𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
صدو پنجاه تایمون مبارك🤏🏻
مفالکت تولهههمهعخجفه💘
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
مفالکت تولهههمهعخجفه💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт85💙
+ب بله؟
_سلام..خوبی؟
+خوبم..
_چرا صدات میلرزع؟!
+شروین..گشیشو جواب نمیده
_شاید مشغول یه کاریه
+خودم به همه ی اینا فکر کردم.
_پس چرا اینجوری میکنی؟
+دست خودم نیس..
_میایم پیشت
+نمیخواــ
گوشی رو قطع کرد
کمی بعد>
زنگ خونه خورد درو باز کردم
حامی:
گریه کردی ؟
حتی خودمم نفهمیدم که گریه کردم
با استین لباسم صورتمو پاک کردم
رفتم کنار که بیاد توی خونه
حامی:
چندبار بهش زنگ زدی؟
نیلا:
اونقدری که اکانتش واسم پرید
دوباره شروع کردم به راه رفتن که دستمو گرفت
حامی:
نکن اینجوری بخدا کارش تموم شه زنگ میزنه
نیلا:
اگه چیزیش بشه من زنده نمیمونم حامی:
نگو اینطوری..
اروم بغلم کرد
یکم تو بغلش موندم تا اروم شم،
ازش جدا شدمو رفتم روی مبل نشستم حامی هم اومد نشست کنارم
کمی بعد>
گوشیم زنگ خورد خط ناشناس بود
نیلا:
یعنی خودشه؟
حامی:
بده من جواب بدم
بهش دادم صدا رو گذشت رو بلندگو..
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت