𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт42💙
نیلا:
نه واقعا داداشمه
هستی:
اها دست به دست کردین منو خر کنین
نیلا:
نههه جدی، خواهر برادریم
هستی:
چرا از اول نگفتی؟ 🗿
نیلا:
نمیدونم شروین اینطوری گفت منم همونطوری ادامه دادم
هستی:
پسس، الان تو و شروین خواهر برادرین، و دوست نیستین؟
نیلا:
درســــته
هستی:
هیچکیم نمیدونم به غیر از منو مانیا؟!
نیلا:
درســــته
هستی:
حتی حامی؟
نیلا:
حتی حامی
هستی:
اوکی اوکی، ولی شما خیلی ضایعاین لو میرین
نیلا:
بیشعوررر🤣
کمی بعد>
مانیارو پیاده کردم داشتیم میرفتیم خونه هستی که اونم پیاده شه
نیلا:
خونت یجا دیگه نبودد؟
هستی:
نه دیگه دارم میرم خونه ی حامی
ترمز گرفتم
نیلا:
چرا نگفتی؟ 🗿
هستی:
چیه مگه واااا
نیلا:
اوکی
راه افتادم
کمی بعد>
رسیدیم خونش
نیلا:
کاری ندارییی؟
هستیی:
نه، مگه نمیای پایین
نیلا:
نه نه
هستی:
یعنی چیی؟ بیا ببینم
نیلا:
نه بخدا نمیام
هستی:
باید بیای مگه غریبه اییی
نیلا:
نههه فقط خستم
هستی:
واستا به حامی بگم
نیلا:
هستــ
رفت تو با حامی اومد بیرون
نیلا:
سلاــ
حامی:
چرا نشستی بیا پایین دیگه
نیلا:
مرسی ولــــ
هستی:
ولی نداره دیگه
نیلا:
هوففففف باش
ماشینو خاموش کردمو با حامی و هستی رفتیم تو
سلامعلیک کردمو نشستم
خونه ی بزرگی داشت
حامی:
خوش اومدی
نیلا:
ولی بیشتر به زور اومدم
نگاهی به هستی کردم
که حامی خندید، تاحالا ندیدم بخنده
بقیه مشغول حرف زدن بودن
بلند شدم
نیلا(روبه حامی):
دستشویی کجاستت؟
حامی:
توی راهرو
رفتم توی راهرو سه تا در بود
خب کدومممم؟
یکیشون رو باز کردم دیدم اتاقه، احتمالا اتاق خودش
فضولیم گل کرد رفتم تو
عطرش رویه میز کنار تختش بود برش داشتم یه پیس تو هوا زدمو بوش کردم
خیلییی بو خوبی میداد
درشو بستمو گذاشتمش سر جاش خواستم برم بیرون که چشمم به تابلوی روی میز خورد
یه عکس از بچه بود، حتما بچگی خودشه
خیلیی گوگولی بودد ایی خدااا
حامی:
بامزه بودم نه؟
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🎀>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
https://eitaa.com/Unrepeatable_n/443
آخه مگه میشه بامزه نباشی حامی تو هنوزم بامزه ای😭
𖧧
حیحی🌚