𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт21
+مانیا خوبی؟
_اهوم چطور؟
+من دارم میرم سمت شمال گفتم بدونی
_عهه؟ با اریا؟
یاد اریا افتادم همون جوری خشکم زد.
الان چیکار میکنه؟
چرا هنوزم بهش فکر میکنم وقتی اونجوری منو بازی داده؟!
گوشی از دستم افتاد
هستی:
خوبی؟
نیلا:
آ.. آره
هستی:
خوب نیستی معلومه.. چیشده؟
نیلا:
نمیتونم توضیح بدم..
هستی:
هروقت دوست داشتی من میشنومت
سری تکون دادم
به مانیا پیام دادم
_نه گفتم که مدیر برنامه شدم؟ یارو شمال کنسرت داره برای همین
+باشه خوش بگذره مراقب خودت باشیی
گوشی رو خاموش کردم سرمو تکیه دادم به صندلی چشمام گرم شد و چرتم برد
ـچند ساعت بعد_
چشامو باز کردم ماشین یه جا وایساده بود
رهام:
چه عجب چشماتو باز کردی
نیلا:
کجاییم؟
ارش:
شمال، وایسادیم که ناهار بخوریم
نیلا:
اها اوکی
ارش:
شما... همو میشناسین؟
به منو رهام اشاره کرد
نیلا:
اصلا دوس ندارم بشناسمش ولی اره قبلا باهم یه اکیپ بودیم
آرش:
آها
از ماشین اومدم بیرون هستی و حامی وایساده بودم رفتم پیش هستی
هستی:
بهتری؟
حامی:
مگه چش بود؟
نیلا:
به تو ارتباطی نداره
به هستی نگاه کردم
آره بهترم
حامی زیرلب یه چیزایی میگفت
حامی:
انگار نه انگار تو مدیر برنامه ی منی
نیلا:
مجبور بودم.
حامی:
هیچکی مجبورت نکرد خودت قبول کردی
نیلا:
الان مشکلت چیه؟
حامی:
هیچی!
نیلا:
باشه
شونه ای بالا انداختم و رفتم توی
رستوران
Haamim:
فکر میکنه کیه؟ اون مدیر برنامه ی منه حق نداره اینطوری رفتار کنه ولی کارش خیلی خوب بود سریع اسپانسر و جور کرد بهونه ای ندارم که اخراجش کنم.
تازه..
صدای ارش افکارمو قطع کرد
ارش:
انقدر باهم بحث نکنین
حامی:
اون لجبازه
ارش:
توهم همین تور
حامی:
کاری نمیشه کرد
رفتم پیش بقیه بچه ها نشستم
Nila:
غذا رو اوردن خوردیم
داشتیم بلند میشدم بریم که گوشم زنگ خورد شروینن بود
+الو؟
_سلام
+سلااام کاری داشتی؟
_رسیدین؟ کجایی؟
+اره رسیدیم الان از رستوران در اومدیم
_خوبههه حواست به خودت باشه
+چرا یه جوری رفتار میکنی انگار بچممم؟
_چون هنوز بچه ای
+عههه
_کاری نداری بچه؟
+نه برو خدافض
گوشی رو قطع کردم
دیدم هستی و حامیم نگاهم میکنن
حامی:
خدا صبر بده به دوست پسرت
نیلا:
دوست پسرم نبود! داداشمه
دیگه حرفی نزد رفت
با هستی سوار ماشین شدیم
سعی میکردم به رهام اهمیتی ندم
ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт22
کمی بعد>
رسیدم به ویلایی که میگفتن، خیلی بزرگ بود
پیاده شدیم رفتیم تو با هستی رفتیم طبقه بالاش دوتا اتاق انتخاب کردیم
هستی:
خب امروز تمرین نداریم استراحت که کردی کاراتو بکن دوتایی بریم خرید
نیلا:
اوکیی
رفتیم توی اتاق
کیفمو انداختم روی تخت خودمم روش نشستم
چندساعت بعد>
همه جا ساکت بود بلند شدم رفتم حمام و برگشتم
موهامو مرتب کردم یه ارایش کوچولو هم کردمو لباسامو پوشیدیم یه پیراهن ساحلی بود
چه خوشگل شدمم
از اتاق رفتم بیرون که حامی هم از اتاق بغلی در اومد
نیلا:
وایسا.. این اتاقه توعه؟
با دست اتاقو نشون دادم
حامی:
و اونم اتاق توعه
اتاقمو نشون داد
حامی:
خودم نمیخواستم بیام اینجا جای دیگه نبود تازه اگه میدونستم بغله توعه اصلا نمیومدم
نیلا:
الانم دیر نشده اتاقتو عوض کن
نگاهی به سر تا پام کرد
چشم غره ای رفتم
در اتاق هستی رو زدم اومد بیرون
نگاهی به ما کرد
هستی:
بزار حدس بزنم. بازم بحث میکردین؟
نیلا:
این که حدس نمیخواست 😂
هستی:
از دست شما
دیگه بهش نگاه نکردم رفتیم پایین بعدم از خونه رفتیم بیرون
هستی:
پیاده بریم دریا نزدیکه؟ یه پاساژم اینجا ها بود بعدش میریم اونجا
نیلا:
اره خوبه
پیاده راه میرفتم و حرف میزدیم که به گوشیم مسیج اومد
خط ناشناس بود
زنگ میزنم بردار فقط میخوام حرف بزنم. اریام
چقدر میتونه پرو باشه؟!!
گوشی زنگ خورد نمیخواستم بردارم
ولی..
کنجکاو شدم که چی میخواد بگه پس برداشتم
نیلا:(روبه هستی)
یلحظه ببخشید
+بله؟
_نیلا کجایی؟
+باید جوابتو بدم؟ فکر نکنم باهم ارتباطی داشته باشیم که بخوای بپرسی کجام یا چیکار میکنم
_رهام پیشته؟! اره؟ شمالی؟
+اره. چیه مگه؟
_از اونجا میری یا خودم میام میبرمت
+برای کار اومدم تفریح که نیست! بعدم من همه چیو میدونم دیگه نیازی نیست از رهام بترسی.
_باشه انتخاب خودت بود
+هیچ قلطیـــ
گوشی رو قطع کرد
هستی:
همه چی مرتبه؟
نیلا:
نه
گوشی رو گذاشتم توی کیفم
هستی:
اگه چیزی شدهـــ
نیلا:
(تعریف میکنه)
دومین کسی هستی که این ماجرا رو میشنوه.. حتی به دوست صمیمیم هم نگفتم..
هستی:
بین خودمون میمونه، الان میخوای چیکار کنی؟
نیلا:
هیچی، چیکار باید کنم مگه؟
هستی:
خب. نمیدونم
نیلا:
ولش کن بیا بریم
به اون گفتم ولش کن ولی خودم کل راه رو بهش فکر میکردم
کمی بعد>
توی پاساژ بودیم یکمی خرید کردیمو برگشتیم ویلا پسرا داشت بازی میکردن
هستی دستمو گرفت باهم نشستیم پیششون
نیلا:
میخواستم برم بالا (آروم)
هستی:
یکم بچه هارو بشناس
نیلا:
باآاشه
نگاهی به دور میز کردم که روی رهام ثابت موند بهم زل زده بود
با بی اهمیتی سرمو چرخوندم اونور که یهو بلند شد
ادآمه پآرت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت