دلم برات تنگه...حتی وقتی هیچ کس نمی فهمه.
آخرشب،وقتی همه خوابن اسم تو پر میکنه ذهنم رو.
رد پات هنوز با منه،حتی وقتی نیستی .
دلم پر از توئه.
سایه ای که هیچ وقت نمی ره،
هر خاطرمون ،هرخندمون،دوباره باهام حرف می زنن.
من،توی سکوت و تاریکی،با نبودت می شکنم،اما هنوز عاشقت هستم.
دلتنگی برای تو غمی خاموشه ،حتی وقتی لبخند میزنمم با منه.
وِصال؛
یعنی هیچ بارونی، هیچ تاریخی، هیچ مکانی، هیچ آهنگی، حتی برای یک ثانیه هم منو یاد تو ننداخت؟
یادم نِمیکنی و زِ یادم نمیرَوی،
یادَت بِخیر یارِ فراموشکارِمَن( :
- شهریار
تو را سپردم به فراموشی ولی خب،نمیری:)
من خودمو یادم رفت ولی تورو نه!
شاید واسه همینه میگن:
آدم نمیتونه همه چیو فراموش کنه...
عشق گاهی ناخواسته به خانه دل پا می گذارد.دو نگاه به هم گره میخورد و آنچه نباید بشود،میشود.
نه، من خوب نیستم، دلم برات تنگ شده، دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده، دلم برای حرفهای قشنگمون تنگ شده، دلم برای صدات، لبخندت، خندههات تنگ شده، دلم برای اون روزها که هر دقیقه با هم حرف میزدیم تنگ شده، دلم برای وقتایی حرصم میدادی تنگ شده، درباره شبهایی که گذروندیم تنگ شده، دلم برای اونطوری که اول آشناییمون باهام رفتار میکردی تنگ شده، من دلم برات تنگ شده.