هدایت شده از پایان/'marham|مرهم'
پآیانتاامارِ820..
فورنیادهمسآیهها!
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт59💙
روشن کردمو دنبالش رفتم
چندساعت بعد>
نشسته بودیم تویه کافه ای که برای قرار کار اومده بودم
منتظر سفارش بودیم و هیچ حرفی نمیزدیم
حامی:
میدونم که نمیری برای همین میترسم
نگاهی بهش کردم
نیلا:
بحث دیگه ای گیر نیوردی؟؟
حامی:
چرا، اینکه چقدر خوب با محمدی حرف زدی
نیلا:
مرسی. هنوزم فکر میکنی تکلیفمو با خودم نمیدونم؟
حامی:
گفتم ببخشید دیگه چقدر کینه ای هستی ای بابا، ولی خوش شانس بودم که تورو داشتم مگه نه نمیدونستم اهنگو چیکار کنم..ممنون
نیلا:
قطعا
حامی:
نه.. منظورم این نبود ادمی مثل تو، خیلی وقته تو زندگیم نبوده
نیلا:
چجوری؟
چیزی نگفت
حامی:
اگه بگم لجباز راضی میشی؟
نیلا:
شاید
حامی:
و الان میتونم تا صبح باهات سروکله بزنم تا راضی شی بری
نیلا:
نمیشم، راستی..
حامی:
راستی؟
نیلا:
نگفتی چرا روز اول توی کافه با من اونجوری رفتار کردی؟
حامی:
خب وقتی اونسری نگفتم الانم نمیگم
نیلا:
چرااا؟
حامی:
به همون دلیل که اونسری نگفتم
نیلا؛
نپیچوننن
شونه ای بالا انداخت
نیلا:
تو بحث رو عوض کردی منم میپیچونم
نیلا:
تقصیر منه که باتو اومدم کافه
به چشماش نگاه کردم
بلند شد
حامی:
میرم دستشویی
گوشیم زنگ خورد، شروین بود
+سلامم بله؟
_سلام کجایی؟
+با حامیام اومدیم کافه
_کافه؟
+اره
_مگه قرار نداشتی؟
+چرا ... رفتم
_اوکی من خونتم
+باشه منم میام دیگه
_فعلاا
قطع کردم حامی اومد پشت سرش هم سفارشامون اومد
کمی بعد>
بلند شدم رفتم بیرون
حامی:
اگه پیامی چیزی دادـــ
نیلا:
باشه خبر میدم
رفتم توی ماشین و رفتم سمت خونه
پشت چراغ قرمز بودم
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
خیلی رومانت قشنگه 🥹
𖧧
قربونت برم ولی خب لف دادن و کویر بودن ناشناس ها اینو نمیگه هاا🤷🏻♀
نهههه تو به بقیه توجه نکننننن رمانت خیلی قشنگههههه
𖧧
بقیهههه؟ کسی نیستت
ولی مرسی
ببخشید این دوروز پارت ندادم پارتای ذخیره تموم شده بود دارم مینویسم فردا جبران میکنم💙✨
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт60💙
پشت چراغ قرمز بودم که ماشین حامی رو پشتم دیدم
زنگش زدم
+چرا داری دنبالم میای؟
-چیزی میشه؟
+نه ولیــــ
-چراغ سبز شدد
قطع کرد
کمی بعد>
رسیدم خونه ماشینو پارک کردم حامی هم پشت سرم بود ولی پیاده نشد بوق زدو راه خودشو رفت
در خونه رو باز کردمو رفتم تو
شروین روی مبل نشسته بود
شروین:
سلام
نیلا:
سلااــ
شروین:
کجا بودی؟!
نیلا:
گفتم که ..
شروین:
چیشد که از یه قرار کاری رفتی سر قرار با حامی؟
نیلا :
مشکلش چیه؟
شروین :
هیچی فقط سر در نمیارم
نیلا:
(توضیح میده)
همشو گفتم جز اونجایی که تهدید کرد
شروین:
خب الان قراره چیکار کنه؟
نیلا:
نمیدونم ولی قرار نیست برگرده،تو کِی میری؟
شروین:
پسفردا
نیلا:
اها. . .
شروین:
باز میام. .
سری تکون دادمو رفتم توی اتاقم لباسامو عوض کردمو برگشتم
ادآمه پارت بعدی..