𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт44💙
شروین اومد تو اتاق
نیلا:
در زدنم که وجود نداره
شروین:
چه خوشگل شدی
نیلا:
پس زشت بودمممم؟
شروین:
قطعا
نیلا:
اشغاللل😂
شروین:
من شاید نباشم
نیلا:
کجا میریی؟
شروین:
یه کاری برام پیش اومده برمیگردم ولی
نیلا:
اها اوکی
رفتم بیرون ازاتاق سوویچ رو برداشتمو رفتم توی ماشین
کمی بعد>
رسیدم مکانی که گفته بود
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم کتمو دراوردم گذاشتم توی ماشین و رفتم توی احیاط
یه جورایی یه عمارت کوچیک بود حیاطش رو دیزاین کرده بود
زنگ زدم به مانیا
+الوو؟
_سلامم
+کجایییی؟
_دارم کارامو میکنم یکم دیرتر میام
+اوکی
قطع کردم و وارد ساختمون شدم هستی اونجا بود
نیلا:
سلامممم
هستی:
سلامم
اومد نزدیک همو بغل کردیم
چند نفر دیگه هم اومده بودن چند نفری هم توی حیاط بودن
نیلا:
چقدرررر زیبا شدیییی
هستی:
شما بیشترررر
بیا بریم حیاط از خودت پذیرایی کن
رفتم توی حیاط نشستم روی صندلی و منتظر مانیا بودم
چند ساعت بعد>
ادآمه پارت بعدی..
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
بفرستپیوی / چنلش ✨💞 - فوردلیه ، دوست داشتی پاککن🌝:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما همونی هستی که رمان مانی (یوتوبر ) رو گزاشتی؟خدا لعنتت کنه خو آدامس بده عههههه
منظورم ادامش بود
𖧧
نه اون دوستمههه داداش چرا لعنت میکنی🗿