eitaa logo
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
163 دنبال‌کننده
44 عکس
10 ویدیو
0 فایل
𝙉𝙤v͎𝘦𝘭.𝙐𝘯𝘳𝘦𝙥𝙚𝘢𝘵𝘢𝘣𝘭𝘦.𝘮𝘰𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴💙𖧧 رمآن‌لحظات‌بی‌تکرار🌬️. لحظاتی‌که‌هیچوقت‌قرار‌نیست‌تکرار‌بشه "عضو جمعیت نویسندگان"📖 𝘒𝘰𝘥:📝𝟬𝟮𝟵" 𝘮𝘪: @Pv_yasil>
مشاهده در ایتا
دانلود
<پــــــآرت ‌تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻‍♀🌊> اگــه‌نظــری‌داشــتــین‌میشـنوم𖧧: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنوده‌ی‌حرفای‌قشنگت
ببخشید دیر شدد🙏🏻💞:] شبتون بخیر.
سلاملکم✨ یکم ناشناسو شلوغ کنید پارت بدم.. 🌚
پس کی قراره داستان عاشقانه شه ؟؟ 𖧧 کم کم از اولم گفتم، توی بنرم بود که عشقشون پنهانه🤡🦦✨
𝙉𝙤v‌𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧 💙 یک روز بعد> از خواب بیدار شدم و رفتم توی سایتی که قرار بود اهنگ پخش شه خداروشکر پخش شده بود مشکلی هم نداشت بلند شدم صبحونه بخورم چایی رو ریختم خواستم بشینم که روی گوشیم مسیج اومد _سلام خواستم همو ببینیم محمدی هستم فکر کنم همون تهیه کننده بود +سلام حتماً فقط کجا و کی؟ _براتون پیامک میکنم،تا یک ساعت دیگه خوبه +خوبه. گوشی رو خاموش کردم و مشغول شدم کمی بعد> کارامو کردم که شروین بلند شد شروین: کجا میری؟ نیلا: بیرون، این تهیه کننده بود؟ پیامم داد میگه میخوام ببینمت. شروین: میخوای بیام؟ نیلا: نه میرم خودم شروین: اوکی نیلا: فعلا رفتم بیرون و سوار ماشین شدم توی نقشه راه و زدم خیلی دور بود.. به حامی زنگ زدم +سلام، _سلام بله؟ +میگم من دارم میرم پیشه این محمدی _کجاست؟ تو چرا میری؟! +بهم پیام داد گفت میخوام ببینمت _اوکی پس منم میام، کجا میری؟ +نمیدونم کجاست ولی ادرسشو فرستاده برات میفرستم _اوکی اوکی بفرست الان قطع کردمو فرستادم چندساعت بعد> یه کافه بود ولی بهش نمیخورد کسی توش باشه، قدیمی بود پیاده شدم رفتم تو نشسته بود روی یدونه از صندلی ها، میز صندلی مشخصی نبود هرچی یه جا بود به حامی پیام دادم +من رفتم تو نشستم روی صندلی رو به روش +سلام، دیر کردی. نیلا: راه دور بود، چرا یهو غیبتون زد؟ +فکر میکردم همینو بپرسی، منم برای همین گفتم همو ببینیم نیلا: خب؟ ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت ‌تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻‍♀🌊> اگــه‌نظــری‌داشــتــین‌میشـنوم𖧧: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنوده‌ی‌حرفای‌قشنگت
هدایت شده از ‌‌‌ ستآره‍ مُرده.
میشه سه نفر بفرستید اینجا ما رند بشیم🌟!؟