سلام، ببخشید امروز پارت ندادم عوضش داشتم مینوشتم و اماده میکردمم🌚🎀
فردا جبران میکنم
چقدر دیگه پارت مونده؟؟؟؟؟؟
𖧧
رمان دوفصلِ احتمال زیاد ولی فصل اول تا صد پارته💞
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт67💙
شروین:
بریم؟ دیر میشه ـ
بلند شدیمو رفتین توی ماشین
یک ساعت بعد>
نشسته بودیم توی فرودگاه که پروازو اعلام کردن
شرویم بلند شد من نشسته بودم
شروین:
خب، پس میخوای خداحافظی هم نکنـــ
محکم بغلش کردم
نیلا:
زود برمیگردی باش؟.
شروین:
باش😂
اونم بغلم کرد
نیلا:
برو دیگه
خودمو جدا کردم ازش
شروین:
خداحافضض
دست تکون دادم اونم رفت
دورتر و دورتر شد تا جایی که دیگه ندیدم
نفسمو دادم بیرونورفتم توی ماشین نشستم
دوباره یه عکس دیگه از جایی که توش بودم
گوشی رو پرت کردم عقب و ماشینو روشن کردم
کمی بعد>
رسیدم به سالن کنسرتو رفتم تو
احتمالا الان توی اتاق گیریمن
پس رفتم همون سمتی
یکی جلوم وایساد
ادآمه پارت بعدی..
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт68💙
نمیشناختمش
+شما؟
_از طرف محمدی هستم
+خب؟
_اجازه ورود ندارین.
+من از شما اجازه نمیگیرــ
حامی از اتاق اومد بیرون
حامی:
چه خبره؟
نیلا:
نمیزاره بیام تو..
حامی:
من بهش گفتم
احساس کردم قلبم هزار تیکه شد
چرا از اون دفاع کرد؟
اصلا چرا باید برای من مهم باشه؟
نیلا:
یعنی چی؟
حامی:
برو از اینجا.
حرفاش با التماسی که توی چشماش بود شباهتی نداشت
الان.. داره بیرونم میکنه
حتی نگاهش هم نکردمو از سالن زدم بیرون
خواستم برم سمت ماشین ولی
تصمیم گرفتم راه برم
هزار تا فکر و خیال داشتم
نکنه.. بخاطر شروین تحملم میکرده؟
ولی..
نباید دوباره به ی مرد اعتماد میکردم..
ایکاش شروین نرفته بود..
سعی کردم گریه نکنم ولی نتونستم
گوشیم زنگ خورد
مانیا بود
+نیلا کجایی پس؟
_از حامی بپرس
+گریه میکنی؟
_ن نه
قطع کردمو گوشیو خاموش کردم
رفتم سمت ماشین و دوباره رفتم سرخاک مامان بابا
چند ساعت بعد
همونطور نشسته بودم
احتمالا الان کنسرت تموم شده
نگاهم به جلوم بود که دیدم سه تا مرد دارن میان سمتم
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت