره؟ نیلا: همین دیگه لجبازیه من بخاطر اخلاق خودته هروقت اخلاقت درست شد منم لجب‌ـــ هستی: بس دیگهههههه الان تصادف میکنیم حامی سری تکون داد منم هوفی کشیدمو به صندلی تکیه دادم تهران> رسیدم خونه الان چجوری شروین بیاد توی خونه؟ خیلی بد میشه نیلا: خببب شروین بیا امانتی‌ت رو بگیر شروین: چ‌ــ آها آها باشه حامی داداش تو برو دیگه من میرم خودم نیلا: خدافض حامی و هستی: خداحافظ رفتیم توی خونه وسایل رو سر جاش گذاشتم خواستم لباسمو عوض کنم که دست گچ گرفتم توی لباس گیر کرد نیلا: هوویییی شروینن بدو بدو اومد شروین: چیشد؟! نیلا: دستم گیر کردهه شروین: واستا اومدم اومد لباسو در اورد تیشرتم تنم بود ولی حلقش کوتاه بود بالای دستم هنوز کبودی اونسری که رهام دستمو فشار داد بود تیشرتو کشیدم پایین تر شروین: چرا کبوده دستت؟ نیلا: بخاطر گچه شروین: اها منم که خر نیلا: بابا اونسری فشار داد اینجوری شد دیگه شروین: کی؟اریا؟ نیلا: آره دستاشو توهم گره کرد فرستادمش بیرون و افتادم رو تخت انقدر خسته بودم که خوابم برد کمی بعد همه جا تاریک بود... خیلی تاریک اریا کنارم بود خواستم بلند شم ولی دستم بسته بود اومد نزدیک دستش چاقو بود سردیش رو حس کردم و بعد گرمی خون که جاش رو گرفت نیلا: چ چیکار میکنی؟ اریا: نمیخواستم بهت اسیب برسونم. انتخاب خودت بود! ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت³⁶و³⁷تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻‍♀🎀> اگــه‌نظــری‌داشــتــین‌میشـنوم𖧧: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنوده‌ی‌حرفای‌قشنگت
لطفا زود تر پارت بعد رو بزار جای حساس ماجرا بود 🙂 𖧧 میدونممم 🤡
واییی خیلی رمانت قشنگه میتونم بگم یکی از خاص ترین و ناناصصص ترین رمان هایی هستش که خوندم🤍✨️ 𖧧 اونقدرام نه ولیییی مرررسییی😭🎀