𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт84💙
حامی:
بریم؟
نیلا:
بریم
نشستم توی ماشین که یه گردبند گرفت جلوم
نیلا:
برای منه؟
حامی:
اره دیگه
ازش گرفتم
نیلا:
خیلییی نازه مرسیی
حامی: بزار برات ببندمش
موهامو گرفتم بالا که راحت ببنده
نیلا
نیلا:
اوکیه
راه افتادیم
حامی:
قول بده درنیاریش
نیلا:
قول
یک روز بعد>
تازه فهمیدم چیکار کردم به شروین چی بگم؟
بگم با رفیقت تو رابطم؟
اصلا چرا قبول کردم؟
هزارتا سوال از خودم میپرسیدمو توی خونه راه میرفتم نشستم روی مبل گوشیمو روشن کردم
کمی بعد>
توی گوشی میچرخیدم
دلم واسه شروین تنگ شده بود تماس تصویری گرفتم
خودش بهم گفت اگه کار داشتم به این خطش زنگ بزنم ولی چندباری زنگ زدم جواب نداد
یهو اکانتش واسم پرید
یعنی چی؟
نکنه واسش اتفاقی افتاده باشه...
نهه چرا باید اتفاقی افتاده باشه
شاید ختشو خاموش کرده
یا گوشیش خراب شده
به هر احتمالی که بود فکر کردم
اونقدری فکر کردم که تپش قلب گرفتم بلند شدم یه لیوان اب بخورم
دستام میلرزید به زور لیوانو گرفته بودم ابو خوردمو دوباره رفتم نشستم
گوشیم زنگ خورد دعا دعا میکردم خودش باشه ولی حامی بود
ادآمه پارت بعدی..
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
صدو پنجاه تایمون مبارك🤏🏻
مفالکت تولهههمهعخجفه💘
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
مفالکت تولهههمهعخجفه💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт85💙
+ب بله؟
_سلام..خوبی؟
+خوبم..
_چرا صدات میلرزع؟!
+شروین..گشیشو جواب نمیده
_شاید مشغول یه کاریه
+خودم به همه ی اینا فکر کردم.
_پس چرا اینجوری میکنی؟
+دست خودم نیس..
_میایم پیشت
+نمیخواــ
گوشی رو قطع کرد
کمی بعد>
زنگ خونه خورد درو باز کردم
حامی:
گریه کردی ؟
حتی خودمم نفهمیدم که گریه کردم
با استین لباسم صورتمو پاک کردم
رفتم کنار که بیاد توی خونه
حامی:
چندبار بهش زنگ زدی؟
نیلا:
اونقدری که اکانتش واسم پرید
دوباره شروع کردم به راه رفتن که دستمو گرفت
حامی:
نکن اینجوری بخدا کارش تموم شه زنگ میزنه
نیلا:
اگه چیزیش بشه من زنده نمیمونم حامی:
نگو اینطوری..
اروم بغلم کرد
یکم تو بغلش موندم تا اروم شم،
ازش جدا شدمو رفتم روی مبل نشستم حامی هم اومد نشست کنارم
کمی بعد>
گوشیم زنگ خورد خط ناشناس بود
نیلا:
یعنی خودشه؟
حامی:
بده من جواب بدم
بهش دادم صدا رو گذشت رو بلندگو..
ادآمه پارت بعدی..