𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
بفرستپیوی / چنلش ✨💞 - فوردلیه ، دوست داشتی پاککن🌝:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما همونی هستی که رمان مانی (یوتوبر ) رو گزاشتی؟خدا لعنتت کنه خو آدامس بده عههههه
منظورم ادامش بود
𖧧
نه اون دوستمههه داداش چرا لعنت میکنی🗿
https://eitaa.com/Unrepeatable_n/487
خو بهش بگووووووحزتیمینیخنسپسم
𖧧
والا اگه گوش به حرف من بده🙏🏻🤡
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт45💙
چند ساعت بعد>
دیجی اومده بود مانیا هنوز نیومده بود.
بهش زنگ زدم
+کجاییی؟
_نیلا.. تصادف کردم
+یعنی چیی؟ بیام پیشت؟
_نه نه نمیخواد ماشین رو بردن من اسنپ میام
+باشه باشه
هستی اومد پیشم
هستی:
بلند شو ببینم
نیلا:
براچیی؟
هستی:
یکم برقصیم
نیلا:
باشهه
داشتیم میرقصیدیم که دیدم چنتا مرد دارن میان تو نگاهی به هستی کردم دیدم یه کت روی لباسش پوشیده بود
نیلا:
مگه نگفتی دخترونستتــ
هستی:
چرا دیگه گفتم بعدش مرد ها میانن
نیلا:
نه نه نگفتی
هستی:
اوه.. یادم رفت بگم ؟
نیلا:
من الان اینجوری باشم جلوشون؟ 😂
هستی:
هیچی نداری روش بپوشی؟
نیلا:
چرا ولی تویـــ
اومد با هستی سلام کنن
منم رفتم سمت ساختمون
Haamim:
وارد عمارت شدم خواستم برم بیش هستی که دیدم یکی داره میدوعه سمت ساختمون
چشمامو ریز کردم دیدم نیلا ،
نفهمیدم چیشد رفتم سمتش
Nila
رفتم توی ساختمون
چنتایی مرد هم اونجا بودم اهمیتی بهشون ندادم دنبال کیفم بودم.. نمیدونم به کی دادم ولی حتما تو یکی از اتاق هاست.. مشکل اینبود که اتاق ها خیلی زیاد بود
رفتم سمت یکی از گارسون ها
نیلا:
ببخشیدــ
یهو یکی کتفم رو گرفت
برگشتم سمتش
حامی بود
ادآمه پارت بعدی..