𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт71💙
حامی:
مجبور بودمـ
مانیا:
چرا؟!
حامی:
گفتن اگه اخراجش نکنم بهش اسیب میزنن
مانیا:
الانم همین کارو کردن!
حامی:
هنوز نمیدونیم..
هستی:
اروم بگیر مانیا،
رسیدیم مکانی که گفته بود
یه مرد وسط خیابون افتاده بود آمبولانس داشت میبردش
ماشین نیلا هم پشتش بود
نه نه نه
ارش:
اوضاع خیته
سریع پیاده شدم
توی ماشینو چک کردم هیچی نبود ولی صندلی یکم خونی بود
حامی:
نیلا(داد)
درو ماشینو محکم بستم
دورو برو گشتم
یه ماشینو دیدم که داشت باسرعت میرفت سوار ماشین شدم و صدای ارش کردم که سوار شه
دنبالش میرفتم
خیلی تند،
هستی:
حامی اروم تر!
مانیا:
د دیدی که تو اون ماشینه؟
حامی:
نه ولی هست.مطمئنم
کمی بعد>
کنار یه خرابه پارک کردن منم یکم اونور ترشون وایسادم که نبیننمون
با چشمای خودم دیدم که نیلا اونجوری خاک و خلی بود و داشتن میبردنش
مانیا:
نیلاست!(گریه)
Nila:
به زور چشمامو باز کردم.
روی یه صندلی بسته شده بودم
دیدم هرسه تاشون جلوم وایسدن
پشتشون بهم بود
نیلا:
ک کجایم؟
یکیشون برگشت سمتم
+قرار نبود الان به هوش بیای
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
خیلیییی خوب بود
چرا خون ریخته بود رو صندلی
𖧧
نیلا افتاده بود زمین دیه🤡