𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт70💙
نیلا:
تقصیر شماستتت(داد)
دوباره گرفتم
نیلا:
ولم کنیددد (جیغ )
هیچکی توی خیابون نبود، مگه میشه؟
یه دستمال گذاشت جلوی صورتم
تا تونستم نفسمو نگه داشتم
ولی بی حال شدم
نیلا:
کمک..
دوباره بازو هامو گرفت و کشوندم
دیگه نفهمیدم چیشد
Haamim:
توی ماشین بودیم با مانیاو هستی و آرش
از وقتی اون حرفو زدم گوشیشو جواب نمیداد حالا هم که اینطوری به مانیا زنگ زده بود
اگه چیزیش بشه خودمو نمیبخشم
زنگ زدم به محمدی
چنتایی بوق خورد تا جواب داد
+گفتی اگه اخراجش کنم باهاش کاری نداری!! (داد)
_گفتم ولی قول ندادم در اصل کُلش یه نقشه بود که دوروبر تو نباشه اینجوری گرفتنش راحت تر بود
قطع کرد
حامی:
عوضی!
من چرا انقدر سادم..
مانیا:
اگه... اگه اتفاقی واسش بیفته تقصیر توعه!
ادآمه پارت بعدی..
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт71💙
حامی:
مجبور بودمـ
مانیا:
چرا؟!
حامی:
گفتن اگه اخراجش نکنم بهش اسیب میزنن
مانیا:
الانم همین کارو کردن!
حامی:
هنوز نمیدونیم..
هستی:
اروم بگیر مانیا،
رسیدیم مکانی که گفته بود
یه مرد وسط خیابون افتاده بود آمبولانس داشت میبردش
ماشین نیلا هم پشتش بود
نه نه نه
ارش:
اوضاع خیته
سریع پیاده شدم
توی ماشینو چک کردم هیچی نبود ولی صندلی یکم خونی بود
حامی:
نیلا(داد)
درو ماشینو محکم بستم
دورو برو گشتم
یه ماشینو دیدم که داشت باسرعت میرفت سوار ماشین شدم و صدای ارش کردم که سوار شه
دنبالش میرفتم
خیلی تند،
هستی:
حامی اروم تر!
مانیا:
د دیدی که تو اون ماشینه؟
حامی:
نه ولی هست.مطمئنم
کمی بعد>
کنار یه خرابه پارک کردن منم یکم اونور ترشون وایسادم که نبیننمون
با چشمای خودم دیدم که نیلا اونجوری خاک و خلی بود و داشتن میبردنش
مانیا:
نیلاست!(گریه)
Nila:
به زور چشمامو باز کردم.
روی یه صندلی بسته شده بودم
دیدم هرسه تاشون جلوم وایسدن
پشتشون بهم بود
نیلا:
ک کجایم؟
یکیشون برگشت سمتم
+قرار نبود الان به هوش بیای
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
خیلیییی خوب بود
چرا خون ریخته بود رو صندلی
𖧧
نیلا افتاده بود زمین دیه🤡